اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

بعد از مدت ها شما رو به خواندن یازدهمین داستان وبلاگی در بلاگیکس دعوت می کنم و این بار به درخواست خانم توکا به معرفی و نوشتن داستان وبلاگی ایشان می پردازم.

🌱 غالب محتوایی وبلاگ:

روزمره‌نویسی احساسی و زنانه: روایت‌های ریز و درشت از زندگی مشترک، خستگی‌ها، کارهای خانه، باشگاه، رسیدگی به خود، رابطه با مادر، و مدیریت بحران‌های روزانه.

جنگ اعصاب با خانواده‌ها: تنش‌های دائمی با خانواده‌ی پسرک، دخالت‌ها، بی‌احترامی‌ها، سوء‌تفاهم‌ها، و تلاش برای حفظ مرزهای شخصی.

عشق تلخ و شیرین به پسرک: رابطه‌ای پر از قهر و آشتی، شوخی‌های بامزه، حمایت‌های عمیق، ترس از دست دادن، و لحظه‌هایی که زندگی را قابل تحمل می‌کند.

سلامت روان، تراپی و تلاش برای بهتر شدن: پنیک، بی‌خوابی، فشار عصبی، گریه‌های شبانه، جلسات تراپی، تلاش برای رشد فردی، ورزش، یوگا، و بازسازی خود.

جنوب‌نویسی و زیست‌جهان محلی: گرمای هوا، خارَک، دال‌عدس، لهجه، شوخی‌های جنوبی، زندگی در شهرهای جنوبی و تجربه‌ی جنگ و انفجار.

تعریف کوتاه وبلاگ (شیرازه‌ی اصلی)

«دفتر روزانه‌ی یک زن جنوبی؛ جایی که عشق، خستگی، جنگ اعصاب، امید، تراپی، آشپزی، باشگاه، و نبردهای خانوادگی در هم می‌پیچند و تبدیل می‌شوند به روایت‌های صادقانه‌ی یک زندگی واقعی.»

🌙 داستان روایی وبلاگ توکا « جوانه زدن زیر آفتاب جنوب»

جنوب شهری‌ست که گرمایش مثل پتوی سنگین روی شانه‌ها می‌افتد و شب‌هایش بوی رطب، خارَک و اضطرابی می‌دهد که از دوردست‌ها می‌رسد؛ در همین شهر توکا زندگی می‌کند، زنی که هر روز از میان خاکسترهای خستگی بلند می‌شود و با خودش عهد می‌بندد امروز هم دوام بیاورد، زنی که زندگی‌اش مثل قالی قدیمی با گره‌های سخت و نخ‌های رنگی و لکه‌هایی‌ست که پاک نمی‌شوند و فقط خودش معنایشان را می‌فهمد؛ روزهایش با گریه، قهوه، سردرد، ورزش، جنگ اعصاب خانواده‌ی پسرک، عشق، نفرت، امید و پنیک درهم می‌پیچند و پسرکی در کنار اوست که گاهی کودک می‌شود، گاهی مرد، گاهی لج‌باز، گاهی عاشق، گاهی بی‌حوصله و گاهی پناه، مردی که توکا او را هم پاداش و هم مجازات زندگی‌اش می‌داند و گاهی دلش می‌خواهد از خانه فرار کند و گاهی دلش می‌خواهد دستش را بگیرد و ببردش جایی که هیچ‌کس نباشد؛ اما زندگی توکا فقط پسرک نیست، زندگی او میدان جنگی‌ست با دخالت‌ها، بی‌احترامی‌ها، حرف‌های نیش‌دار و آدم‌هایی که نمی‌فهمند یا نمی‌خواهند بفهمند، و با این‌همه وقتی مادرش درد دارد، فشارش بالا می‌رود، چشمش خونریزی می‌کند یا بیمارستان می‌رود، توکا تبدیل می‌شود به کوهی که انگار تمام جهان روی شانه‌هایش نشسته و هنوز ایستاده؛ او دو زن در یک بدن است، زنی که می‌جنگد و زنی که می‌بخشد، زنی که می‌سوزد و زنی که دوباره جوانه می‌زند و هر روز با چیزهای کوچک خودش را نجات می‌دهد: ماسک قهوه، شالگردن نیمه‌بافته، رنگینک، پیاده‌روی در گرمای ۴۸ درجه، دمنوش اسطوخودوس، کتاب، یوگا، قهوه‌ی تلخ و جمله‌ی ساده‌ی پسرک که می‌گوید «خانوم، دلم برات تنگ میشه»؛ توکا حتی وقتی دنیا از چهار طرف می‌سوزد باز می‌نویسد چون نوشتن برایش مثل نفس کشیدن است، می‌نویسد تا فشار کمتر شود، تا درد سبک‌تر شود، تا خودش را پیدا کند، تا خودش را گم نکند، تا یادش نرود هنوز زنده است و هر روز نسخه‌ی تازه‌ای از خودش می‌سازد: دخترکی که با خارَک ذوق می‌کند، زنی که وسط جنگ خانوادگی می‌ایستد و می‌گوید بس است، مادری که هنوز نیامده اما در خواب دوقلوهایش را بغل می‌کند، ورزشکاری که در گرمای جنوب پیاده‌روی می‌کند و نویسنده‌ای که با کلماتش خودش را نجات می‌دهد؛ توکا زنی‌ست که یاد گرفته حتی وقتی همه‌چیز علیه اوست با امید کوچک، نور کم‌رنگ، دعا، قهوه، لبخند نصفه و یک جمله‌ی ساده دوباره جوانه بزند و این وبلاگ دفترچه‌ی زنی‌ست که از دل روزمرگی معنا می‌سازد، از دل خستگی امید، از دل جنگ صلح، از دل درد روایت؛ توکا می‌نویسد تا زنده بماند و ما می‌خوانیم تا یادمان نرود زندگی همین روایت‌های کوچک است که ما را نگه می‌دارد.

