فارغ‌التحصیلی از رشته‌ی مهندسی و هم‌زمان قبولی در مقطع ارشد علوم اجتماعی و ارتباطات، مرا در برزخی خنده‌دار و عجیب قرار داده بود. از یک طرف مدرکِ رسمیِ مهندسی در دستم بود و از طرف دیگر، تمام روح و روانم درگیرِ جامعه‌شناسی، روزنامه‌نگاری و کلمات بود.

برای پیدا کردنِ یک شغلِ مناسب، رزومه‌ای ملغمه و سوررئال ساخته بودم: مدرکِ مهندسی، چندین سال سابقه‌ی کار با دستگاه‌های غول‌پیکرِ چاپ افست، ده‌ها یادداشت و مقاله در وبلاگ‌های پرمخاطب با نامِ مستعار، و یک کارتِ دانشجوییِ جدید در رشته‌ی ارتباطات!

مصاحبه‌ی کاری و معجزه‌ی زنگ‌زدگیِ دستگاهِ چاپ

اولین مصاحبه‌ی کاری‌ام در مؤسسه‌ی مطبوعاتی و رسانه‌ایِ بزرگی بود. سردبیر—مردی میانسال با سیگاری که گوشه‌ی لبش خاموش بود و عینکی که روی نوکِ بینی‌اش تاب می‌خورد—نگاهی به مدرکِ لیسانسِ مهندسی‌ام انداخت و بعد نگاهی به یادداشت‌های مطبوعاتی‌ام.

عینک را برداشت و گفت: «پسرم! تو معادلاتِ دیفرانسیل خوندی، بعد اینجا برای ما تحلیلِ جامعه‌شناختیِ توسعه‌ی شهری نوشتی؟ دقیقاً بگو فازِ فکری‌ت چیه‌؟ مهندسی یا نویسنده؟»

با خونسردی گفتم: «استاد! مهندسی یادم داد چطور ساختارها رو تحلیل کنم، علوم اجتماعی یادم داد چطور آدما رو بفهمم، و کار در چاپخانه هم یادم داد چطور حینِ همه‌ی این‌ها، نفسم از بوی سرسام‌آورِ مرکب نگیره! ضمناً اگه دستگاهِ تکثیرتون وسطِ تحریریه گیر کرد، نیازی نیست تکنسین خبر کنید، خودم تو سه دقیقه باز و بسته‌ش می‌کنم!»

سردبیر لبخند تلخی زد، یکی از مقاله‌هایم را دوباره خواند و گفت: «از فردا می‌شینی پشتِ اون میزِ گوشه. ولی نوشته‌هات اون‌قدر تند و عمیقه که فعلاً باید با همون نامِ مستعارت بنویسی. نمی‌خوام فردا کلِ مؤسسه رو رو سرم خراب کنن!»

نویسنده‌ی گمنام و قهوه‌های سردشده در تحریریه

آغازِ کارِ روزنامه‌نگاریِ من، سرشار از موقعیت‌های طنز و کمدیِ سیاه بود. من در تحریریه پسری آرام، کم‌حرف و ساده‌پوش بودم که یک گوشه می‌نشست، چایِ سردشده‌اش را سر می‌کشید و با کیبوردِ رنگ‌ورورفته‌اش تایپ می‌کرد. اما یادداشت‌هایی که با نامِ مستعار در روزنامه و وب‌سایتِ مؤسسه منتشر می‌کردم، غوغایی به پا می‌کرد!

لذت‌بخش‌ترین و خنده‌دارترین لحظاتِ آن روزها، زمانِ جلساتِ پیدا کردن موضوع برای نوشتن بود. گاهی همکارانم دورِ یک میز می‌نشستند و درباره‌ی مقاله‌ی جنجالیِ روزِ قبل بحث می‌کردند:

یکی می‌گفت: «این نویسنده‌ی گمنام قطعاً یه جامعه‌شناسِ شصت‌ساله‌ی بازنشسته‌ست که سال‌ها تو فرانسه درس خونده! تحلیل‌هاش خیلی پخته‌ست.»

دیگری می‌گفت: «نه بابا! خطِ فکرش نشون می‌ده حتماً یکی از فعالانِ قدیمیه که الان پشتِ صحنه داره جریان‌سازی می‌کنه!»

