اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

میانِ عشق و مین

اوقات اوقات اوقات · 30 مرداد ·

تقدیر

همیشه با دستِ لرزان

بر صفحه‌ی جهان می‌نویسد؛

نه از ترس،

از این‌که می‌داند

هر حرفی که بگذارد

سرنوشتِ یک قوم

به سمتِ نور یا تاریکی

کج می‌شود.

میانِ کافر و مؤمن

دیوار نکشید؛

فقط

خطی گذاشت

تا ببینیم

کدام‌مان

جرأتِ عبور دارد.

بر سقفِ جهنم

بهشت را نقاشی کرد

تا بفهمیم

نجات

هیچ‌وقت

از بیرون نمی‌آید؛

باید از درونِ آتش

روشن شویم.

صفت‌ها را

یکی‌یکی

به ما بخشید

و بعد

«ترین» را گذاشت

تا بفهمیم

انسان

همیشه

در جست‌وجوی اغراق است

نه حقیقت.

از بامِ عشق

بر دلِ آدم فرود آمد

و ما

بی‌خبر از مین‌ها

به سمتِ نور دویدیم؛

انگار

هیچ‌کس

به ما نگفته بود

که عشق

گاهی

خطرناک‌تر از جنگ است.

دنیا را بست

و دوربین گذاشت

تا ببیند

در این مدارِ تکراری

چندبار

می‌توانیم

بدونِ سقوط

دوباره

شروع کنیم.

«اوقات»

اثرِ انگشتِ اجتماعی

اوقات اوقات اوقات · 29 مرداد ·

می‌گن اگر می‌خوای گذشته‌ی یک ملت رو بفهمی، لازم نیست کتاب‌های قطور تاریخ رو ورق بزنی؛ کافی‌ست ببینی وقتی همدیگه رو می‌بینن، چی می‌گن. سلام‌ها مثل دانه‌هایی هستن که در خاکِ تجربه‌های سخت کاشته شدن و نسل‌به‌نسل سبز شدن. هر ملت، یک جمله‌ی کوچک رو تبدیل کرده به یک یادگار بزرگ.

در ایران، سلام از جنس خبر است. انگار مردم این سرزمین همیشه کنار آتش نشسته‌اند و منتظرند کسی از دور بیاید و بگوید «چه خبر؟»؛ چون تاریخ‌شان پر از اتفاق بوده، پر از داستان‌هایی که باید شنیده می‌شده. این سؤال فقط یک سلام نیست؛ یک کنجکاویِ تاریخی است، یک عادتِ قدیمی برای اینکه مطمئن شوند چیزی از چشم‌شان دور نمانده.

در چین، سلام از جنس نان است. قرن‌ها قحطی و کمبود غذا، مردم را طوری تربیت کرده که اولِ هر دیدار بپرسند «چیزی خوردی؟»؛ یعنی مهم‌ترین نگرانی‌شان این بوده که طرف گرسنه نباشد، که زندگی هنوز قابل تحمل باشد. این سلام، یک جور دل‌سوزی خاموش است؛ مثل مادری که بی‌هوا می‌پرسد: «غذا خوردی؟»

در ژاپن، سلام از جنس کار است. کشوری که بعد از جنگ جهانی دوم با زحمت و نظم خودش را دوباره ساخت، یاد گرفت که احترام به تلاشِ دیگری را در اولین جمله‌ی برخورد بگذارد: «خسته نباشی». این سلام یعنی «می‌دانم سختی کشیدی، من زحمتت را می‌بینم». یک جور نوازشِ محترمانه‌ی روح است.

در آمریکا، سلام از جنس یخ‌شکنی است. سرزمینی که آدم‌ها از صدها فرهنگ مختلف کنار هم جمع شدند و نیاز داشتند یک جمله‌ی مشترک برای شروع حرف داشته باشند. «How are you» بیشتر از اینکه سؤال باشد، یک کلید است؛ کلیدی برای باز کردن درِ مکالمه، برای اینکه فاصله‌ها کمتر شود.