مکث !

اوقات اوقات اوقات · 23 مرداد ·

نیمه‌شب،

روی تراس،

سکوتِ شهر

در دلِ یک مکثِ کوتاه

می‌فهمی

معنا

همان چراغی‌ست

که هنوز

در تو

روشن مانده.

«اوقات»

سه دوست به نام‌های «معصومه»، «نسیم» و «برگ» برای گذراندن آخر هفته‌ای هیجان‌انگیز به کلبه‌ای متروکه در اعماق جنگلی تاریک می‌روند. از همان ابتدا، بوی تعفن و فضای سنگین کلبه، نسیم را به وحشت می‌اندازد، اما برگ با بی‌تفاوتی برای آوردن هیزم به بیرون می‌رود.

راز چندش‌آور کمد

در غیاب برگ، صدای خِش‌خِش و ناخن کشیدنِ عجیبی از کمد چوبی و قدیمی در گوشه‌ی سالن به گوش می‌رسد. معصومه با دستانی لرزان به کمد نزدیک می‌شود. چوبِ کمد زیر انگشتانش گرم است و مثل قفسه سینه به آرامی می‌تپد. وقتی در را باز می‌کند، به جای لباس، با صحنه‌ای مهوع روبرو می‌شود: رشته‌های ضخیم و خیسِ موی انسان از قلاب‌هایی استخوانی آویزان‌اند و در انتهای تاریکِ کمد، ردیفی از چشم‌های زرد و بی‌پلک به او خیره شده و با صدایی خفه‌کننده نام آن‌ها را زمزمه می‌کنند.

مسخ و بلعیده شدن

نسیم و معصومه با جیغ از کمد دور می‌شوند و در راهرویی که حالا به شکلی غیرطبیعی اسفنجی و زنده شده، برگ را پیدا می‌کنند. او در حالتی مسخ‌شده، در دیوارهای گوشتی کلبه ذوب و ادغام شده است و با لبخندی رعب انگیزی آن‌ها را به تسلیم شدن دعوت می‌کند.

نسیم به سمت سالن اصلی می‌دود تا فرار کند، اما متوجه می‌شود تمام درها و پنجره‌ها ناپدید شده‌اند. کلبه‌ی چوبی حالا به یک هیولای زنده با بافت‌های عضلانی، غضروف و دندان تبدیل شده است. ناگهان کف اتاق مانند دهانی بزرگ باز می‌شود و بازوهایی وحشتناک، نسیم را به اعماق تاریک خود کشیده و می‌بلعند.

در نهایت، معصومه‌ی تنها و فلج‌شده از ترس، در تاریکی مطلق به دیواری تکیه می‌دهد. دیوار گوشتی و گرم، به آرامی او را در آغوش می‌گیرد و صدای دوستانش از درون دیوارها، او را به خوابی ابدی و هضم شدن فرا می‌خوانند.

بیداری در بی‌نهایت

اوقات اوقات اوقات · 22 مرداد ·

صدای زنگوله‌ها،

در غبارِ وهم‌آلودِ زمان گم شد.

قافله‌ی هستی عبور کرد

و تو،

در پیله‌ی نرمِ فراموشی،

خوابِ پروانه‌شدن می‌دیدی.

پلک می‌گشایی اکنون؛

در بیداریِ تلخِ خویش.

نه ساربانی هست، نه همراهی،

نه سایه‌ی رفیقی که نیمی از بارِ بودن را به دوش کشد.

تنها بیابان است و بیابان؛

وسعتِ عریانی از هیچ،

که دهان گشوده برای بلعیدنِ گام‌های تردیدت.

در این سکوتِ ممتد،

کدام قطب‌نما، جهتِ «معنا» را نشان خواهد داد؟

وقتی تمامِ ردپاها را بادِ نسیان با خود برده است،

از کدامین ریگِ روان باید پرسید

که حقیقت در کدام سوی این سراب پنهان است؟

کاروانِ روزگار رفت...

و تو مانده‌ای،

پرتاب‌شده در میانه‌ی دشتی که ابتدایش تولد بود و انتهایش مِهی غلیظ.

با دستانی خالی

و پرسش‌هایی که در سینه‌ی این برهوت،

پژواکِ دردی ابدی‌اند:

در این آزادیِ دلهره‌آور، چه خواهی کرد؟

وقتی راه، خودِ بیراهه است،

و آسمان، سقفی بی‌تفاوت بر سرت...

با تنهاییِ خویش، چگونه خواهی زیست؟

«اوقات»

در همان روزگارِ فراغت از رنجِ پوتین و پادگان، درست زمانی که تازه قدم به دنیای مطبوعات و تحصیلاتِ تکمیلی گذاشته بودم، پیوندِ ما شکل گرفت. ازدواجی که بر پایه‌ی سادگی، احترام و رؤیاهای مشترک بنا شد. خانه‌ی کوچکِ ما در آن سال‌ها، پناهگاهی امن بود که در آن صدای هیاهوی شهر و فشار کاریِ روزنامه پشتِ در می‌ماند و جای خود را به هم‌کلامی، بوی چای تازه‌دم و خواندنِ شعرهای سپید می‌داد. او شریکِ بیداری‌های شبانه‌ی من برای نوشتنِ مقالات و بالندگیِ آکادمیک بود.

اما با گذشتِ زمان، خطوطِ باریک و پنهانی از اختلاف در نوعِ جهان‌بینی میانِ ما شکل گرفت؛ نگاهِ من به قلم، رسانه و مسئولیتِ علمی، ریشه‌ای عمیق در این خاک، دردهای مردمش و هویتِ بومی داشت، در حالی که او در جستجوی آرامش، رفاه و تنفسی دور از تلاطم‌های مدامِ این جغرافیا بود. این شکافِ صامت، سال‌ها زیر سقفِ محترمانه‌ی ما پنهان ماند، تا روزی که یک چرخشِ بزرگِ علمی، سرنوشتِ ما را برای همیشه دو نیم کرد.

