انعکاسِ یک لبخند در شیشهی مهگرفته و تاوانِ بلوغ
· 4 ساعت پیش · در آن روزگارِ سرد و پر از اضطراب، تمام دنیای من در فرمولهای ریاضی، تستهای کنکور و خطوط کج و معوجِ آن دفترچه یادداشتِ قرمز خلاصه شده بود. عشق، واژهای لوکس بود که در جیبِ سوراخِ شلوارِ وصلهدارِ من جا نمیگرفت. من اصلاً «توی باغِ» این حرفها نبودم؛ تمام حواسم به این بود که از فقر فرار کنم. اما گاهی نور، از کوچکترین روزنهها به تاریکترین دخمهها میتابد.
شکوفههای پنهانِ یک احساسِ کودکانه:
دخترعمهام، «نرگس»، یک سال از من کوچکتر بود. دختری آرام با چشمانی سیاهرنگ که همیشه هالهای از خجالت در آنها موج میزد. ماههای اول، همانطور که گفتم، عمهام پنهانی برایم غذا میآورد. اما کمکم، وقتی پادردِ عمه امانش را میبرید، این مأموریتِ خطیر به نرگس محول شد.
ابتدا همهچیز در سکوت بود. صدای قدمهای سبکی روی موزاییکهای حیاط میآمد، تقهای نرم به در میخورد و بشقاب غذا روی لبهی درگاه گذاشته میشد. اما شبهای زمستان که بخار، شیشهی کوچکِ اتاقکِ مرا میپوشاند، متوجه سایهای میشدم که پشت پنجره مکث میکرد.
یک شب، وقتی سرم را از روی کتابها بلند کردم، جای دستِ کوچکی را روی بخارِ شیشه دیدم؛ نرگس شیشه را پاک کرده بود تا مرا ببیند. وقتی نگاهمان به هم گره خورد، هول شد و در تاریکیِ حیاط دوید. فردای آن شب، کنارِ بشقابِ غذایم، یک سیبِ سرخِ صیقلخورده گذاشته بود. شبِ بعد، دو حبه قندِ زعفرانی کنارِ چایِ کمرنگم بود.
این اولین باری بود که کسی در آن شهرِ غریب، مرا نه به چشمِ یک «دردسرِ اضافی»، بلکه به چشمِ یک «آدم» نگاه میکرد. گاهی که درِ اتاقک را باز میکردم تا ظرف را بگیرم، چند ثانیه بیشتر میایستاد. با گوشههای روسریاش بازی میکرد، لبخندی کمرنگ و معصومانه میزد و با صدایی که از ترسِ بیدار شدنِ پدرش میلرزید میگفت: «خسته نباشی... بخور سرد نشه.»
عشقِ ما، هیچ کلمهای نداشت. یک احساسِ پاک، شفاف و کاملاً کودکانه بود؛ شبیه گرم شدنِ دستهایی یخزده روی شعلهی کوچکِ یک کبریت. من به همان نگاههای دزدانه از پشت شیشهی مهگرفته و همان سیبهای سرخ دلخوش بودم و همین، تحملِ سرمای آن اتاقک را برایم راحتتر میکرد.
آوارِ سوءظن و طوفان در خانه:
اما عمرِ این دلخوشیِ کوچک کوتاه بود. آقا رضا، شوهرعمهام، مردی به شدت بدگمان و متعصب بود که دنیا را از دریچهی شک و تاریکی میدید. یک شبِ بارانی، وقتی نرگس ظرفِ غذا را آورد و برای چند لحظه ایستاد تا من از روی دفترچهی قرمزم سرم را بلند کنم و لبخندی به او بزنم، ناگهان نورِ چراغقوه حیاط را روشن کرد.
آقا رضا بیدار شده بود. قامتِ سنگینش در چارچوب درِ هال ظاهر شد. نگاهِ خشمگینش بین من و نرگس چرخید. نرگس از ترس قالبِ تهی کرد و ظرف از دستش افتاد و شکست.