در جهان عرب، سلام از جنس امنیت است. در روزگاری که هر برخورد می‌توانست تهدید یا دوستی باشد، مردم یاد گرفتند اول بگویند «السلام علیکم»؛ یعنی «من با صلح آمده‌ام». این سلام مثل بلند کردن دست‌های خالی است؛ نشانه‌ی اینکه خطر و دشمنی در کار نیست.

در شرق آفریقا، سلام از جنس خبر است؛ اما نه خبرِ سیاسی یا تاریخی، بلکه خبرِ زندگی. «Habari؟» یعنی «تو چه می‌دانی؟ چه چیزی باید بدانم؟» در فرهنگ‌های شفاهی، خبر مثل آب جریان دارد و سلام یعنی دعوت به این جریان است.

وقتی این سلام‌ها را کنار هم می‌گذاری، یک مسیر واحد شکل می‌گیرد؛ انگار همه‌ی ملت‌ها در یک راه طولانی قدم زده‌اند، اما هرکدام با یک بارِ متفاوت. یکی با بارِ قحطی، یکی با بارِ کار، یکی با بارِ امنیت، یکی با بارِ مهاجرت، یکی با بارِ خبر. و این بارها تبدیل شده‌اند به اولین کلمه‌ای که بین دو انسان ردوبدل می‌شود.

سلام‌ها فقط کلمه نیستند؛ خاطره‌ی جمعی ملت‌ها هستند. هر ملتی هرچه بیشتر با یک درد یا نیاز زندگی کرده، همان شده امضای روزمره‌اش. و شاید زیبایی ماجرا همین باشد: اینکه پشت هر «سلام» یک داستان خوابیده؛ داستانی که اگر گوش بدهی، جهان را بهتر می‌فهمی.

نانوا امروز هم با همان لبخند نصفه‌نیمه‌ی همیشگی‌اش سر بلند کرد؛ لبخندی که نه کاملاً شادی‌ست، نه کاملاً خستگی—چیزی میان این دو، مثل نانی که هنوز نمی‌دانی خوب پخته یا باید کمی دیگر در تنور بماند. گفت: «گرمه‌ها!»

و من، طبق آیین دیرینه‌ی نانوایی‌رفتن، پاسخ دادم: «آره، خیلی.»

در همان لحظه فهمیدیم این گفت‌وگو نه قرار است جهان را تغییر دهد، نه حتی حال کسی را بهتر کند؛ اما بخشی از تشریفات کوچک زندگی‌ست. همان قرارداد نانوشته‌ای که جامعه برایمان تنظیم کرده: آدم‌ها باید درباره‌ی هوا حرف بزنند.  

هوا ممکن است هیچ حرف تازه‌ای نداشته باشد، اما ما همچنان موظفیم آن را موضوع گفت‌وگو کنیم؛ انگار اگر یک روز درباره‌ی گرما یا سرما حرف نزنیم، نظم جهان مختل می‌شود و نان‌ها دیگر پف نمی‌کنند.

این مکالمه‌ی کوتاه، این «گرمه‌ها» و «آره، خیلی»، شاید ساده باشد، اما مثل نمک روی نان است؛ کم، اما لازم. چیزی که روز را طبیعی‌تر، انسانی‌تر و کمی بامزه‌تر می‌کند.

امروز می‌خواهم سری بزنم به وبلاگ شهاب «حرف های یک آدم جا مانده!»؛ قراره پست‌هاش رو ورق بزنم، خلقیاتش رو از لابه‌لای جمله‌هاش بیرون بکشم و ببینم این وبلاگ دقیقاً چه دنیایی رو برامون داره روایت می‌کنه.