گاهی زندگی، فرصت‌هایی را پیش پای ما می‌گذارد که شبیه به یک رویای تمام‌عیار هستند؛ رویایی که در آن تمام قطعات پازل، درست و دقیق، در کنار هم قرار می‌گیرند تا مسیر آینده‌ای درخشان را ترسیم کنند. اما حقیقت این است که گاهی «درست بودنِ» یک مسیر از نظر منطقی و حرفه‌ای، با «راست بودنِ» آن از نظر قلبی، فرسنگ‌ها فاصله دارد.

داستان من از پردیس Ciutadella در دانشگاه Pompeu Fabra اسپانیا آغاز شد. زمانی که فرصت مطالعاتی به من داده شد، گویی درهای یکی از زیباترین کتابخانه‌های جهان به رویم گشوده شد. بارسلونا، با آن نورهای ملایم مدیترانه‌ای و کوچه‌های پر از تاریخ، میزبان پژوهش من شد. روزهای من میان صفحات کتاب‌ها و دغدغه‌های علمی می‌گذشت؛ روزهایی که در آن، حس می‌کردم در آستانه‌ی یک تحول بزرگ هستم.

در میان آن روزهای پرکشش، فرصت‌هایی پیش آمد که شاید هر پژوهشگری آرزوی آن‌ها را داشته باشد. حتی لحظاتی از تقاطع مسیرم با چهره‌های برجسته دنیای رسانه، مانند ملاقات با ساندرا ساباتس، روزنامه‌نگار مشهور اسپانیا، داشت؛ گفتگویی کوتاه اما عمیق که به من نشان داد علم و نگاه به جهان، چگونه می‌تواند مرزها را درنوردد.

اما درست در همین نقطه، تعارضِ عمیقِ جهان‌بینیِ ما عریان شد. بورس تحصیلی و پیشنهادِ اقامت دائمی به من ارائه شد؛ تمام چراغ‌های سبز برای ماندن در آن سرزمین روشن بود. از نظر مسیر شغلی، امنیت و آینده‌ی حرفه‌ای، آنجا «بهشت» بود. همسرم نمک‌گیرِ آن رفاه، آسایش و ساختارِ بی‌دغدغه‌ی زندگی در اسپانیا شده بود. او میانِ من و زندگی در اسپانیا، زیستن در غربتِ پرزرق‌وبرق را انتخاب کرد و حاضر به بازگشت نشد.

من در برابرِ تلخ‌ترین دوراهیِ زندگی‌ام قرار گرفتم: ماندن در کنجِ عافیت کنارِ او، یا وفاداری به خاکی که تمامِ کلمات، هویت و ریشه‌هایم از آن روییده بود.

در همان لحظه، زمانی که داشتم به آینده‌ام در اسپانیا نگاه می‌کردم، ناگهان خودم را در میان خاک ایران یافتم. انتخاب بازگشت، انتخابی نبود که با منطقِ ریاضی یا استراتژی‌های شغلی قابل محاسبه باشد. من میان «موفقیت در غرب» و «بودن در وطن» ایستاده بودم. تصمیمی گرفتم که از دید بسیاری، شاید اشتباه یا حتی خودکشیِ حرفه‌ای به نظر می‌رسید: من ایران را انتخاب کردم و این نقطه، پایانِ پیوندِ زناشوییِ ما و آغازِ جداییِ دو دنیای متفاوت شد.

بازگشت به وطن، با تمام زیبایی‌ها و پیچیدگی‌هایش، بهایی داشت که تا امروز زیر بار سنگینش هستم. این تصمیم، زنجیره‌ای از فقدان‌ها را به دنبال داشت. چیزهای شخصی، فرصت‌های از دست رفته و حتی پیوندِ خانوادگی و موقعیت‌های اجتماعی که در آنجا برایم فراهم بود، یکی پس از دیگری از دست رفتند. گاهی در سکوت شب‌ها، وزنِ این «باخت‌ها» را روی شانه‌هایم حس می‌کنم؛ باخت‌هایی که به قیمت ماندن در وطن پرداخته شد.

اما وقتی به عقب نگاه می‌کنم، به این حقیقت می‌رسم: زندگی، مجموعه‌ی موفقیت‌های بیرونی نیست، بلکه مجموعه‌یِ «آشتی با خود» است. من شاید بخش‌هایی از زندگی‌ام را در آن پردیسِ قدیمی و در خیابان‌های بارسلونا جا گذاشته باشم، اما در اینجا، در میان همین خاک و همین آدم‌ها، چیزی را پیدا کردم که با هیچ بورس و هیچ اقامتی قابل خرید نبود: «حس تعلق».

من در اسپانیا پژوهش کردم، اما در ایران زندگی می‌کنم. و شاید این بزرگترین پژوهش من باشد؛ پژوهش درباره‌ی معنای واقعیِ خانه.

شب، شبیه به نهنگی نابینا

در اقیانوسِ خواب‌آلوده‌یِ شهر شنا می‌کند.

ما عابرانِ خیابان‌هایی هستیم

که نامشان از یادِ نقشه‌ها رفته است؛

دست در جیب‌هایِ پر از «شاید»،

ردّپایِ باران را تا زیرِ پل‌هایِ فراموشی دنبال می‌کنیم.

نگاه کن!

چگونه لایه‌هایِ زمان

مثلِ پوسته‌یِ درختی کهنسال، زیرِ انگشتانِ سکوت می‌شکند.

در این ساعتِ گنگِ سه بامداد،

که چراغ‌هایِ راهنمایی با تنهاییِ خویش درگیرند،

من با حروفِ مفرغیِ کلمات

پلکی می‌سازم برای چشم‌هایِ خسته‌یِ این جهان.

چیزی در اعماقِ مه، آب می‌رود؛

ربطی دارد به آوازی که سال‌ها پیش

در حیاطِ پشتیِ خاطره جا ماند.

