سه دوست به نام‌های «معصومه»، «نسیم» و «برگ» برای گذراندن آخر هفته‌ای هیجان‌انگیز به کلبه‌ای متروکه در اعماق جنگلی تاریک می‌روند. از همان ابتدا، بوی تعفن و فضای سنگین کلبه، نسیم را به وحشت می‌اندازد، اما برگ با بی‌تفاوتی برای آوردن هیزم به بیرون می‌رود.

راز چندش‌آور کمد

در غیاب برگ، صدای خِش‌خِش و ناخن کشیدنِ عجیبی از کمد چوبی و قدیمی در گوشه‌ی سالن به گوش می‌رسد. معصومه با دستانی لرزان به کمد نزدیک می‌شود. چوبِ کمد زیر انگشتانش گرم است و مثل قفسه سینه به آرامی می‌تپد. وقتی در را باز می‌کند، به جای لباس، با صحنه‌ای مهوع روبرو می‌شود: رشته‌های ضخیم و خیسِ موی انسان از قلاب‌هایی استخوانی آویزان‌اند و در انتهای تاریکِ کمد، ردیفی از چشم‌های زرد و بی‌پلک به او خیره شده و با صدایی خفه‌کننده نام آن‌ها را زمزمه می‌کنند.

مسخ و بلعیده شدن

نسیم و معصومه با جیغ از کمد دور می‌شوند و در راهرویی که حالا به شکلی غیرطبیعی اسفنجی و زنده شده، برگ را پیدا می‌کنند. او در حالتی مسخ‌شده، در دیوارهای گوشتی کلبه ذوب و ادغام شده است و با لبخندی رعب انگیزی آن‌ها را به تسلیم شدن دعوت می‌کند.

نسیم به سمت سالن اصلی می‌دود تا فرار کند، اما متوجه می‌شود تمام درها و پنجره‌ها ناپدید شده‌اند. کلبه‌ی چوبی حالا به یک هیولای زنده با بافت‌های عضلانی، غضروف و دندان تبدیل شده است. ناگهان کف اتاق مانند دهانی بزرگ باز می‌شود و بازوهایی وحشتناک، نسیم را به اعماق تاریک خود کشیده و می‌بلعند.

در نهایت، معصومه‌ی تنها و فلج‌شده از ترس، در تاریکی مطلق به دیواری تکیه می‌دهد. دیوار گوشتی و گرم، به آرامی او را در آغوش می‌گیرد و صدای دوستانش از درون دیوارها، او را به خوابی ابدی و هضم شدن فرا می‌خوانند.