اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

بیایید برای یک‌بار هم که شده، از این جغرافیایِ پر از بغض و کوچه‌های مه‌گرفته بیرون بیاییم و نگاهی به آن سوی پنجره بیندازیم؛ آنجا که جهان، علی‌رغم تمام سخت‌گیری‌هایش، هنوز کورسوی کوچکی از مهربانی را برای ما روشن نگه داشته است. زندگی همیشه آن هیولای خسته‌کننده‌ای نیست که در قابِ اتاق‌های تاریک انتظارمان را می‌کشد؛ گاهی همین طعمِ ساده‌ی یک استکان چای داغ در یک عصرِ بی‌هیاهو، تمامِ قواعد بازی را به هم می‌ریزد.  

می‌دانم؛ خسته‌ایم. از این دویدن‌های بی‌حاصل، از این چرخ‌دنده‌های زنگ‌زده‌ی روزمرگی و از این تکرارِ ملال‌آوری که گاهی حتی نفس کشیدن را هم قسطی می‌کند. اما مگر انسان با چه زنده است؟ جز همین جرقه‌های کوچک و ناگهانی که از لابلای ترک‌های دیوارِ سختی سرک می‌کشند؟  

لحظه‌هایی که نجاتمان می‌دهند:

بویِ نانِ تازه که صبحِ زود، پیله‌ی خواب را از تنِ خیابان پاره می‌کند.  

صدایِ گنجشک‌های بی‌خیالی که روی شاخه‌های لختِ درختِ حیاط، بی‌محابا از فردا می‌خوانند.  

نگاهِ گم‌شده‌ای که ناگهان به یک لبخندِ غیرمنتظره در پیاده‌رو گره می‌خورد و بساطِ سنگینِ دلتنگی را برای دقایقی از روی شانه‌مان برمی‌دارد.  

شاید حقیقت این باشد که ما برای «شکستن» نیامده‌ایم؛ این روزگارِ سرسخت است که می‌خواهد خم‌مان کند، اما هنرِ ما دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا می‌کند: جوانه زدن از دلِ سیمان. درست مثل همان گلدانِ قدیمی پشت پنجره که هیچ‌کس به باغبانی‌اش امید نداشت، اما روزی با تمامِ توان شکوفه داد.  

امروز، بیایید برای لحظه‌ای هم که شده، ماشین‌حسابِ ذهنی‌مان را خاموش کنیم. دست از دویدن برداریم و اجازه دهیم بارانِ ساده‌ی یک اتفاقِ خوب، غبارِ خستگی را از تنِ روحمان بشوید. به خودت یادآوری کن که تو هنوز زنده‌ای؛ با تمامِ زخم‌ها، با تمامِ شکستگی‌ها و با تمامِ این شوقِ عجیبی که هنوز در عمقِ سینه‌ات برای فردایی روشن‌تر نفس می‌کشد. 

یک استکان چای برای خودت بریز. بنشین کنارِ همین پنجره‌ای که رو به دنیا باز است. جهان هر چقدر هم که تاریک باشد، برای روشن شدنِ دلِ ما، تنها بهانه‌ای کوچک مثلِ یک لبخند کافی‌ست.

سال‌ها گذشته است، اما حافظه‌ی من هنوز مثل دمای اهواز در تیرماه، داغِ داغ است. وقتی به آن دوران نگاه می‌کنم، خودم را می‌بینم؛ یک «روشنفکرِ پوشالی» با شلوار پیله‌دار که فکر می‌کرد با تغییر جهان فقط یک ترم فاصله دارد، در حالی که هنوز نمی‌توانست جوراب‌های لنگه‌به‌لنگه‌اش را در شلوغیِ اتاق پیدا کند.

​آن زمان‌ها، من مظهرِ «ولخرجیِ استراتژیک» بودم. یادم هست در اوجِ جوگیریِ تحصیلی، یک کلاسورِ پاپکو خریدم ۲ هزار تومان! عددی که آن موقع برای خودش هیمنه‌ای داشت و می‌شد با آن نصفِ جاده ساحلی را خرید. چنان با ابهت کلاسور را زیر بغل می‌گرفتم که انگار نسخه‌ی اصلیِ «کتاب قانون» ابن‌سینا را حمل می‌کنم؛ غافل از اینکه تنها محتوایِ باارزشِ داخل آن، نقاشی‌هایِ سبیل برای اساتید و لیستِ غیبت‌هایم بود. وضعیت مالی‌مان هم که تعریفی نداشت، اما لاکچری‌بازیِ ما جای دیگری بود: ۵ هزار تومان می‌دادیم و کلِ غذایِ هفته‌ی سلف را رزرو می‌کردیم. ۵ هزار تومان برای یک هفته «چلوکبابِ لاستیکی» و «قیمه‌یِ بی‌هویت» که انگار در دیگ‌هایِ ضدگلوله پخته می‌شدند!

گعده‌های شبانه و مهِ غلیظِ بهمن:

شب‌های خوابگاه، قلمرویِ دود و رویا بود. در اتاق‌هایِ کوچکی که دودِ سیگارِ «بهمنِ» رفقا فضایش را شبیه به لندنِ مه‌آلود کرده بود، جمع می‌شدیم. همیشه یک نفر بود که یک گیتارِ رنگ‌ورو رفته داشت و با سه تا آکوردی که به زور بلد بود، طوری آهنگ‌هایِ غمگین می‌خواند که انگار تمامِ دردهایِ بشریت روی شانه‌هایِ نحیفش سنگینی می‌کند. ما هم در آن فضایِ عرفانی-دودی، در موردِ «اگزیستانسیالیسم» بحث می‌کردیم، در حالی که بزرگترین دغدغه‌مان این بود که چرا آبِ خوابگاه دوباره قطع شده و آیا سوسک‌هایِ حمام دوباره قصدِ عملیاتِ انتحاری دارند یا نه.

نیچه‌یِ سلف و سیاستِ پوچ:

آن روزها بازارِ انجمن‌ها و تشکل‌های سیاسی هم داغ بود. من هم که همیشه جوگیر! عضوِ هر گروهی می‌شدم که احساس می‌کردم تریبون دارد. البته واقعیت این بود که من نه چپ را می‌شناختم و نه راست را؛ من فقط دنبال جایی می‌گشتم که کولر گازی‌اش بهتر کار کند تا کمی از دستِ شرجیِ اهواز فرار کنم. در همان شلوغی‌های سلف، همیشه چشمم به دانشجویی می‌افتاد که شباهتِ عجیبی به «فریدریش نیچه» داشت؛ با همان سبیل‌هایِ پرپشت و نگاهی چنان تلخ که انگار تمامِ کتاب‌هایِ فلسفه را جویده و تف کرده است. شنیده بودیم چند باری هم خودکشی کرده، اما هر بار ملک‌الموت به خاطرِ غلظتِ گرد و غبارِ اهواز، آدرس را گم کرده و او به ناچار دوباره به آغوشِ سلف و خورشت‌هایِ چرب برگشته بود.