🧡تعریف کوتاه از وبلاگ

وبلاگ شهاب، مثل یک دفترچهٔ جا مانده از زندگی است؛ جایی که آدم فکر می‌کند نویسنده‌اش همیشه یک قدم عقب‌تر از دنیا مانده، اما یک قدم جلوتر از فهم آدم‌ها. نوشته‌هایی که نه دنبال قشنگ‌کاری‌اند، نه دنبال ژست روشنفکری؛ بیشتر شبیه حرف‌های یک آدم خسته‌دل‌اند که بلد نیست دروغ بگوید، بلد نیست ادا دربیاورد، فقط بلد است صادق باشد.

🍁غالب محتوایی و شیرازهٔ وبلاگ

شیرازهٔ این وبلاگ روی سه ستون می‌ایستد:

صراحتِ بی‌نقاب — شهاب حرف را همان‌طور که از دلش می‌گذرد می‌نویسد؛ نه با بزک، نه با سانسور.

دل‌زدگیِ نجیب — یک جور خستگی آرام، یک جور دل‌گرفتگی که نه غر می‌زند، نه قهر می‌کند؛ فقط می‌نویسد تا سبک شود.

تأمل‌های روزمره — از آدم‌ها، از خیابان، از رابطه‌ها، از سکوت‌ها؛ چیزهایی که همه می‌بینند ولی کمتر کسی بلد است ازشان حرف بزند.

وبلاگ شهاب مثل یک کوچهٔ خلوت است؛ از آن کوچه‌هایی که چراغ نارنجی دارد و آدم وقتی واردش می‌شود، بی‌اختیار قدمش آهسته‌تر می‌شود.

🏃داستان روایی وبلاگ «حرف های یک آدم جا مانده!»

همیشه چیزی را گم کرده؛ اما اگر کمی نزدیک‌تر بروی، می‌فهمی هیچ‌چیز را گم نکرده، فقط زیادی با خودش درگیر است، زیادی با جهان حرف می‌زند و زیادی از آدم‌ها فاصله می‌گیرد تا صدای ذهنش را بهتر بشنود. شهاب از آن آدم‌هاست که صبح‌ها با یک فنجان چای می‌نشیند کنار پنجره و به جای اینکه روزش را برنامه‌ریزی کند، شروع می‌کند به مرور چیزهایی که هنوز ننوشته؛ انگار هر روزش یک دفتر ناتمام است. حرف زدنش آرام است، اما فکر کردنش تند؛ آن‌قدر تند که گاهی وسط حرف، مکث می‌کند و تو می‌فهمی ذهنش رفته یک جای دیگر، یک خاطره، یک تصویر، یک جمله‌ی نصفه که باید کاملش کند.

شهاب از جنگ و قهر و هیاهو خوشش نمی‌آید؛ نه اینکه بلد نباشد بجنگد، نه، فقط ترجیح می‌دهد آدم‌ها را با یک لبخند خسته و یک جمله‌ی کوتاه آرام کند. اهل نمایش نیست، اهل ادعا نیست، اهل شلوغ‌بازی نیست؛ بیشتر شبیه کسی‌ست که جهان را از پشت شیشه نگاه می‌کند و هر چیزی را با یک آه کوتاه می‌سنجد. وقتی می‌نویسد، انگار دارد با خودش درد دل می‌کند؛ جمله‌هایش مثل آدم‌هایی‌اند که از راه دور آمده‌اند و خسته‌اند، اما هنوز امیدی ته چشمشان مانده.

شهاب همیشه می‌گوید «آدم باید یک‌جوری زندگی کنه که شب‌ها شرمنده‌ی خودش نباشه» و راستش را بخواهی، خودش هم همین‌طور است؛ ساده، بی‌ادا، بی‌هیاهو، اما پر از آن آتش ریز و آرامی که فقط نویسنده‌ها دارند. من هر بار که او را می‌بینم، حس می‌کنم شهاب یک‌جور نویسنده‌ی جامانده است؛ نه از قطار زندگی، از قطار آدم‌هایی که عجله دارند. او عجله ندارد، شهاب همیشه یک قدم عقب‌تر می‌ایستد تا جهان را بهتر ببیند، تا آدم‌ها را بفهمد، تا دردها را لمس کند، تا حرف‌هایی را که هیچ‌کس نمی‌زند، توی دلش نگه دارد و یک روز، شاید یک روز خوب، همه را بریزد روی کاغذ.