ما باخته‌ایم؟

یا تنها پروانه‌ای بوده‌ایم که در فانوسی از استعاره گیر افتاده؟

بگذار باد،

برگ‌هایِ شناسنامه‌مان را با خود ببرد.

آنجا که هیچ تصویری در آینه قاب نمی‌شود،

حقیقت،

چون لکه‌ای از نورِ وحشی،

بر پیشانیِ تاریکی خواهد درخشید.

«اوقات»

بعد از دفاع از پایان‌نامه‌ی ارشد و در همان روزهایی که در تحریریه برای خودم اسم و رسمی به هم زده بودم و در دانشگاه با کُتِ استادانه قدم می‌زدم، نامه‌ای با آرمِ نظام‌وظیفه به دستم رسید. قانونِ نانوشته‌ی خاورمیانه یقه ام را گرفته بود: «آقای روزنامه‌نگار، آقای جامعه‌شناس... وقتِ پوشیدنِ پوتین است!»

سقوطِ یک ژورنالیست در سلمانیِ پادگان

اولین شوک، روی صندلیِ فلزیِ سلمانیِ نزدیکِ پادگان آموزشی رقم خورد. وقتی ماشینِ اصلاحِ بی‌رحم، موهایم را از ته تراشید، در آینه به خودم نگاه کردم. دیگر نه خبری از آن ژستِ متفکرانه‌ی روزنامه‌نگاری بود و نه آن نگاهِ عاقل‌اندر سفیهِ آکادمیک. من حالا فقط «سرباز صفر» بودم؛ یک کله‌ی کچل که در لباسِ خاکیِ گشادش زار می‌زد.

روزهای اولِ آموزشی، تقابلِ خنده‌داری میانِ ذهنِ من و محیطِ پادگان بود. بیدارباش ساعت ۴:۳۰ صبح زده می‌شد. سرگروهبانِ ما—مردی چهارشانه با سبیل‌های پرپشت که صدایش شبیه کشیده شدنِ سمباده روی آهن بود—در میدانِ صبحگاه فریاد می‌زد و ما باید در کسری از ثانیه خبردار می‌ایستادیم.

یک روز سرگروهبان سرِ یکی از بی‌نظمی‌ها عصبانی شد و فریاد زد: «اینجا جای فکر کردن نیست! اینجا فقط باید اطاعت کنید! مفهومه؟»

در همان لحظه که همه با ترس فریاد می‌زدند «بله جناب!»، ذهنِ ارتباطاتی و جامعه‌شناسِ من به صورتِ خودکار شروع به تحلیلِ فضا کرد:

«چه جالب... این دقیقاً مصداقِ بارزِ مدلِ ارتباطیِ یک‌سویه‌ی اقتدارگرا و هژمونیِ قدرت در ساختارهای هرمی است!»

لبخندِ ملیحی از این کشفِ علمی روی لبم نشست که ناگهان سرگروهبان مثل عقاب بالای سرم ظاهر شد:

«به چی می‌خندی سرباز؟! شنا روی زمین...!»

و این‌گونه بود که فهمیدم در پادگان، نظریاتِ جامعه‌شناسی فقط به دردِ شنا رفتن و بشین‌پاشو می‌خورند!

منشیِ عاشقانه‌ها؛ وقتی قلم به دادم رسید

اما داستان از جایی جذاب شد که رازِ من در پادگان فاش شد. یک شب در آسایشگاه، وقتی همه از خستگی روی تخت‌های دوطبقه بیهوش بودند، من با نورِ ضعیفِ چراغ‌قوه داشتم یادداشت‌های روزانه‌ام را می‌نوشتم. پسرِ نوزده‌ساله‌ای که تختِ پایینیِ من بود و سوادِ درست و حسابی نداشت، متوجهِ نوشتنِ من شد.

فردا شب، با یک کمپوتِ گیلاسِ اهدایی (که در پادگان حکمِ طلا را داشت) آمد کنار تختم و با خجالت گفت:

«داداش... میگن تو بیرونِ اینجا نویسنده‌ای. میشه برای نامزدم یه نامه‌ی عاشقانه بنویسی؟ یه چیزی بنویس که بخونه و از دلتنگی گریه‌ش بگیره!»

این درخواست، نقطه‌ی عطفِ سربازیِ من بود. من، روزنامه‌نگاری که تا دیروز سرمقاله‌های سیاسی و نقدهای تندِ اجتماعی می‌نوشت، حالا تبدیل شده بودم به «میرزانویسِ عاشقانه‌های گردان»!

شب‌ها، روی تختم می‌نشستم و با استفاده از تمامِ آرایه‌های ادبی، استعاره‌ها و کلماتی که در دانشگاه یاد گرفته بودم، برای نامزدهای بچه‌های گردان نامه می‌نوشتم.

می‌نوشتم: "ای یگانه ستاره‌ی شب‌های تاریکِ پستِ نگهبانیِ من..." و سربازها با دهانِ باز نگاهم می‌کردند!

درآمدِ این شغلِ جدید فوق‌العاده بود: یکی به جای من پستِ نگهبانیِ ساعت ۲ تا ۴ صبح را می‌داد، یکی در صفِ بوفه برایم چای می‌گرفت و یکی پوتین‌هایم را واکس می‌زد، یکی تختم را آنکارد میکرد و .... کلمات، در دلِ خشک‌ترین پادگانِ نظامی، برای من پادشاهیِ کوچکی ساخته بودند.

امریه و بازگشتِ شکوهمندانه به دانشگاه

خوشبختانه بعد از تمام شدنِ دوره‌ی سختِ آموزشی، مدرکِ تحصیلیِ بالا و رزومه‌ی رسانه‌ای‌ام به کارم آمد. من به مرز یا پادگان‌های رزمی فرستاده نشدم. توانستم به عنوان «سرباز امریه» (و بعدها در قالب پروژه‌های کسر خدمت برای نخبگان)، ادامه‌ی خدمتم را در یک پژوهشکده‌ی دانشگاهی و رسانه‌ای بگذرانم.