گرد و خاک و حماسه‌یِ تقلب:

و اما اهواز بود و خاکش! روزهایی که آسمان رنگِ پفک نمکی می‌شد و ما به جای اکسیژن، رسماً «خاک‌شیر» تنفس می‌کردیم. در همین وضعیت، امتحانات هم فرا می‌رسید. من که تمامِ ترم را صرفِ تحلیلِ فلسفیِ دودِ سیگار کرده بودم، به تنها راهِ باقی‌مانده یعنی «تقلب» پناه می‌بردم. یک بار چنان فرمول‌ها را ریز روی دستم نوشته بودم که شبیه نقشه‌ی گنج شده بود، اما از بدشانسی، عرقِ ناشی از شرجیِ ۹۰ درصدیِ اهواز چنان همه چیز را در هم آمیخت که سرِ جلسه، دستم شبیه به تابلویِ نقاشیِ «جیغِ» ادوارد مونک شد! مراقب هم که بالای سرم آمد، فقط با دلسوزی نگاهم کرد و گفت: «پسرم، برو دستت رو بشور، علم پیشکش!»

عشق‌هایِ جاده خاکی:

عشق‌هایِ ما هم که داستانی بود برای خودش. ماجراهایی که با یک «جزوه گرفتنِ» ساده شروع می‌شد و در ذهنِ فانتزی‌زده‌ی ما به ازدواج و زندگی در پاریس ختم می‌گشت. اما واقعیتِ اهواز بی‌رحم بود. اکثرِ این عشق‌ها، بعد از یک پیاده‌رویِ طولانی زیر آفتابِ سوزان، وقتی که هر دو طرف شبیه به بستنیِ قیفیِ آب‌شده می‌شدند و دیگر از آن تیپِ ژولیده چیزی باقی نمی‌ماند، به «جاده خاکی» می‌زد و با یک جمله‌ی «قسمت نبود» تمام می‌شد. من خودم یک بار چنان درگیرِ یکی از این جاده خاکی‌ها شدم که معدلِ آن ترمم حتی از دمایِ یخچالِ خوابگاه هم پایین‌تر آمد.

​حالا که به آن روزها فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر «تبه‌کارِ وقت» و «قهرمانِ اشتباهات» بودم. اما آن منِ خنگِ ۲ هزار تومانی، با تمامِ سادگی‌اش، خیلی دوست‌داشتنی‌تر از این منِ امروزی است. آن زمان، اگر هیچ‌چیز در زندگی‌ام سر جایش نبود، حداقل می‌دانستم که مقصر یا گرمای هواست یا آن سوسک‌هایِ پرنده‌ی اهوازی که تمرکزِ فیلسوفانه‌ی من را به هم می‌زدند!

سال‌های لیسانس در آن کلان‌شهرِ داغ، به جنگی تمام‌عیار میانِ دو دنیای کاملاً متفاوت تبدیل شد. روزها در کلاس‌های دانشکده‌ی مهندسی، میانِ معادلاتِ، فرمول ها و منطقِ سردِ اعداد غرق بودم و شب‌ها در شیفت‌های طاقت‌فرسای چاپخانه‌ی صنعتیِ شهر، با بوی سرب و صدای کرکننده‌ی دستگاه‌های چاپِ افست دست‌وپنجه نرم می‌کردم.

من مهندسی می‌خواندم چون در دنیای پسری که از فقر و روستا آمده بود، مهندس شدن امن‌ترین و منطقی‌ترین راه برای فرار از گرسنگی و رسیدن به ثبات بود. اعداد دروغ نمی‌گفتند و فرمول‌ها همیشه به یک جوابِ قطعی می‌رسیدند؛ اما روحِ من، با قطعیت و چارچوب‌های آهنین بیگانه‌ بود.

تولدِ یک پناهگاهِ بی‌زمان:

در همان شب‌هایی که کنار دستگاهِ چاپ می‌ایستادم و خروجِ دسته‌های روزنامه و مجلات را تماشا می‌کردم، نقطه‌ی عطفی در درونم شکل گرفت. من دیگر فقط به دستگاهِ مکانیکیِ چاپ نگاه نمی‌کردم، بلکه نگاهم روی تیترها، دردهای جامعه و کلماتی که روی کاغذهای کاهی نقش می‌بستند، قفل می‌شد. من جوهر را از روی غلتک‌ها پاک می‌کردم، اما می‌خواستم کسی باشم که آن جوهر را به معنا تبدیل می‌کند. دفترچه‌ی قرمزم دیگر برای حجمِ حرف‌هایم، شعرهای سپیدم و نگاهِ انتقادی‌ام به جامعه کافی نبود.

با ورودِ اینترنت به زندگی‌ها، رویای قدیمی‌ام رنگِ واقعیت گرفت. من پناهگاهِ جدیدم را در فضای مجازی بنا کردم؛ وبلاگ‌هایی ساختم که برای من حکمِ یک حریمِ امن را داشتند. فضایی کاملاً ناشناس که در آن می‌توانستم بدونِ نام و چهره، دردهایی را بنویسم که در قالبِ زمان نمی‌گنجیدند؛ انگار نوشتن در آن خلوتِ مجازی، تنها راهِ من برای رسیدن به یک «رستگاریِ» درونی بود. من پشتِ نام‌های مستعار پنهان می‌شدم، اما کلماتم عریان‌ترین و واقعی‌ترین بخشِ وجودم بودند. بازخوردهایی که از آدم‌های غریبه می‌گرفتم، به من فهماند که قدرتِ من در حلِ معادلاتِ مهندسی نیست، بلکه در لمسِ روحِ جامعه و کلمات است.

تصمیمِ بزرگ؛ طغیان علیه منطقِ مهندسی:

وقتی دوره‌ی کارشناسی مهندسی به پایان رسید، همه منتظر بودند با مدرکم واردِ یک کارخانه‌ی صنعتی شوم و برای همیشه به یک زندگیِ کارمندی و بی‌حاشیه تن بدهم. اما من در یک تصمیمِ جنون‌آمیز و شجاعانه، تمامِ معادلات را به هم ریختم.

من مسیرم را کج کردم تا برای مقطعِ ارشد و دکتری، به جای فولاد و بتن، انسان و جامعه را بشناسم. در آزمونِ تحصیلات تکمیلی، وارد رشته‌ی علوم اجتماعی و ارتباطات شدم.

این تغییر رشته، برای خیلی‌ها یک خودکشیِ تحصیلی بود، اما برای من، شبیهِ بازگشت به خانه‌ی پدری بود. من از ماشین‌ها فرار کردم تا به آدم‌ها برسم. در کلاس‌های جامعه‌شناسی و ارتباطات، من فقط تئوری نمی‌خواندم؛ من تمامِ آن سال‌های آوارگی در دکه‌ی فلزی، شب‌های خوابگاهِ خیریه، فقرِ پنهانِ روستا و نگاه‌های خسته‌ی کارگرانِ چاپخانه را در قالبِ نظریه‌های علمی کالبدشکافی می‌کردم.

رسیدن به قله؛ پیوندِ قلم، جامعه و دانشگاه:

حالا که به آن مسیرِ طولانی نگاه می‌کنم، می‌بینم هیچ‌چیز در زندگیِ من تصادفی نبود.

آن پسرکِ دکه‌خوابِ دیروز، امروز به جایگاهی رسیده است که رویایش را در همان شب‌های سرد می‌دید. من امروز یک روزنامه‌نگار و نویسنده هستم؛ کسی که سال‌ها پیش الفبای این کار را با لمسِ سربِ داغ و شستنِ غلتک‌های چاپخانه یاد گرفت و حالا خودش تیتر می‌زند، تحلیل می‌کند و روایتگرِ دردهای جامعه است.

