شبهای شرجی، غزلهای مهندسی و نگاهی کنارِ کارون
· 16 مرداد · خواندن 3 دقیقه کلاس «استاتیک» ساعت هشت صبح برگزار میشد؛ زمانی که جسمم روی نیمکت ردیف آخر بود اما روحم هنوز کنار غلتکهای چاپخانه جا مانده بود. استاد با صدایی یکنواخت از تعادلِ خرپاها و مرکز ثقل میگفت. برای اینکه خستگیِ شبانه بر من غلبه نکند، خودکارم را برداشتم و روی برگه پرتِ کاغذِ چاپخانه که شب قبل تو جیبم مانده بود، نوشتم:
«ای که گشتاورِ چشمانِ تو مرکزِ ثقلِ مرا ویران کرد...
تنشِ برشیِ آن ابروی کج، تعادلِ خرپای دلم را برهم زد...
استاد اگر صفر دهد، باکی نیست؛
دترمینانِ نگاهت همهچیز را حل کرد!»
برگه را سه گوش تا زدم. دو ردیف جلوتر، «مرجان» نشسته بود؛ دختری پرانرژی، باهوش و حاضرجواب که جزوههایش با خودکارهای چندرنگ، آرزوی کلِ ورودی بود. برگه را با تقهای به صندلیاش دستش دادم. برگشت، اخمِ ساختگی کرد، اما دو دقیقه بعد شانههایش از خندهی پنهانی لرزید.
پاسخش روی همان برگه با خودکارِ بنفش برگشت:
«مهندسِ شاعر! اولاً تحلیل سازهات لنگ میزنه و فرمول گشتاور اشتباهه! ثانیاً بوی مرکبِ چاپخونه تا ردیف جلو میاد... بهجای این شعرها، حواست به استاد باشه که داری مشروط میشی!»
اما روابطِ دانشجوییِ آن سالها، فقط شیطنت و کلکل نبود؛ حسی از نجابت، شرمِ شیرین و عمقِ عاطفی در آن جریان داشت که امروز کمیاب شده است.
عصرِ یکی از روزهای گرمِ پاییزی، وقتی کلاسها تمام شد، مرجان پیشنهادی داد که قلبم را به لرزه انداخت: «پیاده بریم تا رودخونه؟»
پیادهروی از دانشگاه تا لبِ رودخانهی عظیمِ شهر، زیر سایهی پهناورِ درختان و هوای ملایمشدهی غروب، شاید یک ساعت طول کشید. ما فاصله را رعایت میکردیم؛ فاصلهای معصومانه به اندازهی نیممتر که پر از حرفهای نگفته بود. من همیشه سعی میکردم دستهایم را در جیبم پنهان کنم؛ شرم داشتم از اینکه شیارهای انگشتانم هنوز ردِ سیاهیِ جوهرِ چاپخانه را در خود داشت.
روی نیمکتهای فلزیِ روبروی پلِ معلق نشستیم. پرندگانِ مهاجر روی پهنهی آب پرواز میکردند و انعکاسِ نورهای نارنجیِ غروب روی رودخانه میرقصید.
مرجان ناگهان برگشت، نگاهی به دستهایم که گره خورده بودند انداخت و با لحنی بسیار آرام و خالی از هرگونه شوخی گفت:
«چرا همهش دستات رو پنهان میکنی؟»
هول شدم: «خب... اثر مرکبه، پاک نمیشه...»
مکثی کرد. نگاهش پر از یک احترامِ عمیق و زنانه شد. گفت: «این دستا شرف دارند. این سیاهی، زحمتِ توئه... من از آدمایی که همهچیز براتون مهیا بوده نیسین، خیلی بیشتر حساب میبرم.»
آن جمله، مثل یک مرهمِ داغ روی تمامِ عقدهها و حقارتهای سالهای گذشتهام نشست. در آن لحظه، سنگینیِ آوارگیهای گذشته از روی شانهام افتاد.
سپس از کیفش یک نوار کاستِ قهوهایرنگ درآورد؛ از همان کاستهایی که با خودکار لنتِ نوارش را سفت میکردیم. دستش را جلو آورد و کاست را به من داد. روی برچسبِ کاست با خطِ خودش نوشته شده بود: «برای شبهای چاپخانه».
گفت: «این ضبطشدهی آهنگهای فرهاد و فریدون فروغیه... شبها که کار میکنی بذار گوشِت پر از موسیقی باشه، نه فقط صدای دنگدنگِ ماشینآلات.»
انگشتانمان برای کسری از ثانیه هنگام دادنِ کاست به هم خورد. سرمای دستِ او و گرمای بیحدِ دستِ من، حس عجیبی ساخت. آن زمان نه دست یکدیگر را میگرفتیم و نه ابراز احساساتِ تند میکردیم، اما همان لمسِ کوتاهمدتِ نوار کاست و همان نگاهِ مهربان در غروبِ شرجیِ رودخانه، تمومِ وجودم را پر از عشق کرد.