بلاگیکس این روزها دقیقاً شبیه یک محله‌ی کوچک قدیمی شده؛ همان‌جایی که اگر یکی در را محکم ببندد، صدایش تا ته کوچه می‌رود، اگر یکی قهر کند همه خبردار می‌شوند، و اگر یکی برگردد، همه وانمود می‌کنند «نه بابا، ما که فهمیدیم از اول قصد رفتن نداشتی!» این رفت‌وآمدها، این دلگیری‌ها، این خداحافظی‌های دراماتیک و برگشت‌های یواشکی، همه‌اش بخشی از یک زیست‌اجتماعی طبیعی است؛ چیزی که جامعه‌شناس‌ها با کلی اصطلاح قلمبه‌سلمبه توضیحش می‌دهند، اما ما می‌توانیم خیلی ساده بگوییم: «آدمیزاد همین است؛ قهر می‌کند، آشتی می‌کند، می‌رود، برمی‌گردد، و تهش دلش می‌خواهد دیده شود.» بلاگیکس در اصل یک آزمایشگاه کوچک زندگی است؛ جایی که ما تمرین می‌کنیم چطور با آدم‌هایی که مثل ما نیستند کنار بیاییم، چطور نقد را بدون گاز گرفتن بپذیریم، چطور سکوت را قهر فرض نکنیم، و چطور توقعات‌مان را کمی پایین بیاوریم تا زندگی قابل‌تحمل‌تر شود.

اگر بتوانیم در این دهکده‌ی مجازی، با همه‌ی اختلاف‌سلیقه‌ها، سوءتفاهم‌ها، حساسیت‌ها و غرغرها، مسالمت‌آمیز کنار هم بمانیم، خب یعنی در زندگی واقعی هم می‌توانیم آدم‌های متمدن‌تری باشیم؛ چون واقعیت این است که بلاگیکس نسخه‌ی کوچک‌شده‌ی جهان بیرون است، فقط با کمی ادویه‌ی طنز و کمی چاشنی احساس.

پس این رفتن‌ها و آمدن‌ها را خیلی جدی نگیریم؛ این‌ها نه نشانه‌ی بحران‌اند، نه نشانه‌ی فروپاشی. این‌ها فقط تمرین‌اند؛ تمرینِ تحمل، تمرینِ گفت‌وگو، تمرینِ فهمیدن، و تمرینِ اینکه گاهی لازم است یک قدم عقب برویم، یک چای بخوریم، و دوباره برگردیم. تهش هم همه‌ی ما می‌دانیم: کسی که می‌رود، معمولاً هنوز یک گوشه‌ی دلش اینجاست؛ و کسی که می‌ماند، چراغ این محله را روشن نگه می‌دارد تا بقیه راه برگشت را گم نکنند.


پانویس:

بلاگیکس مثل یک کافه‌ی کوچک است. گاهی یکی قهر می‌کند و می‌رود بیرون، گاهی یکی می‌گوید «من دیگه نمیام»، گاهی یکی می‌نشیند گوشه و فقط نگاه می‌کند. اما همیشه یک نفر هست که چراغ را روشن نگه می‌دارد. همیشه یک نفر هست که برمی‌گردد. همیشه یک نفر هست که دوباره می‌نویسد.

این یعنی جامعه هنوز زنده است.