من امروز یک استاد دانشگاه هستم. وقتی با کت و شلوارِ مرتب پشتِ تریبون می‌ایستم و به چهره‌ی دانشجویانم در کلاس‌های ارتباطات و جامعه‌شناسی نگاه می‌کنم، گاهی در میانِ ردیف‌های آخر، سایه‌ی پسرکی با لباس‌های رنگ‌ورورفته را می‌بینم که از خستگیِ کارِ شبانه چشمانش سرخ است، اما با ولع به کلماتم گوش می‌دهد.

داستانِ زندگیِ من، از یک روستای دورافتاده شروع شد، از سرمای یک پیتِ حلبی گذشت، در دالانی از فرمول‌های مهندسی پخته شد، و در نهایت، روی سکوی دانشگاه و در لابه‌لای صفحاتِ روزنامه‌ها و وبلاگ‌هایم به آرامش رسید. من ثابت کردم که گاهی برای پیدا کردنِ مسیرِ درست، باید تمامِ پل‌های پشتِ سرت را با کلماتِ یک شعرِ سپید، از نو بسازی.

اواخر تابستان بود. در آن سال‌ها، سرنوشتِ ما در صفحاتِ کاهیِ ویژه‌نامه‌ی «پیک سنجش» رقم می‌خورد. صبحِ روزی که نتایج می‌آمد، قبل از باز شدنِ کیوسکِ روزنامه‌فروشی در صف ایستاده بودم. روزنامه را گرفتم. با دستانی که به شدت می‌لرزید، ستون‌ها را خط به خط پایین آمدم.

وقتی نامم را در کنارِ نامِ یکی از بزرگ‌ترین و معتبرترین دانشگاه‌های دولتیِ جنوبِ کشور دیدم، زانوهایم سست شد. برای من که تمام نوجوانی‌ام در طردشدگیِ حیاطِ عمه و انزوای خوابگاهِ خیریه گذشته بود، دیدنِ نامم در آن سطر، شبیه یک رستگاریِ تمام‌عیار بود. من بالاخره بلیطِ خروج از چرخه‌ی فقر را به دست آورده بودم.

ورود به هزارتوی جنوب و بحرانِ خوابگاه:

چند روز بعد، با همان کیفِ برزنتیِ رنگ‌ورورفته و دفترچه‌ی قرمزم، سوارِ اتوبوس شدم. وقتی اتوبوس واردِ ترمینالِ کلان‌شهرِ جدید شد، اولین چیزی که به استقبالم آمد، سیلیِ هوای داغ و سنگینِ جنوب بود. آفتاب در این جلگه‌ی پهناور، شبیه یک وزنه‌ی فیزیکی روی شانه‌ها حس می‌شد. از شیشه‌ی خاکیِ مینی‌بوس‌های شهری، رودخانه‌ی عظیم و پرآبی را دیدم که با پل‌های هلالی‌اش شهر را به دو نیم کرده بود؛ شهری زنده، پرهیاهو، با مردمانی خونگرم که شب‌هایش بوی فلافل و رطوبتِ شرجی می‌داد.

پردیسِ دانشگاه، شبیه یک شهرِ کوچک بود؛ با ساختمان‌های قدیمی و باشکوه، و خیابان‌های وسیعی که با نخل‌های سربهِ‌فلک‌کشیده و درختانِ درهم‌تنیده‌ی اکالیپتوس سایه انداخته بودند. وارد سالنِ بزرگِ ثبت‌نام شدم. کولرهای گازیِ ایستاده در سالن با تمام توان کار می‌کردند تا حریفِ گرمای بیرون و جمعیتِ متراکمِ داخل شوند.

فرم‌ها را یکی‌یکی پر کردم تا به میزِ «امور خوابگاه‌ها» رسیدم. مسئولِ باجه، مردی خسته که مدام عرقِ پیشانی‌اش را پاک می‌کرد، نگاهی به فرمم انداخت و گفت: «ظرفیت خوابگاهِ دولتی ورودی‌های جدید برای این ترم پر شده. اسمت می‌ره تو لیستِ رزرو. تا اون موقع باید خودت یه جا رو پیدا کنی، یا ودیعه‌ی سنگینی برای خوابگاه‌های خودگردانِ سطح شهر بپردازی.»

این جمله، شبیه آوار روی سرم خراب شد. ودیعه؟ من حتی پولِ کرایه‌ی برگشتم را هم به زور داشتم! در همان لحظه بود که فهمیدم سایه‌ی فقر هنوز دست از سرم برنداشته است. با خودم عهد کردم به جای زانوی غم بغل گرفتن، به محض خروج از دانشگاه، در خیابان‌های این کلان‌شهرِ داغ به دنبالِ یک چاپخانه‌ی بزرگ و صنعتی بگردم. من الفبای کار با دستگاهِ چاپ را در نوجوانی و در دکه‌ی اوستا حبیب یاد گرفته بودم و حالا این تنها سلاحِ من برای زنده ماندن در این غربت، پرداختِ ودیعه‌ی خوابگاه و ادامه‌ی تحصیل بود.

یک آشناییِ بی‌هنگام میانِ فرم‌های ثبت‌نام:

با ذهنی آشفته و پر از اعداد و ارقامِ هزینه‌ها، روی یکی از نیمکت‌های راهرو، درست زیرِ بادِ خنکِ کولر نشستم تا آخرین فرمِ تعهدنامه را پر کنم. خودکارم را روی کاغذ فشار می‌دادم، انگار می‌خواستم تمامِ خشمم از سیستمِ خوابگاه را روی آن خالی کنم.

در همین حین، دختری با عجله و اضطراب روی گوشه‌ی دیگرِ نیمکت نشست. پوشه‌ای پر از مدارک در دست داشت که لبه‌هایشان از بی‌نظمی بیرون زده بود. به شدت عصبی به نظر می‌رسید. کیفش را زیر و رو می‌کرد و زیر لب با کلافگی چیزی می‌گفت.

نگاهش با نگاهِ من گره خورد. با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد اما لرزشِ اضطراب در آن پیدا بود، گفت:

«ببخشید... خودکارتون رو چند لحظه به من امانت می‌دید؟ باید این فرم رو سریع تحویل بدم، باجه داره بسته می‌شه.»

لحظه‌ی برخورد: خودکارم را به سمتش گرفتم. وقتی خواست فرم را روی زانویش بگذارد و بنویسد، پوشه‌اش از روی پایش سُر خورد و تمام مدارکش کفِ راهرو پخش شد.

بی‌اختیار روی زمین زانو زدم تا کمکش کنم. در همان حین که داشتم برگه‌های کپی شناسنامه و عکس‌های پرسنلی‌اش را جمع می‌کردم، کیفِ برزنتیِ خودم هم کج شد و دفترچه‌ی قرمزِ یادداشت‌هایم روی زمین افتاد.

دفترچه دقیقاً جلوی پای او باز شد. بادِ تندِ کولرِ گازی، ورق‌های کاهی‌اش را تکان داد و روی یکی از شعرهای سپیدم متوقف شد. دختر در حالی که مدارکش را از دستِ من می‌گرفت، نگاهش روی خطوطِ دفترچه خشک شد. چند ثانیه‌ی کوتاه، در میانِ آن هیاهو و سروصدای سالنِ ثبت‌نام، سکوتی سنگین بین ما شکل گرفت.