دورانِ امریه ترکیبِ عجیبی بود. آن اوایل صبح‌ها با لباسِ فرمِ نظامیِ اتوکشیده واردِ مرکزِ تحقیقات می‌شدم، پشتِ سیستم می‌نشستم و در حالی که آرمِ یگان روی بازویم بود، مقالاتِ علمی می‌نوشتم و در جلساتِ تحریریه شرکت می‌کردم. گاهی همکارانِ روزنامه‌نگارم با دیدنِ من در آن لباسِ نظامی به شوخی می‌گفتند: «جناب سروان! امروز خبرِ اختلاس رو کار کنیم یا دستور می‌دین بریم کلاغ‌پر؟!» بعد ها به لطف رئیس مرکز تحقیقات، طی یک مکاتبه با یگان مربوطه من را از پوشیدن لباس نظامی معاف نمودند.

برجکِ نگهبانی، بهترین تحریریه‌ی جهان

امروز که به آن دوران نگاه می‌کنم، سربازی برای من یک وقفه‌ی آزاردهنده نبود. اتفاقاً بهترین و ناب‌ترین ایده‌های مقالاتم، پخته‌ترین نگاه‌های جامعه‌شناختی‌ام و عمیق‌ترین درکِ من از آدم‌ها، نه در کتابخانه‌ی دانشگاه، بلکه در سرمای استخوان‌سوزِ روی برجکِ نگهبانی و در میانِ دردِ دل‌های ساده‌ی سربازانِ شهرستانی شکل گرفت.

من با موهای تراشیده وارد آن پادگان شدم، اما وقتی کارت پایان‌خدمتم را در دست گرفتم، نه‌تنها هنوز یک روزنامه‌نگار بودم، بلکه حالا مردی بودم که می‌دانست جامعه‌ی واقعی را باید در لابه‌لای نامه‌های عاشقانه‌ی یک سربازِ نوزده‌ساله پیدا کرد، نه فقط در کتاب‌های قطورِ غربی.

فارغ‌التحصیلی از رشته‌ی مهندسی و هم‌زمان قبولی در مقطع ارشد علوم اجتماعی و ارتباطات، مرا در برزخی خنده‌دار و عجیب قرار داده بود. از یک طرف مدرکِ رسمیِ مهندسی در دستم بود و از طرف دیگر، تمام روح و روانم درگیرِ جامعه‌شناسی، روزنامه‌نگاری و کلمات بود.

برای پیدا کردنِ یک شغلِ مناسب، رزومه‌ای ملغمه و سوررئال ساخته بودم: مدرکِ مهندسی، چندین سال سابقه‌ی کار با دستگاه‌های غول‌پیکرِ چاپ افست، ده‌ها یادداشت و مقاله در وبلاگ‌های پرمخاطب با نامِ مستعار، و یک کارتِ دانشجوییِ جدید در رشته‌ی ارتباطات!

مصاحبه‌ی کاری و معجزه‌ی زنگ‌زدگیِ دستگاهِ چاپ

اولین مصاحبه‌ی کاری‌ام در مؤسسه‌ی مطبوعاتی و رسانه‌ایِ بزرگی بود. سردبیر—مردی میانسال با سیگاری که گوشه‌ی لبش خاموش بود و عینکی که روی نوکِ بینی‌اش تاب می‌خورد—نگاهی به مدرکِ لیسانسِ مهندسی‌ام انداخت و بعد نگاهی به یادداشت‌های مطبوعاتی‌ام.

عینک را برداشت و گفت: «پسرم! تو معادلاتِ دیفرانسیل خوندی، بعد اینجا برای ما تحلیلِ جامعه‌شناختیِ توسعه‌ی شهری نوشتی؟ دقیقاً بگو فازِ فکری‌ت چیه‌؟ مهندسی یا نویسنده؟»

با خونسردی گفتم: «استاد! مهندسی یادم داد چطور ساختارها رو تحلیل کنم، علوم اجتماعی یادم داد چطور آدما رو بفهمم، و کار در چاپخانه هم یادم داد چطور حینِ همه‌ی این‌ها، نفسم از بوی سرسام‌آورِ مرکب نگیره! ضمناً اگه دستگاهِ تکثیرتون وسطِ تحریریه گیر کرد، نیازی نیست تکنسین خبر کنید، خودم تو سه دقیقه باز و بسته‌ش می‌کنم!»

سردبیر لبخند تلخی زد، یکی از مقاله‌هایم را دوباره خواند و گفت: «از فردا می‌شینی پشتِ اون میزِ گوشه. ولی نوشته‌هات اون‌قدر تند و عمیقه که فعلاً باید با همون نامِ مستعارت بنویسی. نمی‌خوام فردا کلِ مؤسسه رو رو سرم خراب کنن!»

نویسنده‌ی گمنام و قهوه‌های سردشده در تحریریه

آغازِ کارِ روزنامه‌نگاریِ من، سرشار از موقعیت‌های طنز و کمدیِ سیاه بود. من در تحریریه پسری آرام، کم‌حرف و ساده‌پوش بودم که یک گوشه می‌نشست، چایِ سردشده‌اش را سر می‌کشید و با کیبوردِ رنگ‌ورورفته‌اش تایپ می‌کرد. اما یادداشت‌هایی که با نامِ مستعار در روزنامه و وب‌سایتِ مؤسسه منتشر می‌کردم، غوغایی به پا می‌کرد!

لذت‌بخش‌ترین و خنده‌دارترین لحظاتِ آن روزها، زمانِ جلساتِ پیدا کردن موضوع برای نوشتن بود. گاهی همکارانم دورِ یک میز می‌نشستند و درباره‌ی مقاله‌ی جنجالیِ روزِ قبل بحث می‌کردند:

یکی می‌گفت: «این نویسنده‌ی گمنام قطعاً یه جامعه‌شناسِ شصت‌ساله‌ی بازنشسته‌ست که سال‌ها تو فرانسه درس خونده! تحلیل‌هاش خیلی پخته‌ست.»