آدمیزاد، خودش یک تکه از طبیعت است که کت‌وشلوار پوشیده یا شال‌وکلاه کرده و در خیابان‌ها راه می‌رود! اگر خوب نگاه کنیم، هیبت انسان و تغییرات خلق‌وخوی او، چیزی جز تکرارِ چرخه طبیعت در مقیاسی کوچکتر نیست. زندگی و روان ما شبیه یک شعر سپید است؛ قافیه و قانون خشک و ازپیش‌تعیین‌شده‌ای ندارد، اما ریتمِ پنهانِ روزگار در تمام سطرها و سکوت‌هایش جریان دارد.

ما هم در درونمان سرد و گرم می‌شویم، جوانه می‌زنیم، می‌ریزیم و در یک چرخه سورئال و شگفت‌انگیز، دوباره از نو آغاز می‌کنیم. بیایید این چرخه‌ی انسانی را ورق بزنیم:

۱. روزگارِ رویش و شوقِ جوانه زدن

یک روزهایی در زندگی هست که آدم در درونش احساس گرما و بیداری می‌کند. دلِ آدم از لبه‌ها شروع می‌کند به گرم شدن و یخ‌های انجماد و ناامیدی آب می‌شوند.

این دوره، زمان شکوفایی روان است؛ روزهایی که پر از «باید بشود»هاییم. امید، مثل پیچک از در و دیوار دل بالا می‌رود، خنده‌هایمان بی‌دلیل است و چشم‌هایمان برق می‌زند. در این حال روانی، ما شبیه درختی هستیم که به هر نسیمی واکنش نشان می‌دهد؛ منعطف، آسیب‌پذیر اما سرشار از انرژی حیات.

۲. دورانِ حرارت و تبِ رسیدن

بعد می‌رسیم به روزگارِ پرحرارتِ دویدن‌ها، عرق ریختن‌ها و به‌دست‌آوردن‌ها. انسان در این دوره روانی، در اوج هیبت و غرور خودش ایستاده است؛ پر از کمال‌گرایی و عطشِ فتح کردن.

اما همین تب‌وتاپ هم خستگی دارد. گاهی افکار آدم در این هیاهو، مثل خار و خاشاکِ خشک در بادِ روزگار سرگردان می‌شود. آدم در دلِ شلوغی‌ها و دویدن‌های بی‌وقفه، ناگهان احساس می‌کند چقدر تشنه است؛ تشنه یک سایه، یک سکوت عمیق و یک گوشه دنج برای نفس کشیدن و فرار از آفتابِ تندِ انتظارات.

۳. زمانِ عبور و غربالِ هستی

و ناگهان... هوا در درونِ آدمیزاد رو به سردی می‌رود. این دوره از روان، شاید زیباترین، عمیق‌ترین و اگزیستانسیال‌ترین دورانِ بلوغ باشد.

زهرِ آن تب‌وتابِ پرحرارت می‌شکند. آدم شروع می‌کند به غربال کردن؛ آدم‌های اضافی، حرص‌وجوش‌های بیهوده، بحث‌های بی‌نتیجه و کینه‌های قدیمی را مثل برگ‌های خشک از شاخ‌وبرگِ هیبتش پایین می‌ریزد. در این گذرِ ملایم، آدم بیشتر سکوت می‌کند و بیشتر تماشا می‌کند. گاهی ترجیح می‌دهد مثل یک نویسنده گمنام، در گوشه‌ای بنشیند و فقط عبور رهگذران و خاطرات را در دفترِ ذهنش بایگانی کند.

این روزها، روزهای دلتنگی‌های بی‌دلیل اما شیرین است؛ زمانی که آدم با خودش به یک صلحِ درونی می‌رسد و می‌پذیرد که بعضی چیزها باید بریزند و تمام شوند، تا جا برای آرامش باز شود.

۴. دورانِ خلوت و انزوا

در نهایت، روزهایی می‌رسد که آدم کرکره‌ها را پایین می‌کشد. یک راه‌بندانِ خودخواسته در دل برپا می‌کند تا کسی وارد خلوتش نشود.