بالاخره سرش را بالا آورد. چشمانش برقی از کنجکاوی داشت. با لحنی که حالا دیگر مضطرب نبود، بلکه پر از احترام و تعجب بود پرسید:

«این... این شعرها رو خودتون می‌نویسید؟ چقدر... چقدر عمیق و غمگینن.»

هول شدم. دفترچه را سریع از روی زمین چنگ زدم و بستم. شرمِ همیشگی‌ام از فاش شدنِ دنیای درونم باعث شد فقط سرم را تکان دهم.

لبخندی زد، خودکارم را پس داد و گفت: «من "سارا" هستم. ورودیِ همین رشته. امیدوارم باز هم بتونم از این شعرها بخونم.»

این دیدار، در میانِ آن همه دغدغه، آوارگی و اضطرابِ بی‌پولی، شاید یک اتفاقِ بی‌هنگام بود؛ اما شبیه کاشتنِ یک بذرِ کوچک در زمینی تشنه بود. دوستیِ ما از همان راهروی شلوغ، بدون هیچ اغراقِ سینمایی، تنها با یک خودکارِ امانتی و چند سطر شعرِ سپید آغاز شد.

وقتی از دانشگاه بیرون زدم و دوباره موجِ هوای داغ و شرجی به صورتم خورد، دیگر آن پسرکِ کاملاً تنها نبودم. حالا هم باید به دنبالِ بوی سرب و مرکب در چاپخانه‌های این شهرِ پهناور می‌گشتم تا رویایم را زنده نگه دارم، و هم دلیلی برای نوشتنِ شعرهای جدید در دفترچه‌ی قرمزم پیدا کرده بودم.

بیش از دو دهه از آن روزها می‌گذرد، اما هنوز هم وقتی بوی صابونِ مراغه‌ای یا عطرِ نانِ تازه‌ی سلف‌سرویس به مشامم می‌رسد، زمان متوقف می‌شود. ورود به مدرسه‌ی شبانه‌روزیِ خیریه، برای من شبیه معجزه‌ای بود که از آستینِ آقای کمالی بیرون آمد. خوابگاهِ مدرسه با دیوارهای آجری‌اش، شبیه بطنِ گرمِ نهنگی بود که مرا از طوفانِ بی‌رحمِ خیابان بلعیده بود تا در امان نگهم دارد.

برای پسری که تا دیروز خوابگاهش یک قفسِ فلزی و گرمایشِ شبانه‌اش یک چراغ نفتیِ رنگ‌ورورفته بود، داشتنِ یک تخت‌خوابِ فنری با پتوی سربازیِ پلنگی، حکمِ پادشاهی داشت.

سالن مطالعه؛ محرابِ رستگاری

مدرسه‌ی ما یک سالنِ مطالعه‌ی بزرگ داشت با میزهای چوبیِ به هم چسبیده و لامپ‌های مهتابی که گاهی با صدای ضعیفی پرپر می‌زدند. آن سالن، محرابِ من بود. من دیگر دغدغه‌ی یخ زدنِ انگشتانم را نداشتم. دیگر نیازی نبود با چشمانِ نیمه‌باز مراقبِ دستگاهِ برشِ چاپخانه باشم یا ترسِ آتش گرفتنِ روزنامه‌ها خوابم را پاره کند.

حالا تمامِ کینه‌ام از فقر را در نوکِ مدادم جمع می‌کردم و روی تست‌های دیفرانسیل و فیزیک آوار می‌کردم. من شبیه تشنه‌ای بودم که به چشمه رسیده است. شب‌ها، وقتی بچه‌های دیگرِ خوابگاه از خستگی بیهوش می‌شدند، من در سکوتِ سنگینِ سالن مطالعه می‌ماندم. در آن سکوت، وقتی مغزم از حل معادلات سوت می‌کشید، دفترچه‌ی قرمزم را باز می‌کردم و برای رویا، برای سرمای دکه و برای دست‌های پینه‌بسته‌ی پدرم شعر سپید می‌نوشتم:

«من درختی بودم که برای رسیدن به خورشید، ریشه‌هایش را از خاک بیرون کشید... حالا در گلدانی سفالی، نفس می‌کشم، زنده می‌مانم، اما جای زخمِ تبرِ جدایی تا ابد روی تنم می‌سوزد.»

دروغِ مقدس و استرسِ صفر شدنِ اعتبار

یکی از بزرگ‌ترین حفره‌های تاریکِ روحم در تمام آن سال‌ها، عذابِ وجدانِ رها کردنِ خانواده‌ام بود. من آن‌ها را در آن روستای دورافتاده و غبارگرفته جا گذاشته بودم تا خودم به دنبالِ نور بروم.

آن روزها (اواخر دهه‌ی هفتاد و اوایل هشتاد)، ارتباطِ ما به یک کیوسکِ فلزی در چهارراه‌ِ نزدیکِ مدرسه و یک کارت تلفنِ اعتباری ختم می‌شد که مثل جانم از آن مراقبت می‌کردم. عصرِ جمعه‌ها، دلتنگی شبیه یک پیچکِ سمی دورِ گلویم می‌پیچید. به کیوسک می‌رفتم، کارت تلفن را با دست‌های یخ‌زده داخل دستگاه می‌گذاشتم. صفحه‌ی دیجیتالِ کوچکِ تلفن، اعتبارم را نشان می‌داد. شماره‌ی مخابراتِ روستا را می‌گرفتم. صدای بوق‌های ممتد، شبیه صدای باد در دشت‌های زادگاهم بود.

مسئولِ مخابراتِ روستا گوشی را برمی‌داشت و من می‌گفتم: «کَلْ حسین... بی‌زحمت بگو بابام بیاد پای تلفن... بگو پسرش از شهر زنگ زده.»

بیست دقیقه‌ی آزگار در سرمای کیوسک منتظر می‌ماندم. وقتی بالاخره صدای خسته و خش‌دارِ پدرم در گوشی می‌پیچید، تمام حواسم بین شنیدن صدای او و نگاه کردن به اعدادِ روی مانیتورِ تلفن که به سرعت کم می‌شدند، پاره‌پاره می‌شد.

می‌پرسید: «جات چطوره بابا؟ عمه‌ت خوبه؟»

و من، در حالی که می‌دیدم اعتبارِ کارتم به صفر نزدیک می‌شود و بوقِ اخطارِ قطع شدن در گوشم می‌زند، با عجله همان دروغِ مقدس را فریاد می‌زدم:

«جام گرمه آقاجان... خیالتون تخت. عمه هم سلام می‌رسونه...»

من دردِ آوارگی را به تنهایی به دوش می‌کشیدم تا غرورِ پدرِ کارگرم نشکند. اگر می‌فهمید پسرش در شهر آواره‌ی دکه‌ها شده، با همان دست‌های خالی می‌آمد و مرا برمی‌گرداند؛ و این یعنی مرگِ رویای درس خواندنِ من. قبل از اینکه بغضم بترکد، اعتبار تمام می‌شد، تماس قطع می‌گردید و من می‌ماندم و بوقِ اشغال و انعکاسِ تصویرِ پر از اشکِ خودم در شیشه‌ی سردِ کیوسک.

عطرِ آویشن از پشتِ شیشه‌های مینی‌بوس

مادرم سواد نداشت که برایم نامه بنویسد، اما زبانِ عشق او چیز دیگری بود. هر ماه یک‌بار، راننده‌ی مینی‌بوسِ روستا که برای خرید لوازم به شهر می‌آمد، جلوی درِ مدرسه توقف می‌کرد. با آن لهجه‌ی شیرینِ روستایی صدایم می‌زد و یک بقچه‌ی کوچکِ پارچه‌ای دستم می‌داد.