من خشکم زده بود. آقا رضا با قدمهای تند به سمت نرگس رفت، بازویش را کشید و او را به داخل خانه پرت کرد. ثانیهای بعد، طوفانی به پا شد که هنوز صدای آن در گوشم زنگ میزند.
از پشتِ درِ بسته، صدای عربدههای آقا رضا تمامِ خانه را میلرزاند: «من به تو نگفتم این نرهغول رو نیار تو خونهام؟ نگفتم من دخترِ دمبخت دارم؟ حالا دیگه نصفهشب واسه هم عشوه میان؟»
صدای گریههای ملتمسانهی عمهام میآمد که قسم میخورد: «رضا جان به خدا این پسر سر به زیره، این دختر فقط براش غذا برده...»
اما گوشِ سوءظنِ او بدهکار نبود. هر کلمهای که آقا رضا فریاد میزد، مثل پُتکی بود که بر شیشهی نازکِ غرور و آبروی من فرود میآمد. من، آن پسربچهی روستایی که جز درس خواندن گناهی نداشت، در ذهنِ بیمارِ او به یک خیانتکار تبدیل شده بودم. آن شب تا صبح نخوابیدم؛ نه از سرما، که از شرمِ لرزانِ بغضی که گلویم را پاره میکرد. احساس میکردم وجودم باعثِ بیآبروییِ تنها حامیام (عمهام) شده است.
پناهگاهِ جدید؛ دکهی روزنامهفروشی:
سپیده که زد، پیش از آنکه کسی بیدار شود، وسایلم را در همان کیف برزنتی ریختم. دفترچهی قرمزم را برداشتم، نگاهی به پنجرهی اتاقِ نرگس انداختم و برای همیشه از آن حیاط و آن عشقِ معصومانه و نارس بیرون زدم.
آوارهی خیابانها شدم. پولی برای اجارهی اتاق نداشتم. تنها آشنای من در آن شهر، «اوستا حبیب» بود؛ صاحبِ همان چاپخانهای که عصرها در آن کارگری میکردم. اوستا حبیب پیرمردی تندخو اما لوطیمسلک بود. او علاوه بر چاپخانه، امتیازِ یک دکهی روزنامهفروشیِ فلزی در یکی از میدانهای اصلی شهر را هم داشت.
با چشمانی گودافتاده و غروری لهشده پیش او رفتم و ماجرا را (بدون اشاره به نرگس، فقط به بهانهی نداشتن جا) برایش گفتم. اوستا پُکی عمیق به سیگارش زد، نگاهی به سر و وضعم انداخت و گفت: «اگه میتونی شبا توی دکه بخوابی و صبحِ زود قبلِ اذان روزنامهها رو دستهبندی کنی، کلیدش مالِ تو.»
آن شب، دکهی فلزیِ دو در دو متر، شد خانهی جدیدِ من. جایی برای دراز کشیدن نبود. باید روی بستههای قطورِ مجلات و روزنامههای برگشتی مچاله میشدم. شبها، سرمای استخوانسوزِ بیرون، دیوارهی فلزیِ دکه را مثل فریزر سرد میکرد. بوی تندِ نفتِ «علاءالدینِ» خانه عمه، جای خودش را به بوی تندِ سرب، جوهرِ تازه و کاغذِ کاهی داده بود.
از لابهلای درزِ کرکرهی دکه به خیابانِ خلوت و تاریک نگاه میکردم. دیگر نه حیاطی بود، نه پنجرهی مهگرفتهای، و نه نگاهِ مهربانی که برایم سیبِ سرخ بیاورد. من آن شب در میانِ تیترهای درشتِ روزنامهها که خبر از اتفاقاتِ بزرگِ دنیا میدادند، در سکوتِ مطلق بزرگ شدم؛ دردی کشیدم که هیچکجا چاپ نشد، اما خط به خطِ آن در دفترچهی قرمزم، زیرِ نورِ ضعیفِ چراغقوه ثبت گردید.