بیداری در بی‌نهایت

اوقات اوقات اوقات · 22 مرداد · خواندن 1 دقیقه

صدای زنگوله‌ها،

در غبارِ وهم‌آلودِ زمان گم شد.

قافله‌ی هستی عبور کرد

و تو،

در پیله‌ی نرمِ فراموشی،

خوابِ پروانه‌شدن می‌دیدی.

پلک می‌گشایی اکنون؛

در بیداریِ تلخِ خویش.

نه ساربانی هست، نه همراهی،

نه سایه‌ی رفیقی که نیمی از بارِ بودن را به دوش کشد.

تنها بیابان است و بیابان؛

وسعتِ عریانی از هیچ،

که دهان گشوده برای بلعیدنِ گام‌های تردیدت.

در این سکوتِ ممتد،

کدام قطب‌نما، جهتِ «معنا» را نشان خواهد داد؟

وقتی تمامِ ردپاها را بادِ نسیان با خود برده است،

از کدامین ریگِ روان باید پرسید

که حقیقت در کدام سوی این سراب پنهان است؟

کاروانِ روزگار رفت...

و تو مانده‌ای،

پرتاب‌شده در میانه‌ی دشتی که ابتدایش تولد بود و انتهایش مِهی غلیظ.

با دستانی خالی

و پرسش‌هایی که در سینه‌ی این برهوت،

پژواکِ دردی ابدی‌اند:

در این آزادیِ دلهره‌آور، چه خواهی کرد؟

وقتی راه، خودِ بیراهه است،

و آسمان، سقفی بی‌تفاوت بر سرت...

با تنهاییِ خویش، چگونه خواهی زیست؟

«اوقات»