روایتِ یک پیوند، گسستِ بارسلونا و جغرافیای دل
· 21 مرداد · خواندن 3 دقیقه در همان روزگارِ فراغت از رنجِ پوتین و پادگان، درست زمانی که تازه قدم به دنیای مطبوعات و تحصیلاتِ تکمیلی گذاشته بودم، پیوندِ ما شکل گرفت. ازدواجی که بر پایهی سادگی، احترام و رؤیاهای مشترک بنا شد. خانهی کوچکِ ما در آن سالها، پناهگاهی امن بود که در آن صدای هیاهوی شهر و فشار کاریِ روزنامه پشتِ در میماند و جای خود را به همکلامی، بوی چای تازهدم و خواندنِ شعرهای سپید میداد. او شریکِ بیداریهای شبانهی من برای نوشتنِ مقالات و بالندگیِ آکادمیک بود.
اما با گذشتِ زمان، خطوطِ باریک و پنهانی از اختلاف در نوعِ جهانبینی میانِ ما شکل گرفت؛ نگاهِ من به قلم، رسانه و مسئولیتِ علمی، ریشهای عمیق در این خاک، دردهای مردمش و هویتِ بومی داشت، در حالی که او در جستجوی آرامش، رفاه و تنفسی دور از تلاطمهای مدامِ این جغرافیا بود. این شکافِ صامت، سالها زیر سقفِ محترمانهی ما پنهان ماند، تا روزی که یک چرخشِ بزرگِ علمی، سرنوشتِ ما را برای همیشه دو نیم کرد.
گاهی زندگی، فرصتهایی را پیش پای ما میگذارد که شبیه به یک رویای تمامعیار هستند؛ رویایی که در آن تمام قطعات پازل، درست و دقیق، در کنار هم قرار میگیرند تا مسیر آیندهای درخشان را ترسیم کنند. اما حقیقت این است که گاهی «درست بودنِ» یک مسیر از نظر منطقی و حرفهای، با «راست بودنِ» آن از نظر قلبی، فرسنگها فاصله دارد.
داستان من از پردیس Ciutadella در دانشگاه Pompeu Fabra اسپانیا آغاز شد. زمانی که فرصت مطالعاتی به من داده شد، گویی درهای یکی از زیباترین کتابخانههای جهان به رویم گشوده شد. بارسلونا، با آن نورهای ملایم مدیترانهای و کوچههای پر از تاریخ، میزبان پژوهش من شد. روزهای من میان صفحات کتابها و دغدغههای علمی میگذشت؛ روزهایی که در آن، حس میکردم در آستانهی یک تحول بزرگ هستم.
در میان آن روزهای پرکشش، فرصتهایی پیش آمد که شاید هر پژوهشگری آرزوی آنها را داشته باشد. حتی لحظاتی از تقاطع مسیرم با چهرههای برجسته دنیای رسانه، مانند ملاقات با ساندرا ساباتس، روزنامهنگار مشهور اسپانیا، داشت؛ گفتگویی کوتاه اما عمیق که به من نشان داد علم و نگاه به جهان، چگونه میتواند مرزها را درنوردد.
اما درست در همین نقطه، تعارضِ عمیقِ جهانبینیِ ما عریان شد. بورس تحصیلی و پیشنهادِ اقامت دائمی به من ارائه شد؛ تمام چراغهای سبز برای ماندن در آن سرزمین روشن بود. از نظر مسیر شغلی، امنیت و آیندهی حرفهای، آنجا «بهشت» بود. همسرم نمکگیرِ آن رفاه، آسایش و ساختارِ بیدغدغهی زندگی در اسپانیا شده بود. او میانِ من و زندگی در اسپانیا، زیستن در غربتِ پرزرقوبرق را انتخاب کرد و حاضر به بازگشت نشد.
من در برابرِ تلخترین دوراهیِ زندگیام قرار گرفتم: ماندن در کنجِ عافیت کنارِ او، یا وفاداری به خاکی که تمامِ کلمات، هویت و ریشههایم از آن روییده بود.
در همان لحظه، زمانی که داشتم به آیندهام در اسپانیا نگاه میکردم، ناگهان خودم را در میان خاک ایران یافتم. انتخاب بازگشت، انتخابی نبود که با منطقِ ریاضی یا استراتژیهای شغلی قابل محاسبه باشد. من میان «موفقیت در غرب» و «بودن در وطن» ایستاده بودم. تصمیمی گرفتم که از دید بسیاری، شاید اشتباه یا حتی خودکشیِ حرفهای به نظر میرسید: من ایران را انتخاب کردم و این نقطه، پایانِ پیوندِ زناشوییِ ما و آغازِ جداییِ دو دنیای متفاوت شد.
بازگشت به وطن، با تمام زیباییها و پیچیدگیهایش، بهایی داشت که تا امروز زیر بار سنگینش هستم. این تصمیم، زنجیرهای از فقدانها را به دنبال داشت. چیزهای شخصی، فرصتهای از دست رفته و حتی پیوندِ خانوادگی و موقعیتهای اجتماعی که در آنجا برایم فراهم بود، یکی پس از دیگری از دست رفتند. گاهی در سکوت شبها، وزنِ این «باختها» را روی شانههایم حس میکنم؛ باختهایی که به قیمت ماندن در وطن پرداخته شد.
اما وقتی به عقب نگاه میکنم، به این حقیقت میرسم: زندگی، مجموعهی موفقیتهای بیرونی نیست، بلکه مجموعهیِ «آشتی با خود» است. من شاید بخشهایی از زندگیام را در آن پردیسِ قدیمی و در خیابانهای بارسلونا جا گذاشته باشم، اما در اینجا، در میان همین خاک و همین آدمها، چیزی را پیدا کردم که با هیچ بورس و هیچ اقامتی قابل خرید نبود: «حس تعلق».
من در اسپانیا پژوهش کردم، اما در ایران زندگی میکنم. و شاید این بزرگترین پژوهش من باشد؛ پژوهش دربارهی معنای واقعیِ خانه.