دیگری می‌گفت: «نه بابا! خطِ فکرش نشون می‌ده حتماً یکی از فعالانِ قدیمیه که الان پشتِ صحنه داره جریان‌سازی می‌کنه!»

و من... در تمامِ مدتِ آن بحث‌های داغ، همان‌جا تهِ میز نشسته بودم، خودکارم را روی انگشتانم می‌چرخاندم، لبخندِ پنهانی‌ام را زیرِ ماگِ چای پنهان می‌کردم و در دلم می‌گفتم: «جامعه‌شناسِ شصت‌ساله؟ بنده همون پسرکِ دکه‌خوابم که الان کرایه‌ی مسیرِ بازگشتم به خوابگاه رو تو جیبم می‌شمارم!» این ناشناس بودن، بزرگ‌ترین حریمِ امن و پناهگاهِ لذت‌بخشِ من بود.

رودست زدن به کلاس؛ وقتی استاد با دانشجو اشتباه گرفته می‌شود!

چند سال بعد، وقتی مقطع دکتری را شروع کردم و اولین ترمی بود که به عنوان «مدرسِ مدعو» برای تدریسِ درسِ «مبانی ارتباطات» واردِ دانشگاه شدم، اوجِ شوخیِ روزگار رقم خورد.

بیست‌وهفت یا بیست‌وهشت‌ساله بودم، اما به خاطر جثه‌ام و چهره‌ی جوانم، اصلاً به تصویرِ ذهنیِ بچه‌ها از یک «استاد دانشگاه» شباهت نداشتم. برای اینکه کمی سنم بالاتر به نظر برسد، یک کتِ چهارخانه‌ی قهوه‌ایِ اتوکشیده پوشیدم و یک کیفِ چرمیِ سنگین دستم گرفتم، اما فایده‌ای نداشت!

روزِ اولِ کلاس، قبل از ورودِ استاد، واردِ کلاسِ شلوغِ ورودی‌های جدید شدم. رفتم ردیفِ اول، کنارِ بچه‌ها روی نیمکت نشستم و کیفم را روی پا گذاشتم. بچه‌ها که فکر می‌کردند من هم یکی از ورودی‌های جدیدِ خوابگاهی هستم، شروع کردند به کل‌کل و حرف زدن.

یکی از ترم‌اولی‌ها با بی‌حوصلگی برگشت به من گفت: «داداش! نمی‌دونی این استادِ جدیدِ مبانی چجور آدمیه؟ میگن خیلی سخت‌گیره! اسمش رو سرچ کردم، هم روزنامه‌نگاره هم مهندسی خونده... حتماً از این خشک‌های روانی‌یه که می‌خواد همه‌رو مشروط کنه!»

من فقط با جدیت سر نهادم و گفتم: «آره... منم شنیدم خیییلی آدمِ بی‌رحمیه! اصلاً رحم نداره، رو غیبت‌ها هم خیلی حساسه!»

چند دقیقه بعد، وقتی ساعتِ کلاس رسید، آرام از روی نیمکتِ ردیفِ اول بلند شدم. کیفِ چرمی‌ام را برداشتم، رفتم پشتِ تریبونِ استاد ایستادم، گچ را برداشتم و با خطی درشت اسمِ خودم را روی تخته‌سیاه نوشتم.

سکوتِ مطلقی بر کلاس حاکم شد. رنگ از چهره‌ی آن دانشجویی که کنارم نشسته بود پرید و زانوهایش شروع کرد به لرزیدن! برگشتم، با همان لحنِ آرامی که از روزهای دکه و سالنِ مطالعه با من مانده بود، لبخندی زدم و گفتم:

«خب بچه‌ها! من همون استادِ بی‌رحمی هستم که قراره مبانیِ ارتباطات رو با هم بخونیم! و درسِ اولِ امروز: هیچ‌وقت طرفِ مقابلت رو از روی ظاهرش تحلیل نکن!»

صدای خنده‌ی کلاس انفجار ایجاد کرد و یخِ همه‌چیز شکست. زندگیِ من، از همان قدم‌های اولِ اشتغال و تدریس، آمیزه‌ای بود از هویت‌های پنهان، طنزهای غیرمنتظره و لذتِ عمیقِ کلماتی که توانسته بودند یک پسرِ حاشیه‌نشین را بدونِ تکیه به هیچ رانتی، به سکوی تدریس و قلمِ روزنامه‌نگاری برسانند.

سال‌های اواسط دهه‌ی هشتاد، دانشگاه شبیه یک دیگِ بخارِ در حال انفجار بود. سایه‌ی سنگین و التهابِ رویدادهای سیاسی آن دوران، روی تمامِ زوایای زندگیِ دانشجویی پهن شده بود؛ از تریبون‌های آزادِ پرهیاهو در صحن دانشکده‌ها گرفته تا شب‌نامه‌ها و «نشریات دانشجویی» که روزی صدبار زیرِ دستگاه‌های تکثیر غژغژ می‌کردند.

در این میان، من که سابقه‌ی کار در چاپخانه‌های صنعتی را داشتم، خیلی سریع به مهره‌ی کلیدیِ تشکل‌های دانشجویی تبدیل شدم. بچه‌های انجمن و تشکل‌ها وقتی دیدند الفبای فرم‌بندی، صفحه بوری و چاپ را بلدم، مرا روی سر می‌گذاشتند. کارِ دانشجوییِ من رسمی‌تر شد؛ از کارشناسِ فنیِ انتشاراتِ دانشگاه گرفته تا پادوئی در بخشِ سمعی-بصری و کتابخانه. من در سه جبهه می‌جنگیدم: درس‌های سختِ مهندسی، کارِ پاره وقت در چاپخانه‌ی شهر، و فعالیت‌های داغِ دانشجویی.

