بعد از دفاع از پایان‌نامه‌ی ارشد و در همان روزهایی که در تحریریه برای خودم اسم و رسمی به هم زده بودم و در دانشگاه با کُتِ استادانه قدم می‌زدم، نامه‌ای با آرمِ نظام‌وظیفه به دستم رسید. قانونِ نانوشته‌ی خاورمیانه یقه ام را گرفته بود: «آقای روزنامه‌نگار، آقای جامعه‌شناس... وقتِ پوشیدنِ پوتین است!»

سقوطِ یک ژورنالیست در سلمانیِ پادگان

اولین شوک، روی صندلیِ فلزیِ سلمانیِ نزدیکِ پادگان آموزشی رقم خورد. وقتی ماشینِ اصلاحِ بی‌رحم، موهایم را از ته تراشید، در آینه به خودم نگاه کردم. دیگر نه خبری از آن ژستِ متفکرانه‌ی روزنامه‌نگاری بود و نه آن نگاهِ عاقل‌اندر سفیهِ آکادمیک. من حالا فقط «سرباز صفر» بودم؛ یک کله‌ی کچل که در لباسِ خاکیِ گشادش زار می‌زد.

روزهای اولِ آموزشی، تقابلِ خنده‌داری میانِ ذهنِ من و محیطِ پادگان بود. بیدارباش ساعت ۴:۳۰ صبح زده می‌شد. سرگروهبانِ ما—مردی چهارشانه با سبیل‌های پرپشت که صدایش شبیه کشیده شدنِ سمباده روی آهن بود—در میدانِ صبحگاه فریاد می‌زد و ما باید در کسری از ثانیه خبردار می‌ایستادیم.

یک روز سرگروهبان سرِ یکی از بی‌نظمی‌ها عصبانی شد و فریاد زد: «اینجا جای فکر کردن نیست! اینجا فقط باید اطاعت کنید! مفهومه؟»

در همان لحظه که همه با ترس فریاد می‌زدند «بله جناب!»، ذهنِ ارتباطاتی و جامعه‌شناسِ من به صورتِ خودکار شروع به تحلیلِ فضا کرد:

«چه جالب... این دقیقاً مصداقِ بارزِ مدلِ ارتباطیِ یک‌سویه‌ی اقتدارگرا و هژمونیِ قدرت در ساختارهای هرمی است!»

لبخندِ ملیحی از این کشفِ علمی روی لبم نشست که ناگهان سرگروهبان مثل عقاب بالای سرم ظاهر شد:

«به چی می‌خندی سرباز؟! شنا روی زمین...!»

و این‌گونه بود که فهمیدم در پادگان، نظریاتِ جامعه‌شناسی فقط به دردِ شنا رفتن و بشین‌پاشو می‌خورند!

منشیِ عاشقانه‌ها؛ وقتی قلم به دادم رسید

اما داستان از جایی جذاب شد که رازِ من در پادگان فاش شد. یک شب در آسایشگاه، وقتی همه از خستگی روی تخت‌های دوطبقه بیهوش بودند، من با نورِ ضعیفِ چراغ‌قوه داشتم یادداشت‌های روزانه‌ام را می‌نوشتم. پسرِ نوزده‌ساله‌ای که تختِ پایینیِ من بود و سوادِ درست و حسابی نداشت، متوجهِ نوشتنِ من شد.

فردا شب، با یک کمپوتِ گیلاسِ اهدایی (که در پادگان حکمِ طلا را داشت) آمد کنار تختم و با خجالت گفت:

«داداش... میگن تو بیرونِ اینجا نویسنده‌ای. میشه برای نامزدم یه نامه‌ی عاشقانه بنویسی؟ یه چیزی بنویس که بخونه و از دلتنگی گریه‌ش بگیره!»

این درخواست، نقطه‌ی عطفِ سربازیِ من بود. من، روزنامه‌نگاری که تا دیروز سرمقاله‌های سیاسی و نقدهای تندِ اجتماعی می‌نوشت، حالا تبدیل شده بودم به «میرزانویسِ عاشقانه‌های گردان»!

شب‌ها، روی تختم می‌نشستم و با استفاده از تمامِ آرایه‌های ادبی، استعاره‌ها و کلماتی که در دانشگاه یاد گرفته بودم، برای نامزدهای بچه‌های گردان نامه می‌نوشتم.

می‌نوشتم: "ای یگانه ستاره‌ی شب‌های تاریکِ پستِ نگهبانیِ من..." و سربازها با دهانِ باز نگاهم می‌کردند!

درآمدِ این شغلِ جدید فوق‌العاده بود: یکی به جای من پستِ نگهبانیِ ساعت ۲ تا ۴ صبح را می‌داد، یکی در صفِ بوفه برایم چای می‌گرفت و یکی پوتین‌هایم را واکس می‌زد، یکی تختم را آنکارد میکرد و .... کلمات، در دلِ خشک‌ترین پادگانِ نظامی، برای من پادشاهیِ کوچکی ساخته بودند.

امریه و بازگشتِ شکوهمندانه به دانشگاه

خوشبختانه بعد از تمام شدنِ دوره‌ی سختِ آموزشی، مدرکِ تحصیلیِ بالا و رزومه‌ی رسانه‌ای‌ام به کارم آمد. من به مرز یا پادگان‌های رزمی فرستاده نشدم. توانستم به عنوان «سرباز امریه» (و بعدها در قالب پروژه‌های کسر خدمت برای نخبگان)، ادامه‌ی خدمتم را در یک پژوهشکده‌ی دانشگاهی و رسانه‌ای بگذرانم.

دورانِ امریه ترکیبِ عجیبی بود. آن اوایل صبح‌ها با لباسِ فرمِ نظامیِ اتوکشیده واردِ مرکزِ تحقیقات می‌شدم، پشتِ سیستم می‌نشستم و در حالی که آرمِ یگان روی بازویم بود، مقالاتِ علمی می‌نوشتم و در جلساتِ تحریریه شرکت می‌کردم. گاهی همکارانِ روزنامه‌نگارم با دیدنِ من در آن لباسِ نظامی به شوخی می‌گفتند: «جناب سروان! امروز خبرِ اختلاس رو کار کنیم یا دستور می‌دین بریم کلاغ‌پر؟!» بعد ها به لطف رئیس مرکز تحقیقات، طی یک مکاتبه با یگان مربوطه من را از پوشیدن لباس نظامی معاف نمودند.

برجکِ نگهبانی، بهترین تحریریه‌ی جهان

امروز که به آن دوران نگاه می‌کنم، سربازی برای من یک وقفه‌ی آزاردهنده نبود. اتفاقاً بهترین و ناب‌ترین ایده‌های مقالاتم، پخته‌ترین نگاه‌های جامعه‌شناختی‌ام و عمیق‌ترین درکِ من از آدم‌ها، نه در کتابخانه‌ی دانشگاه، بلکه در سرمای استخوان‌سوزِ روی برجکِ نگهبانی و در میانِ دردِ دل‌های ساده‌ی سربازانِ شهرستانی شکل گرفت.

من با موهای تراشیده وارد آن پادگان شدم، اما وقتی کارت پایان‌خدمتم را در دست گرفتم، نه‌تنها هنوز یک روزنامه‌نگار بودم، بلکه حالا مردی بودم که می‌دانست جامعه‌ی واقعی را باید در لابه‌لای نامه‌های عاشقانه‌ی یک سربازِ نوزده‌ساله پیدا کرد، نه فقط در کتاب‌های قطورِ غربی.