عصرِ ۶۶۰۰، غوغای سیاست و تورِ هواییِ بلوتوث در آمفیتئاتر
· 16 مرداد · خواندن 4 دقیقه سالهای اواسط دههی هشتاد، دانشگاه شبیه یک دیگِ بخارِ در حال انفجار بود. سایهی سنگین و التهابِ رویدادهای سیاسی آن دوران، روی تمامِ زوایای زندگیِ دانشجویی پهن شده بود؛ از تریبونهای آزادِ پرهیاهو در صحن دانشکدهها گرفته تا شبنامهها و «نشریات دانشجویی» که روزی صدبار زیرِ دستگاههای تکثیر غژغژ میکردند.
در این میان، من که سابقهی کار در چاپخانههای صنعتی را داشتم، خیلی سریع به مهرهی کلیدیِ تشکلهای دانشجویی تبدیل شدم. بچههای انجمن و تشکلها وقتی دیدند الفبای فرمبندی، صفحه بوری و چاپ را بلدم، مرا روی سر میگذاشتند. کارِ دانشجوییِ من رسمیتر شد؛ از کارشناسِ فنیِ انتشاراتِ دانشگاه گرفته تا پادوئی در بخشِ سمعی-بصری و کتابخانه. من در سه جبهه میجنگیدم: درسهای سختِ مهندسی، کارِ پاره وقت در چاپخانهی شهر، و فعالیتهای داغِ دانشجویی.
تولدِ «شاهکارِ تخممرغی»؛ خرید اولین گوشی نوکیا
تمامِ آن جانکندنها و پسانداز کردنِ شاگردانهها و حقوقِ ناچیزِ کارِ دانشجویی، بالاخره در یک روزِ تاریخی به بار نشست. رفتم بازارِ موبایل و یک دستگاه نوکیا ۶۶۰۰ (همان گوشیِ تپل و دوستداشتنیِ معروف به «تخممرغی») خریدم!
برداشتنِ آن گوشی از توی جعبه، برای پسری که روزگاری در دکهی فلزی روی روزنامه میخوابید، حسِ فتحِ قلهی اورست را داشت. یک رمِ ۱۲۸ مگابایتی هم رویش انداختم تا آلبومِ کاملِ آهنگهای نامجو و فرهاد را تویش بریزم. آن نوکیا فقط یک ابزارِ ارتباطی نبود؛ مدالِ افتخارِ دستهای جوهری و زحماتِ خودم بود.
اما خریدنِ این شاهکار، همزمان شد با آغازِ دورانِ طلایی و نوینِ «بلوتوثبازی» در دانشگاه!
آمفیتئاتر، تریبونِ سیاسی و چتهای ناشناسِ هواپیمایی
سالنِ آمفیتئاترِ بزرگِ دانشگاه، قلبِ تپندهی جریانهای سیاسی بود. برنامههای فوقبرنامه، سخنرانیهای داغِ سیاسی، مناظرههای جنجالی و اکرانِ فیلمها، همیشه سالن را تا خفه شدنِ مطلق پر میکرد. دانشجوها رو و بین صندلیها، کفِ سالن و حتی روی سن مینشستند.
در ظاهر، همهچیز پیرامونِ بیانیههای تند، تکبیرها و شعارهای موافق و مخالف میچرخید؛ اما در لایههای زیرینِ همان سالنِ نیمهتاریک و شلوغ، یک شبکهی ارتباطیِ مخفی و تمامعیار در جریان بود!
کافی بود وارد سالن شوی، روشن کردنِ «Bluetooth» نوکیا، حکمِ شلیکِ تیرِ شروعِ مسابقه را داشت. اسمِ بلوتوثِ هرکسی نشاندهندهی کاراکترش بود؛ از «سایه» و «تنهای شب» گرفته تا «Poet_6600» که البته اسمِ دستگاهِ من بود!
وقتی سخنران روی سن با تمامِ وجود فریاد میزد و از جامعهشناسی و تحلیلهای سیاسی میگفت، در فضای موجهای کوتاه، صدها فایل در حالِ تبادل بود. سیستم کار به این شکل بود که یک یادداشتِ متنی (Text File) در گوشی مینوشتی، اسمت را پنهان میکردی و آن را به صورت ناشناس برای اسمهای فعالِ لیستِ بلوتوث میفرستادی.
یکبار در یکی از شلوغترین مناظرههای سیاسی که جو سالن فوقالعاده متشنج و جدی بود، من گوشی را درآوردم و یک یادداشتِ متنیِ کوتاه با این مضمون برای یکی از اسمهای ناشناس به نام «باران_۸۴» فرستادم:
«در این سالن که همه در حالِ نجاتِ جهان هستند، آیا کسی هست که دلش برای یک چایِ قندپهلوی بوفه تنگ شده باشه؟»
چند ثانیه بعد، پیامِ ردِ درخواست یا پذیرش روی صفحه ظاهر شد: "Connecting..."
فایل ارسال شد. از ردیفهای جلوتر، دختری چادرش را جابهجا کرد، سرش را چرخاند و با لبخندی که سعی میکرد پنهانش کند، به شیشهی گوشیاش نگاه کرد. ده ثانیه بعد، یک فایل متنیِ بازگشتی (Received via Bluetooth) روی نوکیای من نشست:
«سخنرانیِ به این مهمی دربارهی آیندهی کشور داره انجام میشه، اونوقت ۶۶۰۰ به فکرِ چای بوفهست؟!»
همین شروعِ یک کلکلِ هوایی در میانِ شعارهای سیاسیِ سالن شد! ارسالِ تکهشعرهای سپید، فایلهای متنیِ طنز دربارهی اساتید، عکسهای پرسنلیِ دستکاریشده با برنامه نرمافزاریِ گوشی، و کلیپهای صوتی کوتاه، در فضای چندمتریِ آمفیتئاتر دستبهدست میشد.
از امواجِ بلوتوث تا قرار در پناهِ نخلها
جذابیتِ این بازیِ دیجیتالی در ناشناس بودن و کشفِ هویتها بود. گاهی وسطِ یک سخنرانیِ جدی، یکدفعه صدای بوقِ معروفِ SMS یا دریافتِ بلوتوثِ نوکیا از گوشهای از سالن بلند میشد و کلِ ردیف به خنده میافتادند.
یکی از همین ارسالهای ناشناسِ بلوتوثی در آمفیتئاتر، بعد از چند روز کلکلِ متنی، به یک قرارِ بامزه منجر شد. قرار گذاشتیم که ارسالکنندهی «باران_۸۴» را در بوفهی دانشکده ملاقات کنم؛ با نشانهی یک مجلهی دانشجویی زیرِ بغل و یک قوطی رانی روی میز! وقتی رفتم، دیدم او هم یکی از فعالانِ نشریاتِ دانشجوییِ خطِ مقدمِ سیاست است که تمامِ آن جدیتی که پشتِ تریبون داشت را در فضای بلوتوث با طنز و ادبیات عوض کرده بود.
دانشگاه در آن سالها، آمیزهای بود از التهابِ سیاست، سختکوشیِ جانفرسا، و همین شیطنتهای مدرنِ نوکیایی. من با همان نوکیا ۶۶۰۰، هم خبرهای سیاسیِ تشکلها را پوشش میدادم، هم شعرهای سپیدم را هوا میکردم و هم یاد میگرفتم که چطور میشود در دلِ جدیترین و سنگینترین فضاهای سیاسی، روزنهای برای جوانی، خنده و ساختنِ خاطرههای ماندگار پیدا کرد.