تولدِ «شاهکارِ تخم‌مرغی»؛ خرید اولین گوشی نوکیا

تمامِ آن جان‌کندن‌ها و پس‌انداز کردنِ شاگردانه‌ها و حقوقِ ناچیزِ کارِ دانشجویی، بالاخره در یک روزِ تاریخی به بار نشست. رفتم بازارِ موبایل و یک دستگاه نوکیا ۶۶۰۰ (همان گوشیِ تپل و دوست‌داشتنیِ معروف به «تخم‌مرغی») خریدم!

برداشتنِ آن گوشی از توی جعبه، برای پسری که روزگاری در دکه‌ی فلزی روی روزنامه می‌خوابید، حسِ فتحِ قله‌ی اورست را داشت. یک رمِ ۱۲۸ مگابایتی هم رویش انداختم تا آلبومِ کاملِ آهنگ‌های نامجو و فرهاد را تویش بریزم. آن نوکیا فقط یک ابزارِ ارتباطی نبود؛ مدالِ افتخارِ دست‌های جوهری و زحماتِ خودم بود.

اما خریدنِ این شاهکار، هم‌زمان شد با آغازِ دورانِ طلایی و نوینِ «بلوتوث‌بازی» در دانشگاه!

آمفی‌تئاتر، تریبونِ سیاسی و چت‌های ناشناسِ هواپیمایی

سالنِ آمفی‌تئاترِ بزرگِ دانشگاه، قلبِ تپنده‌ی جریان‌های سیاسی بود. برنامه‌های فوق‌برنامه، سخنرانی‌های داغِ سیاسی، مناظره‌های جنجالی و اکرانِ فیلم‌ها، همیشه سالن را تا خفه شدنِ مطلق پر می‌کرد. دانشجوها رو و بین صندلی‌ها، کفِ سالن و حتی روی سن می‌نشستند.

در ظاهر، همه‌چیز پیرامونِ بیانیه‌های تند، تکبیرها و شعارهای موافق و مخالف می‌چرخید؛ اما در لایه‌های زیرینِ همان سالنِ نیمه‌تاریک و شلوغ، یک شبکه‌ی ارتباطیِ مخفی و تمام‌عیار در جریان بود!

کافی بود وارد سالن شوی، روشن کردنِ «Bluetooth» نوکیا، حکمِ شلیکِ تیرِ شروعِ مسابقه را داشت. اسمِ بلوتوثِ هرکسی نشان‌دهنده‌ی کاراکترش بود؛ از «سایه» و «تنهای شب» گرفته تا «Poet_6600» که البته اسمِ دستگاهِ من بود!

وقتی سخنران روی سن با تمامِ وجود فریاد می‌زد و از جامعه‌شناسی و تحلیل‌های سیاسی می‌گفت، در فضای موج‌های کوتاه، صدها فایل در حالِ تبادل بود. سیستم کار به این شکل بود که یک یادداشتِ متنی (Text File) در گوشی می‌نوشتی، اسمت را پنهان می‌کردی و آن را به صورت ناشناس برای اسم‌های فعالِ لیستِ بلوتوث می‌فرستادی.

یک‌بار در یکی از شلوغ‌ترین مناظره‌های سیاسی که جو سالن فوق‌العاده متشنج و جدی بود، من گوشی را درآوردم و یک یادداشتِ متنیِ کوتاه با این مضمون برای یکی از اسم‌های ناشناس به نام «باران_۸۴» فرستادم:

«در این سالن که همه در حالِ نجاتِ جهان هستند، آیا کسی هست که دلش برای یک چایِ قندپهلوی بوفه تنگ شده باشه؟»

چند ثانیه بعد، پیامِ ردِ درخواست یا پذیرش روی صفحه ظاهر شد: "Connecting..."

فایل ارسال شد. از ردیف‌های جلوتر، دختری چادرش را جابه‌جا کرد، سرش را چرخاند و با لبخندی که سعی می‌کرد پنهانش کند، به شیشه‌ی گوشی‌اش نگاه کرد. ده ثانیه بعد، یک فایل متنیِ بازگشتی (Received via Bluetooth) روی نوکیای من نشست:

«سخنرانیِ به این مهمی درباره‌ی آینده‌ی کشور داره انجام میشه، اونوقت ۶۶۰۰ به فکرِ چای بوفه‌ست؟!»

همین شروعِ یک کل‌کلِ هوایی در میانِ شعارهای سیاسیِ سالن شد! ارسالِ تکه‌شعرهای سپید، فایل‌های متنیِ طنز درباره‌ی اساتید، عکس‌های پرسنلیِ دستکاری‌شده با برنامه نرم‌افزاریِ گوشی، و کلیپ‌های صوتی کوتاه، در فضای چندمتریِ آمفی‌تئاتر دست‌به‌دست می‌شد.

از امواجِ بلوتوث تا قرار در پناهِ نخل‌ها

جذابیتِ این بازیِ دیجیتالی در ناشناس بودن و کشفِ هویت‌ها بود. گاهی وسطِ یک سخنرانیِ جدی، یک‌دفعه صدای بوقِ معروفِ SMS یا دریافتِ بلوتوثِ نوکیا از گوشه‌ای از سالن بلند می‌شد و کلِ ردیف به خنده می‌افتادند.

یکی از همین ارسال‌های ناشناسِ بلوتوثی در آمفی‌تئاتر، بعد از چند روز کل‌کلِ متنی، به یک قرارِ بامزه منجر شد. قرار گذاشتیم که ارسال‌کننده‌ی «باران_۸۴» را در بوفه‌ی دانشکده ملاقات کنم؛ با نشانه‌ی یک مجله‌ی دانشجویی زیرِ بغل و یک قوطی رانی روی میز! وقتی رفتم، دیدم او هم یکی از فعالانِ نشریاتِ دانشجوییِ خطِ مقدمِ سیاست است که تمامِ آن جدیتی که پشتِ تریبون داشت را در فضای بلوتوث با طنز و ادبیات عوض کرده بود.