این انزوا از سرِ کینه یا افسردگی نیست؛ بلکه مثل خوابِ عمیقِ درختان، یک نیازِ ضروری برای زنده ماندن و تجدید قواست. در این روزهای سرد و سکوتِ درونی، آدم به بایگانیِ مرتب‌شده‌ی خاطراتش پناه می‌برد، دست‌های روحش را روی کُرسیِ گرمِ گذشته و تجربیاتش گرم می‌کند تا ریشه‌هایش در اعماق تاریکی، جان بگیرند.

حرف آخرِ این چرخه:

اگر با این چشم به خودمان و آدم‌های اطرافمان نگاه کنیم، دیگر از تغییر خلق‌وخوی هم نمی‌رنجیم.

وقتی می‌بینیم رفیقمان در لک رفته و کم‌حرف شده، می‌فهمیم در دورانِ عبور و ریزشِ خودش به سر می‌برد؛ نباید پاپیچش شویم، فقط باید برایش یک چای داغ بریزیم و بگذاریم پله‌پله این گذار را طی کند.

وقتی کسی بی‌قرار و پرخاشگر است، در تب‌وتاپ و حرارتِ روحش گیر افتاده و نیاز به یک نسیم ملایم و کمی درک دارد.

ما آدم‌ها، چرخه‌های متحرکیم. فقط باید یاد بگیریم در هر حالتی، لباسِ مناسبِ همان حالِ روح را به تن کنیم و اجازه دهیم طبیعتِ درونمان، کارِ خودش را بکند.

راهِ بی‌مرز

اوقات اوقات اوقات · 26 مرداد ·

شب

از لای پنجره می‌ریزد روی میز

و تو

در سکوتِ خانه

به راهی فکر می‌کنی که هنوز نامی ندارد؛

دلِ من از تو گذر کرد و به جایی نرسید

راهِ بی‌پایانِ تو را رفت و به فردا نرسید

ای نسیمِ سحر آرام بگو

که چرا عشق به دریا نرسید

و بعد

صدای دیگری از دور می‌آید؛

صدایی که انگار از دلِ خاکِ دیگری بلند شده:

العُمرُ یَمضی  

وَ القلبُ یبحثُ عن نافذةٍ

تُطلُّ على ما لم یُولد بعد.[۱]

در ادامه‌ی مسیر

باد از کوه‌های غرب می‌گذرد

و زبانش عوض می‌شود:

ئه‌و رێگا

هه‌ر له‌ناو خه‌م و خۆشی‌یه‌

ئه‌و کاتێ

ده‌گه‌یت به‌ خۆت

کاتێک ده‌زانیت رۆژ له‌توو ده‌رووشت.[۲]

راه

باز هم ادامه دارد

و این‌بار

صدای گرمِ ترکی

مثل چراغی کوچک در دل تاریکی روشن می‌شود:

یولون سَسی

گجه‌نین باغرین‌دان گَلیر.

سَن گِدیرسَن،

اما آدین

یولدا قالار.[۳]

و تو

در پایانِ این مسیرِ چندزبانه

می‌فهمی

که انسان

به هر زبانی که حرف بزند

دنبال یک چیز است:

راهی که از دلِ خودش بگذرد

و به خودش برگردد.

«اوقات»


پی‌نوشت:

۱. ترجمه: عمر می‌گذرد، و دل دنبال پنجره‌ای می‌گردد که رو به چیزی باز شود که هنوز به دنیا نیامده است.

۲. ترجمه: این راه همیشه میان غم و شادی است. وقتی به خودت می‌رسی، می‌فهمی روز از درون تو جوانه زده است.

۳. ترجمه: صدای راهت از دلِ شب می‌آید. تو می‌روی، اما نامت در مسیر می‌ماند.