بقچه را که باز می‌کردم، بوی آویشنِ کوهی، بوی کشک‌های خشک‌شده‌ی محلی و چند مشت مغز گردو که مادرم با سنگ شکسته بود، تمامِ خوابگاه را پر می‌کرد. روی گردوها هنوز ردِ سیاهیِ پوستِ آن‌ها مانده بود؛ و من می‌دانستم دست‌های مادرم تا چند روز از شکستنِ این گردوها سیاه مانده است.

همان گردوها، شب‌ها در سالن مطالعه جانِ دوباره‌ای به من می‌بخشید. من با هر تکه کشکی که در دهان می‌گذاشتم، قسم می‌خوردم که این تبعیدِ خودخواسته و این جداییِ تلخ را با یک موفقیتِ بی‌نظیر جبران کنم. من محکوم بودم که بایستم و بجنگم، چون هزینه‌ی ایستادنِ امروزِ من در قامتِ یک استاد دانشگاه، با کارت‌های تلفنِ خالی‌شده، دروغ‌های مصلحتیِ یک پسرِ تنها و دست‌های سیاه‌شده‌ی مادری در یک روستای دورافتاده پرداخت شده بود.

اگر بخواهم تمام آن روزهای آوارگی در خیابان را روی تقویم بشمارم، دقیقاً یک ماه طول کشید. سی روزی که هر یک روزش برای من به اندازه یک سالِ سرد و پرالتهاب گذشت. دکه‌ی روزنامه‌فروشیِ «اوستا حبیب»، یک قفسِ فلزی کوچک و محدود بود که در آن یک ماه، تبدیل به میدان جنگِ من برای بقا شد.

در همان روزهای اول، عمه‌ام با چشمانی پف‌کرده و چادری که سراسیمه سر کرده بود، مرا در چاپخانه پیدا کرد. با گریه التماس کرد که برگردم. اما غرورِ جریحه‌دارشده‌ی من، از سرمای خیابان بزرگ‌تر بود. دستانِ پینه‌بسته‌اش را بوسیدم و گفتم: «عمه جان، من اینجا راحتم. جام گرمه و نونم تو جیبِ خودمه. برگردم، هم خودم می‌شکنم، هم زندگیِ شما تلخ می‌شه.» رفت، اما تا مدت‌ها بغضِ آن روزش روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد.

من با همان شاگردانه‌ی ناچیزِ چاپخانه، شکمم را با نان بربری و پنیر سیر می‌کردم. هر روز صبحِ زود، پیش از اذان، روزنامه‌ها را دسته‌بندی می‌کردم و بعد، در تاریکی به سمتِ وضوخانه‌ی مسجدِ بازارچه می‌دویدم. آبی به سر و رویم می‌زدم و هفته‌ای یک‌بار هم به حمام عمومی (نمره) می‌رفتم تا بوی تندِ نفت و جوهر را از تنم بشویم و با لباسی تمیز، شبیه یک دانش‌آموزِ عادی پشت نیمکتِ دبیرستان بنشینم. شب‌ها نیز در دکه، زیر نور زردِ یک چراغ‌قوه روی روزنامه‌های باطله مچاله می‌شدم و با ولع تست‌های کنکور را می‌زدم.

رویا؛ روشناییِ کوچکِ آن سی روز:

در دلِ همان یک ماهِ سخت بود که پای «رویا» به داستانِ من باز شد. دختری آرام و غمگین که در عصرهای بارانی، برای خرید سیگارِ پدرِ بیمارش به دکه می‌آمد. رابطه‌ی ما در نهایتِ حجب و حیا و در حاشیه‌ی امنِ همان قفس فلزی شکل گرفت.

گاهی که سوز سرما بیداد می‌کرد، او کنار پیت حلبیِ شعله‌وری که بیرون دکه روشن می‌کردم می‌ایستاد. در سکوت، فلاسک کوچک چای قندپهلویی را که یواشکی آورده بود به دستم می‌داد. در همان شب‌ها بود که برایش از دفترچه‌ی قرمزم شعر سپید می‌خواندم، او گوش می‌داد و با لبخندش، سرمای استخوان‌سوز و بوی تندِ چراغِ «علاءالدین» سبزی که اوستا حبیب برایم آورده بود را قابل تحمل می‌کرد. رویا، تنها دلخوشیِ من در آن سی روزِ تاریک بود؛ احساسی ناب که لابه‌لای تیتر درشت روزنامه‌ها در قلبم جوانه زد.

نقطه عطف: رازِ دکه فاش می‌شود

اما این زندگیِ دوگانه نمی‌توانست تا ابد پنهان بماند. خستگیِ مزمن، چشمانِ همیشه سرخ و دست‌هایی که هرچه می‌شستم باز هم ردی از جوهرِ چاپخانه در شیارهایشان پیداست، بالاخره کار دستم داد.

«آقای کمالی»، دبیر ادبیاتمان، مردی جاافتاده و دقیق بود. او تنها کسی بود که انشاها و متن‌های مرا با ولع می‌خواند و همیشه زیر برگه‌هایم می‌نوشت: "قلمت بوی درد و پختگی می‌دهد، پسرم."

عصر یکی از روزهای اواخر آن یک ماه، هوا به شدت سرد بود و بارانِ ریزی می‌بارید. من کرکره‌ی دکه را تا نیمه پایین کشیده بودم و زیر نور علاءالدین، غرقِ حل کردنِ مسائل فیزیک بودم. ناگهان کسی به پیشخوان فلزی تقه زد. سرم را بالا آوردم و خشکم زد. آقای کمالی با یک چترِ سیاه و کیف چرمی‌اش، آن‌سوی دریچه ایستاده بود.

نگاهش از روی چهره‌ی بهت‌زده‌ی من، سر خورد روی علاءالدینِ نفتی، پتوهای نازکِ مچاله‌شده در گوشه‌ی دکه، تکه‌نانِ خشکیده‌ی کنارِ پیشخوان و در نهایت، کتابِ فیزیکِ بازمانده‌ام. قطرات باران از لبه‌ی چترش می‌چکید، اما او بی‌حرکت ایستاده بود. چند ثانیه‌ی طولانی فقط نگاهم کرد. چانه‌اش لرزید.

با صدایی که به زحمت از گلویش خارج می‌شد گفت: «تو... تو اینجا زندگی می‌کنی؟ اون انشاهای شاهکار... از دلِ این قفسِ آهنی بیرون میاد؟»

سرم را پایین انداختم. شرم تمام وجودم را گرفت: «آقا... ما یه جا کار می‌کنیم، همینجا هم می‌خوابیم. جامون بد نیست...»

آقای کمالی چترش را بست، بی‌اعتنا به باران، از لای دریچه دستِ زمخت و جوهری‌ام را محکم گرفت. چشمانش خیس شده بود، نه از باران، از اشک. گفت: «وسایلت رو جمع کن. تو جات اینجا نیست. تو باید قلم دست بگیری، نه اینکه تو این سرما بلرزی.»

کوچ به سوی آرامش؛ مدرسه‌ی خیریه:

آن شب، برخلافِ اصرار و ترسِ من از اوستا حبیب، آقای کمالی مرا با خودش برد. فردا صبح، او که از وضعیتِ درسی و استعداد من آگاه بود، دستم را گرفت و به یک مجتمع آموزشی شبانه‌روزی که زیر نظر یک بنیاد خیریه‌ی معتبر اداره می‌شد، برد.