و من... در تمامِ مدتِ آن بحث‌های داغ، همان‌جا تهِ میز نشسته بودم، خودکارم را روی انگشتانم می‌چرخاندم، لبخندِ پنهانی‌ام را زیرِ ماگِ چای پنهان می‌کردم و در دلم می‌گفتم: «جامعه‌شناسِ شصت‌ساله؟ بنده همون پسرکِ دکه‌خوابم که الان کرایه‌ی مسیرِ بازگشتم به خوابگاه رو تو جیبم می‌شمارم!» این ناشناس بودن، بزرگ‌ترین حریمِ امن و پناهگاهِ لذت‌بخشِ من بود.

رودست زدن به کلاس؛ وقتی استاد با دانشجو اشتباه گرفته می‌شود!

چند سال بعد، وقتی مقطع دکتری را شروع کردم و اولین ترمی بود که به عنوان «مدرسِ مدعو» برای تدریسِ درسِ «مبانی ارتباطات» واردِ دانشگاه شدم، اوجِ شوخیِ روزگار رقم خورد.

بیست‌وهفت یا بیست‌وهشت‌ساله بودم، اما به خاطر جثه‌ام و چهره‌ی جوانم، اصلاً به تصویرِ ذهنیِ بچه‌ها از یک «استاد دانشگاه» شباهت نداشتم. برای اینکه کمی سنم بالاتر به نظر برسد، یک کتِ چهارخانه‌ی قهوه‌ایِ اتوکشیده پوشیدم و یک کیفِ چرمیِ سنگین دستم گرفتم، اما فایده‌ای نداشت!

روزِ اولِ کلاس، قبل از ورودِ استاد، واردِ کلاسِ شلوغِ ورودی‌های جدید شدم. رفتم ردیفِ اول، کنارِ بچه‌ها روی نیمکت نشستم و کیفم را روی پا گذاشتم. بچه‌ها که فکر می‌کردند من هم یکی از ورودی‌های جدیدِ خوابگاهی هستم، شروع کردند به کل‌کل و حرف زدن.

یکی از ترم‌اولی‌ها با بی‌حوصلگی برگشت به من گفت: «داداش! نمی‌دونی این استادِ جدیدِ مبانی چجور آدمیه؟ میگن خیلی سخت‌گیره! اسمش رو سرچ کردم، هم روزنامه‌نگاره هم مهندسی خونده... حتماً از این خشک‌های روانی‌یه که می‌خواد همه‌رو مشروط کنه!»

من فقط با جدیت سر نهادم و گفتم: «آره... منم شنیدم خیییلی آدمِ بی‌رحمیه! اصلاً رحم نداره، رو غیبت‌ها هم خیلی حساسه!»

چند دقیقه بعد، وقتی ساعتِ کلاس رسید، آرام از روی نیمکتِ ردیفِ اول بلند شدم. کیفِ چرمی‌ام را برداشتم، رفتم پشتِ تریبونِ استاد ایستادم، گچ را برداشتم و با خطی درشت اسمِ خودم را روی تخته‌سیاه نوشتم.

سکوتِ مطلقی بر کلاس حاکم شد. رنگ از چهره‌ی آن دانشجویی که کنارم نشسته بود پرید و زانوهایش شروع کرد به لرزیدن! برگشتم، با همان لحنِ آرامی که از روزهای دکه و سالنِ مطالعه با من مانده بود، لبخندی زدم و گفتم:

«خب بچه‌ها! من همون استادِ بی‌رحمی هستم که قراره مبانیِ ارتباطات رو با هم بخونیم! و درسِ اولِ امروز: هیچ‌وقت طرفِ مقابلت رو از روی ظاهرش تحلیل نکن!»

صدای خنده‌ی کلاس انفجار ایجاد کرد و یخِ همه‌چیز شکست. زندگیِ من، از همان قدم‌های اولِ اشتغال و تدریس، آمیزه‌ای بود از هویت‌های پنهان، طنزهای غیرمنتظره و لذتِ عمیقِ کلماتی که توانسته بودند یک پسرِ حاشیه‌نشین را بدونِ تکیه به هیچ رانتی، به سکوی تدریس و قلمِ روزنامه‌نگاری برسانند.