این بار سراغ یکی دیگر از وبلاگ‌های بلاگیکس رفتم؛ وبلاگی که از همان لحظهٔ ورود، با تنوع رنگ‌ها، عکس‌های چشم‌نواز و متن‌هایی سرشار از زندگی و نشاط، چشم خواننده را نوازش می‌کند و حال‌وهوای خوبی می‌سازد. این فضای گرم و پرانرژی متعلق به وبلاگ «حرف‌های بی‌پرده آزیتا» است؛ جایی که هر پست، ترکیبی از صداقت، روزمرگی و حال‌خوبی‌های کوچک است.

🌿تعریف کوتاه وبلاگ

«دفتر روزانهٔ زنی که میان جنگ، درد، کتاب، باغچه، طنز تلخ و عشق، خودش را بی‌پرده روایت می‌کند؛ زندگی را همان‌طور که هست، با زخم و زیبایی و شوخی و صراحت.»

💥خلاصهٔ غالب محتوایی وبلاگ

روایت‌های روزمرهٔ زنانه و شخصی: دردهای جسمی، بحران ۴۰ سالگی، کمر، میگرن، بی‌حوصلگی، تنهایی، رفاقت، رابطه با یار، خاطرات، سفر، خانه، مرغ‌ها، باغچه، آشپزی، و لحظه‌های کوچک زندگی.

طنز تلخ، خشم اجتماعی و تجربهٔ جنگ: نقدهای تند، شوخی‌های گزنده، خستگی از وضعیت، قطع اینترنت، بی‌عدالتی، ترس، ناامیدی، و تلاش برای دوام آوردن در دل آشوب.

کتاب‌خوانی، سفرنامه، طبیعت و جهان‌بینی: معرفی کتاب‌ها، نقدهای صریح، سفرنامه‌ها، کشف‌های کوچک طبیعت، قارچ‌ها، گل‌ها، باغچه، و نگاه فلسفی آرام و خاکستری به جهان.

🌹داستان روایی وبلاگ «حرف‌های بی پرده آزیتا»

آزیتا زنی‌ست که میان جنگ و باغچه، میان درد و شوخی، میان خستگی و عشق زندگی می‌کند؛ هر صبح با دل‌آشوبه‌ای از خواب می‌پرد، کمرش تیر می‌کشد، میگرن می‌زند، اما همان روز ممکن است یک گل گاوزبان کوچک در باغچه‌اش باز شود یا مرغ‌هایش یک تخم فسقلی بگذارند و دلش را گرم کنند؛ او در شهری بزرگ شده که تابستان روی پوستش فلفل می‌پاشد و مردمش زیر فشار از چند جا منفجر می‌شوند، اما خودش آرامش را در کتاب‌ها، در سفرنامه‌ها، در قارچ‌های جنگل، در سیب‌زمینی‌های بنفش، در خیارهای ترد باغچه و در آغوش یار پیدا می‌کند؛ زنی که از رفاقت‌های طولانی می‌نویسد، از آدم‌هایی که نبودند، از آن‌هایی که بودند، از دوست پانزده‌ساله‌ای که نان خمیرترش می‌فرستد، از زن عصبی‌ای که یک شب خانه‌اش را میدان جنگ کرد، از تنهایی‌هایی که گاهی مثل سنگ روی سینه‌اش می‌افتند، از دلتنگی برای کسی که نمی‌داند کیست، از روزهایی که فقط می‌خواهد دوام بیاورد و از شب‌هایی که زیر آسمان اُوان، در آغوش یار، دوباره خودش می‌شود؛ آزیتا کتاب می‌خواند، نقد می‌کند، می‌خندد، حرص می‌خورد، آش می‌پزد، سوشی‌تراپی می‌کند، با مرغ‌ها حرف می‌زند، از درد مهرهٔ L5 می‌نویسد، از جنگی که همه‌چیز را کش داده، از اینترنتی که قطع می‌شود و او را برمی‌گرداند به دنیای وبلاگ‌ها، از آدم‌هایی که نقطه‌ضعفشان را با فحش لو می‌دهند، از تابستانی که دوستش ندارد، از شهاب‌هایی که آسمان را پاره می‌کنند، از روزهایی که می‌گوید «کاش بلاک داشتیم»، از روزهایی که می‌گوید «غصه نخور زندگی رنگارنگه»، و از همهٔ لحظه‌هایی که میان درد و امید، میان خشم و لطافت، میان جنگ و زندگی، خودش را دوباره می‌سازد؛ این زن، با همهٔ زخم‌ها و زیبایی‌ها، با همهٔ خستگی‌ها و دل‌گرمی‌ها، با همهٔ بی‌پرده‌گی‌اش، زندگی را همان‌طور که هست می‌نویسد: واقعی، صریح، تلخ، شیرین، و همیشه در جست‌وجوی یک نسیم، یک آغوش، یک گل کوچک، یک لحظهٔ رهایی.