با ضمانت و پیگیریِ دلسوزانه‌ی او، مدیریتِ مدرسه پرونده‌ام را پذیرفت. وقتی برای اولین بار کلیدِ کمدِ فلزیِ خوابگاه را به دستم دادند، احساس کردم دنیا را به من داده‌اند.

روز بعدش رفتم و اتفاق تازه زندگی ام را به اوستا حبیب گفتم، او هم خیلی خوشحال شد و برایم آرزوی موفقیت کرد.

یک تختِ گرم: دیگر نیازی نبود روی بسته‌های روزنامه‌ی باطله بخوابم و از سرمای فلز بلرزم.

غذای گرم و حمام: بوی نفتِ علاءالدین جایش را به بوی صابون و غذای گرمِ سلف‌سرویس داد. دیگر نیازی به دویدن به سمتِ مسجد در تاریکیِ صبح نبود.

تمرکزِ مطلق: حالا می‌توانستم تمامِ انرژی‌ام را که پیش از این صرفِ تقلا برای نمردن از سرما و گرسنگی می‌شد، روی درس‌هایم و کنکور متمرکز کنم.

آن روزها، دکه و چاپخانه را ترک کردم، اما دفترچه‌ی قرمزم را با خود به خوابگاه آوردم. شب‌ها در سکوتِ خوابگاه، روی تختم می‌نشستم و به دختری فکر می‌کردم که دیگر هرگز او را ندیدم. دختری که بوی باران می‌داد و در عصرهای تاریکِ آن سی روزِ تلخ، با چای قندپهلو و لبخندش، اجازه نداد انسانیت و امید در وجودِ پسرکِ دکه‌خواب یخ بزند. حالا من در مسیری هموارتر قدم گذاشته بودم و رویای دانشگاه، دیگر یک سرابِ دوردست در میانِ دودِ پیتِ حلبی نبود.

در آن روزگارِ سرد و پر از اضطراب، تمام دنیای من در فرمول‌های ریاضی، تست‌های کنکور و خطوط کج و معوجِ آن دفترچه یادداشتِ قرمز خلاصه شده بود. عشق، واژه‌ای لوکس بود که در جیبِ سوراخِ شلوارِ وصله‌دارِ من جا نمی‌گرفت. من اصلاً «توی باغِ» این حرف‌ها نبودم؛ تمام حواسم به این بود که از فقر فرار کنم. اما گاهی نور، از کوچک‌ترین روزنه‌ها به تاریک‌ترین دخمه‌ها می‌تابد.

شکوفه‌های پنهانِ یک احساسِ کودکانه:

دخترعمه‌ام، «نرگس»، یک سال از من کوچک‌تر بود. دختری آرام با چشمانی سیاه‌رنگ که همیشه هاله‌ای از خجالت در آن‌ها موج می‌زد. ماه‌های اول، همان‌طور که گفتم، عمه‌ام پنهانی برایم غذا می‌آورد. اما کم‌کم، وقتی پادردِ عمه امانش را می‌برید، این مأموریتِ خطیر به نرگس محول شد.

ابتدا همه‌چیز در سکوت بود. صدای قدم‌های سبکی روی موزاییک‌های حیاط می‌آمد، تقه‌ای نرم به در می‌خورد و بشقاب غذا روی لبه‌ی درگاه گذاشته می‌شد. اما شب‌های زمستان که بخار، شیشه‌ی کوچکِ اتاقکِ مرا می‌پوشاند، متوجه سایه‌ای می‌شدم که پشت پنجره مکث می‌کرد.

یک شب، وقتی سرم را از روی کتاب‌ها بلند کردم، جای دستِ کوچکی را روی بخارِ شیشه دیدم؛ نرگس شیشه را پاک کرده بود تا مرا ببیند. وقتی نگاهمان به هم گره خورد، هول شد و در تاریکیِ حیاط دوید. فردای آن شب، کنارِ بشقابِ غذایم، یک سیبِ سرخِ صیقل‌خورده گذاشته بود. شبِ بعد، دو حبه قندِ زعفرانی کنارِ چایِ کمرنگم بود.

این اولین باری بود که کسی در آن شهرِ غریب، مرا نه به چشمِ یک «دردسرِ اضافی»، بلکه به چشمِ یک «آدم» نگاه می‌کرد. گاهی که درِ اتاقک را باز می‌کردم تا ظرف را بگیرم، چند ثانیه بیشتر می‌ایستاد. با گوشه‌های روسری‌اش بازی می‌کرد، لبخندی کمرنگ و معصومانه می‌زد و با صدایی که از ترسِ بیدار شدنِ پدرش می‌لرزید می‌گفت: «خسته نباشی... بخور سرد نشه.»

عشقِ ما، هیچ کلمه‌ای نداشت. یک احساسِ پاک، شفاف و کاملاً کودکانه بود؛ شبیه گرم شدنِ دست‌هایی یخ‌زده روی شعله‌ی کوچکِ یک کبریت. من به همان نگاه‌های دزدانه از پشت شیشه‌ی مه‌گرفته و همان سیب‌های سرخ دلخوش بودم و همین، تحملِ سرمای آن اتاقک را برایم راحت‌تر می‌کرد.

آوارِ سوءظن و طوفان در خانه:

اما عمرِ این دلخوشیِ کوچک کوتاه بود. آقا رضا، شوهرعمه‌ام، مردی به شدت بدگمان و متعصب بود که دنیا را از دریچه‌ی شک و تاریکی می‌دید. یک شبِ بارانی، وقتی نرگس ظرفِ غذا را آورد و برای چند لحظه ایستاد تا من از روی دفترچه‌ی قرمزم سرم را بلند کنم و لبخندی به او بزنم، ناگهان نورِ چراغ‌قوه حیاط را روشن کرد.

آقا رضا بیدار شده بود. قامتِ سنگینش در چارچوب درِ هال ظاهر شد. نگاهِ خشمگینش بین من و نرگس چرخید. نرگس از ترس قالبِ تهی کرد و ظرف از دستش افتاد و شکست.

من خشکم زده بود. آقا رضا با قدم‌های تند به سمت نرگس رفت، بازویش را کشید و او را به داخل خانه پرت کرد. ثانیه‌ای بعد، طوفانی به پا شد که هنوز صدای آن در گوشم زنگ می‌زند.

از پشتِ درِ بسته، صدای عربده‌های آقا رضا تمامِ خانه را می‌لرزاند: «من به تو نگفتم این نره‌غول رو نیار تو خونه‌ام؟ نگفتم من دخترِ دم‌بخت دارم؟ حالا دیگه نصفه‌شب واسه هم عشوه میان؟»

صدای گریه‌های ملتمسانه‌ی عمه‌ام می‌آمد که قسم می‌خورد: «رضا جان به خدا این پسر سر به زیره، این دختر فقط براش غذا برده...»

اما گوشِ سوءظنِ او بدهکار نبود. هر کلمه‌ای که آقا رضا فریاد می‌زد، مثل پُتکی بود که بر شیشه‌ی نازکِ غرور و آبروی من فرود می‌آمد. من، آن پسربچه‌ی روستایی که جز درس خواندن گناهی نداشت، در ذهنِ بیمارِ او به یک خیانت‌کار تبدیل شده بودم. آن شب تا صبح نخوابیدم؛ نه از سرما، که از شرمِ لرزانِ بغضی که گلویم را پاره می‌کرد. احساس می‌کردم وجودم باعثِ بی‌آبروییِ تنها حامی‌ام (عمه‌ام) شده است.