دانشگاه در آن سال‌ها، آمیزه‌ای بود از التهابِ سیاست، سخت‌کوشیِ جان‌فرسا، و همین شیطنت‌های مدرنِ نوکیایی. من با همان نوکیا ۶۶۰۰، هم خبرهای سیاسیِ تشکل‌ها را پوشش می‌دادم، هم شعرهای سپیدم را هوا می‌کردم و هم یاد می‌گرفتم که چطور می‌شود در دلِ جدی‌ترین و سنگین‌ترین فضاهای سیاسی، روزنه‌ای برای جوانی، خنده و ساختنِ خاطره‌های ماندگار پیدا کرد.

کلاس «استاتیک» ساعت هشت صبح برگزار می‌شد؛ زمانی که جسمم روی نیمکت ردیف آخر بود اما روحم هنوز کنار غلتک‌های چاپخانه جا مانده بود. استاد با صدایی یکنواخت از تعادلِ خرپاها و مرکز ثقل می‌گفت. برای اینکه خستگیِ شبانه بر من غلبه نکند، خودکارم را برداشتم و روی برگه پرتِ کاغذِ چاپخانه که شب قبل تو جیبم مانده بود، نوشتم:

«ای که گشتاورِ چشمانِ تو مرکزِ ثقلِ مرا ویران کرد...

تنشِ برشیِ آن ابروی کج، تعادلِ خرپای دلم را برهم زد...

استاد اگر صفر دهد، باکی نیست؛

دترمینانِ نگاهت همه‌چیز را حل کرد!»

برگه را سه گوش تا زدم. دو ردیف جلوتر، «مرجان» نشسته بود؛ دختری پرانرژی، باهوش و حاضرجواب که جزوه‌هایش با خودکارهای چندرنگ، آرزوی کلِ ورودی بود. برگه را با تقه‌ای به صندلی‌اش دستش دادم. برگشت، اخمِ ساختگی کرد، اما دو دقیقه بعد شانه‌هایش از خنده‌ی پنهانی لرزید.

پاسخش روی همان برگه با خودکارِ بنفش برگشت:

«مهندسِ شاعر! اولاً تحلیل سازه‌ات لنگ می‌زنه و فرمول گشتاور اشتباهه! ثانیاً بوی مرکبِ چاپخونه تا ردیف جلو میاد... به‌جای این شعرها، حواست به استاد باشه که داری مشروط می‌شی!»

اما روابطِ دانشجوییِ آن سال‌ها، فقط شیطنت و کل‌کل نبود؛ حسی از نجابت، شرمِ شیرین و عمقِ عاطفی در آن جریان داشت که امروز کم‌یاب شده است.

عصرِ یکی از روزهای گرمِ پاییزی، وقتی کلاس‌ها تمام شد، مرجان پیشنهادی داد که قلبم را به لرزه انداخت: «پیاده بریم تا رودخونه؟»

پیاده‌روی از دانشگاه تا لبِ رودخانه‌ی عظیمِ شهر، زیر سایه‌ی پهناورِ درختان و هوای ملایم‌شده‌ی غروب، شاید یک ساعت طول کشید. ما فاصله را رعایت می‌کردیم؛ فاصله‌ای معصومانه به اندازه‌ی نیم‌متر که پر از حرف‌های نگفته بود. من همیشه سعی می‌کردم دست‌هایم را در جیبم پنهان کنم؛ شرم داشتم از اینکه شیارهای انگشتانم هنوز ردِ سیاهیِ جوهرِ چاپخانه را در خود داشت.

روی نیمکت‌های فلزیِ روبروی پلِ معلق نشستیم. پرندگانِ مهاجر روی پهنه‌ی آب پرواز می‌کردند و انعکاسِ نورهای نارنجیِ غروب روی رودخانه می‌رقصید.

مرجان ناگهان برگشت، نگاهی به دست‌هایم که گره خورده بودند انداخت و با لحنی بسیار آرام و خالی از هرگونه شوخی گفت:

«چرا همه‌ش دستات رو پنهان می‌کنی؟»

هول شدم: «خب... اثر مرکبه، پاک نمی‌شه...»

مکثی کرد. نگاهش پر از یک احترامِ عمیق و زنانه شد. گفت: «این دستا شرف دارند. این سیاهی، زحمتِ توئه... من از آدمایی که همه‌چیز براتون مهیا بوده نیسین، خیلی بیشتر حساب می‌برم.»

آن جمله، مثل یک مرهمِ داغ روی تمامِ عقده‌ها و حقارت‌های سال‌های گذشته‌ام نشست. در آن لحظه، سنگینیِ آوارگی‌های گذشته از روی شانه‌ام افتاد.

سپس از کیفش یک نوار کاستِ قهوه‌ای‌رنگ درآورد؛ از همان کاست‌هایی که با خودکار لنتِ نوارش را سفت می‌کردیم. دستش را جلو آورد و کاست را به من داد. روی برچسبِ کاست با خطِ خودش نوشته شده بود: «برای شب‌های چاپخانه».

گفت: «این ضبط‌شده‌ی آهنگ‌های فرهاد و فریدون فروغیه... شب‌ها که کار می‌کنی بذار گوشِت پر از موسیقی باشه، نه فقط صدای دنگ‌دنگِ ماشین‌آلات.»

انگشتانمان برای کسری از ثانیه هنگام دادنِ کاست به هم خورد. سرمای دستِ او و گرمای بی‌حدِ دستِ من، حس عجیبی ساخت. آن زمان نه دست یکدیگر را می‌گرفتیم و نه ابراز احساساتِ تند می‌کردیم، اما همان لمسِ کوتاه‌مدتِ نوار کاست و همان نگاهِ مهربان در غروبِ شرجیِ رودخانه، تمومِ وجودم را پر از عشق کرد.