لحظه‌های زندگی مثل برگ‌های نازکی‌اند که اگر هُرمِ تندی از خشم و عصبانیت بگذرد، پاره می‌شوند و دیگر هیچ‌وقت به شکل اول برنمی‌گردند. ما انسان‌ها کنار هم بودن‌مان، همین نفس کشیدن در یک جهان مشترک، همین عبور آرام از روزهایی که شاید دوباره تکرار نشوند، بزرگ‌ترین سرمایه‌ای‌ست که اغلب فراموشش می‌کنیم.

زندگی همیشه با صدای بلند هشدار نمی‌دهد؛ گاهی فقط یک نگاه، یک لبخند، یک حضور کوتاه، تمام معنای بودن را در خودش حمل می‌کند. اما ما، در هیاهوی خشم‌ها و دل‌گرفتگی‌ها، در قضاوت‌های عجولانه و کلمات تند، این معنا را گم می‌کنیم؛ انگار یادمان می‌رود که هر انسانی روبه‌روی ما، یک جهان کوچک است با زخم‌ها، امیدها، ترس‌ها و رؤیاهای خودش.

خشم، نفرت، عصبانیت… این‌ها مثل سایه‌های سنگین‌اند؛ اگر اجازه بدهیم روی دل‌مان بیفتند، نورِ لحظه‌ها را می‌گیرند. اما کافی‌ست یک‌بار، فقط یک‌بار، تصمیم بگیریم که سبک‌تر زندگی کنیم؛ که به جای واکنش، مکث کنیم؛ به جای قضاوت، بفهمیم؛ به جای تندی، مهربانی را انتخاب کنیم. آن‌وقت می‌بینیم که جهان چطور آرام‌تر می‌شود، آدم‌ها چطور نزدیک‌تر، و زندگی چطور قابل‌تحمل‌تر.

گاهی لازم است یادمان بیاید که زنده بودن خودش یک معجزه است؛ اینکه هنوز فرصت داریم کسی را در آغوش بگیریم، کسی را ببخشیم، کسی را بفهمیم، یا حتی فقط در کنار کسی سکوت کنیم. این فرصت‌ها همیشه در دسترس نیستند؛ آدم‌ها می‌روند، روزها می‌گذرند، و آنچه می‌ماند فقط حسرتِ لحظه‌هایی‌ست که می‌توانستند زیباتر باشند.

پس بیاییم خشم را کم کنیم، نفرت را کنار بگذاریم، و اجازه بدهیم قلب‌مان دوباره یاد بگیرد که نرم باشد. زندگی کوتاه‌تر از آن است که با سایه‌ها بگذرد؛ ما برای نور ساخته شده‌ایم، برای کنار هم بودن، برای ساختن لحظه‌هایی که ارزش به خاطر سپردن دارند.


گاهی؛

نگاهی؛

مکثی، کافی‌ست !

تا جهان از چنگ خشم رها شود؛

و آدم‌ها دوباره انسان شوند.

«اوقات»