پناهگاهِ جدید؛ دکه‌ی روزنامه‌فروشی:

سپیده که زد، پیش از آنکه کسی بیدار شود، وسایلم را در همان کیف برزنتی ریختم. دفترچه‌ی قرمزم را برداشتم، نگاهی به پنجره‌ی اتاقِ نرگس انداختم و برای همیشه از آن حیاط و آن عشقِ معصومانه و نارس بیرون زدم.

آواره‌ی خیابان‌ها شدم. پولی برای اجاره‌ی اتاق نداشتم. تنها آشنای من در آن شهر، «اوستا حبیب» بود؛ صاحبِ همان چاپخانه‌ای که عصرها در آن کارگری می‌کردم. اوستا حبیب پیرمردی تندخو اما لوطی‌مسلک بود. او علاوه بر چاپخانه، امتیازِ یک دکه‌ی روزنامه‌فروشیِ فلزی در یکی از میدان‌های اصلی شهر را هم داشت.

با چشمانی گودافتاده و غروری له‌شده پیش او رفتم و ماجرا را (بدون اشاره به نرگس، فقط به بهانه‌ی نداشتن جا) برایش گفتم. اوستا پُکی عمیق به سیگارش زد، نگاهی به سر و وضعم انداخت و گفت: «اگه می‌تونی شبا توی دکه بخوابی و صبحِ زود قبلِ اذان روزنامه‌ها رو دسته‌بندی کنی، کلیدش مالِ تو.»

آن شب، دکه‌ی فلزیِ دو در دو متر، شد خانه‌ی جدیدِ من. جایی برای دراز کشیدن نبود. باید روی بسته‌های قطورِ مجلات و روزنامه‌های برگشتی مچاله می‌شدم. شب‌ها، سرمای استخوان‌سوزِ بیرون، دیواره‌ی فلزیِ دکه را مثل فریزر سرد می‌کرد. بوی تندِ نفتِ «علاءالدینِ» خانه عمه، جای خودش را به بوی تندِ سرب، جوهرِ تازه و کاغذِ کاهی داده بود.

از لابه‌لای درزِ کرکره‌ی دکه به خیابانِ خلوت و تاریک نگاه می‌کردم. دیگر نه حیاطی بود، نه پنجره‌ی مه‌گرفته‌ای، و نه نگاهِ مهربانی که برایم سیبِ سرخ بیاورد. من آن شب در میانِ تیترهای درشتِ روزنامه‌ها که خبر از اتفاقاتِ بزرگِ دنیا می‌دادند، در سکوتِ مطلق بزرگ شدم؛ دردی کشیدم که هیچ‌کجا چاپ نشد، اما خط به خطِ آن در دفترچه‌ی قرمزم، زیرِ نورِ ضعیفِ چراغ‌قوه ثبت گردید.

وقتی مینی‌بوس مرا در ترمینال شهر پیاده کرد و با کیف برزنتی‌ام و یک چمدان رنگ رو رفته زنگ درِ حیاط عمه را زدم، قلبم مثل گنجشکی در قفس می‌تپید. عمه با چشمانی خیس از خوشحالی به استقبالم آمد، اما از همان لحظه اول، سنگینیِ فضایی ناگفته را حس کردم.

دلیل اینکه من، پسربچه‌ای غریب، به جای گرمای اتاق‌نشیمن به اتاقک سرد و نمورِ گوشه حیاط تبعید شدم، بی‌رحمی نبود؛ بلکه جبرِ تلخِ فقر و عرف بود.

شوهرعمه‌ام، «آقا رضا»، کارگر ساده‌ای بود که با حقوقی بخور و نمیر، شکم پنج فرزند قد و نیم‌قدش را در خانه‌ای شصت متری سیر می‌کرد. حضور یک نان‌خورِ اضافه برای مردی که زیر بارِ قسط و قرض کمر خم کرده بود، یک بحران محسوب می‌شد. از طرف دیگر، من در آستانه بلوغ بودم. در فرهنگ سنتی و فضای تنگِ آن خانه کوچک که دخترانِ عمه‌ام در آن قد می‌کشیدند، حضور شبانه‌روزی یک پسر نوجوان برای شوهرعمه‌ام قابل هضم نبود.

شبی از همان روزهای اول، از پشت درِ نیمه‌بازِ اتاقشان شنیدم که آقا رضا با صدایی خسته و کلافه می‌گفت: «زن، من خودم تو خرج این پنج تا موندم. در ثانی، خونه ما دو تا اتاق بیشتر نداره، این پسر فردا پشتِ لبش سبز می‌شه، ما دخترِ تو خونه داریم، جا نداریم!»

عمه که نمی‌خواست برادرزاده‌اش از تحصیل جا بماند، با التماس راه‌حلی پیدا کرد: «انباریِ ته حیاط».

فردا صبح، عمه با دست‌های خودش خرت‌و‌پرت‌های قدیمی، دبه‌های ترشی و کارتن‌های خالی را از اتاقکِ آجری گوشه حیاط بیرون کشید. یک تکه موکتِ وصله‌دار کف آن انداخت و یک چراغ نفتی «علاءالدین» برای گرم کردنش و یک دست رختخواب گرم و نرم از آن پنبه ای های سنگین را گوشه اتاق گذاشت. اینگونه، آن دخمه‌ی دو در سه متر، شد تمامِ دنیای من.

زندگی در مرزِ تنهایی و غرور:

فاصله اتاقک من تا ساختمان اصلی خانه، فقط یک حیاطِ موزاییک‌شده‌ی کوچک بود، اما برای من به اندازه یک اقیانوس فاصله داشت. سخت‌ترین لحظات، شب‌های زمستان بود. وقتی سرمای خشکِ شهر از درزهای درِ چوبی و رنگ‌ورورفته‌ی اتاقک به داخل می‌خزید، بوی تندِ نفتِ علاءالدین با بوی نمِ دیوارها قاطی می‌شد و نفس کشیدن را سخت می‌کرد.

از پنجره‌ی کوچکِ اتاقم، نورِ زرد و گرمِ هالِ خانه عمه را می‌دیدم. صدای خنده‌های دخترعمه‌ام، صدای اخبار تلویزیون و تق‌تقِ قاشق و چنگال‌ها روی سفره شام می‌آمد. من روی موکت زانو می‌زدم، سرم را در کتاب‌هایم فرو می‌بردم و سعی می‌کردم صدای قار و قور شکمم را با حفظ کردنِ فرمول‌های ریاضی خفه کنم. غرورم اجازه نمی‌داد برای غذا خوردن به درِ خانه بروم و نگاه‌های سنگین شوهرعمه را تحمل کنم.

اما عشقِ عمه، پنهانی و در تاریکی می‌تپید. شب‌ها، وقتی آقا رضا خوابش می‌برد، سایه‌ای در حیاط ظاهر می‌شد. عمه بود، بشقابی از ته‌دیگ و خورشِ داغ را آورده بود. درِ اتاقک را آرام می‌زد، بشقاب را با دست‌های پر محبت اش به من می‌داد، پیشانی‌ام را می‌بوسید و مرا آغوش می گرفت و با صدایی بغض‌آلود می‌گفت: «بخور عمه جان... بخور تا جون بگیری درس بخونی.» و قبل از اینکه قطره اشکش روی گونه‌اش بچکد، سریع برمی‌گشت.

پناه بردن به کلمات و آغاز نوشتن

در آن انزوای مطلق، برای آنکه دیوانه نشوم، یک راه نجات پیدا کردم. یک دفترچه کاهی ارزان‌قیمت خریدم و شب‌ها، وقتی سکوت تمام شهر را می‌گرفت، شروع کردم به نوشتن. در آن تاریکی، احساساتِ پیچیده، بغض‌های فروخورده و استعاره‌های ذهنم را در قالب شعرهای سپید روی کاغذ می‌آوردم.

کلمات، بدون اجبارِ وزن و قافیه، شبیه اشک روی دفترم می‌ریختند. از تصویرِ پرنده‌ای می‌نوشتم که در حیاطی سیمانی یخ می‌زند اما رویاهایش پرواز برفراز کوه‌هاست. این دفترچه، امن‌ترین پناهگاه من بود. همان موقع عشق نوشتن در من مثل چشمه جوشیده بود، دلم می‌خواست یک روز، بدون آنکه کسی نامم را بداند و به چشم یک پسرکِ فقیرِ حاشیه‌نشین نگاهم کند، نوشته‌هایم را به عنوان یک نویسنده ناشناس منتشر کنم تا جهان، صدای سکوتِ آن اتاقک را بشنود.

آن روزها نمی‌دانستم، اما همان اتاقکِ نمورِ گوشه حیاط، همان بوی نفت و همان تنهاییِ بی‌رحم، استخوان‌های مرا برای ایستادن در برابر طوفان‌های بزرگ‌ترِ زندگی محکم می‌کرد. من در آن تبعیدگاه، نه تنها درسِ مدرسه، که درسِ بزرگِ استقلال، تاب‌آوری و اتکا به خود را آموختم.

گاهی که پشت میز چوبی‌ام در اتاق کارم می‌نشینم و به انعکاس نور خورشید روی عطف کتاب‌های قطور کتابخانه‌ ام خیره می‌شوم، زمان به عقب برمی‌گردد. صدای همهمه دانشجویان در راهروها محو می‌شود و جای خودش را به زوزه باد سردی می‌دهد که در دشت‌ها و کوهستان های حاشیه ای این سرزمین می‌پیچید.

در این لحظات، من دیگر استاد دانشگاه با ده‌ها مقاله چاپ‌شده نیستم؛ همان پسربچه‌ای هستم با دست‌های سرمازده و گونه‌های ترک‌خورده و مُف آویزان که تمام دنیایش در یک کیف برزنتی رنگ‌ورو رفته خلاصه می‌شد.

فصل اول: قدم‌های یخ‌زده در جاده‌های خاکی

من در روستایی زاده شدم که روی نقشه جغرافیای ایران، حتی به اندازه یک نقطه هم سهم نداشت؛ جایی در حاشیه‌های دورافتاده و محروم کشور عزیزم ایران. امکانات کلمه‌ای بیگانه بود. مدرسه ابتدایی ما، ساختمانی خشتی بود که در زمستان‌ها بوی دود هیزم و نم خاک می‌داد.

برای رسیدن به همان کلاس نیمه‌تاریک، هر روز صبحِ زود، پیش از آنکه حتی خورشید کاملاً بیدار شود، باید مسیر طولانی را پیاده طی می‌کردم.

آن روزها را هرگز فراموش نمی‌کنم:

 سوز سرمای صبحگاهی:بادی که از کوه به سمت دشت می‌وزید، انگار مأموریت داشت تا در مغز استخوانم نفوذ کند. کفش‌های پلاستیکی‌ام در برابر سنگلاخ‌های جاده مقاومتی نداشتند و سرمای زمین یخ‌زده، مستقیم به پاهایم منتقل می‌شد.

 ترس از سگ‌های ولگرد:در تاریک‌روشن صبح، سایه سگ‌های گله و ولگرد روی تپه‌ها، ضربان قلبم را به هزار می‌رساند. همیشه یک چوب‌دستی کوچک در دست داشتم، نه برای زدن، بلکه برای دلگرمی.

 دستانِ بی‌حس‌شده:وقتی به کلاس می‌رسیدم، انگشتانم آن‌قدر از سرما کرخت شده بودند که تا نیم‌ساعت نمی‌توانستم مداد سوسمارنشانم را به درستی در دست بگیرم. و با بازدمِ گرمِ نفسم سر انگشتانم را کمی گرم میکردم تا کمی نرم شوند برای نوشتن.

پیش خودم می‌گفتم: «این جاده خاکی باید یک روز تمام شود. من از این غبار عبور خواهم کرد.» این تنها جمله‌ای بود که قدم‌های کوچکم را در آن سرمای استخوان‌سوز به جلو می‌راند.

فصل دوم: تبعیدِ خودخواسته به شهر

مقطع ابتدایی با تمام سختی‌هایش تمام شد، اما روستا دیگر مدرسه‌ای برای مقاطع بالاتر نداشت. ماندن مساوی بود با پایانِ رویای درس خواندن و پیوستن به کارهای سخت و طاقت‌فرسای روزمره. تصمیم خانواده این شد: باید به شهر می‌رفتم.

عمه‌ام در یکی از شهرهای مجاور زندگی می‌کرد. زنی مهربان اما با زندگی‌ای شلوغ و پردغدغه.

روزِ رفتن، مینی‌بوس قدیمی روستا با صدای ناهنجارش مرا از آغوش مادرم جدا کرد. وقتی از شیشه خاکی مینی‌بوس به چهره پر از اشک مادرم نگاه می‌کردم، بغضی سنگی در گلویم گیر کرده بود.

زندگی در شهر، یک بلوغ زودرس بود:

در خانه عمه، اتاقی کوچک در گوشه حیاط سهم من شد. شب‌ها، وقتی صدای تلویزیون و خنده‌های خانواده عمه از اتاق نشیمن می‌آمد، من در آن اتاقک کوچک زیر نور زرد و ضعیف یک لامپ صد وات، به کتاب‌هایم پناه می‌بردم.

تنهایی، دردناک‌ترین درس آن سال‌ها بود. بوی غذای خانگی که می‌پیچید، دلم برای دست‌پخت ساده مادرم پر می‌کشید. تب می‌کردم، کسی نبود دستمال خنک روی پیشانی‌ام بگذارد؛ خودم برمی‌خاستم، صورتم را می‌شستم و دوباره پشت کتاب‌هایم می‌نشستم. «من محکوم به موفقیت بودم»؛ چون هیچ راه بازگشتی برای خودم متصور نبودم.

فصل سوم: جنگیدن در سنگر دانشگاه

سال‌های دبیرستان با تمام شب‌بیداری‌ها و دلتنگی‌ها گذشت تا به سد بزرگ کنکور رسیدم. روزی که نتایج آمد و نامم را در لیست پذیرفته‌شدگان چاپ شده در روزنامه دیدم که در یکی از بهترین دانشگاه‌های دولتی پذیرفته شده ام، احساس کردم تمام آن مسیرهای خاکی و سرد، سرانجام به یک باغ سبز رسیده‌اند. اما این تازه آغاز یک نبرد جدید بود.

دانشگاه بزرگ بود و من، جوانی از حاشیه، خودم را در میان هم‌کلاسی‌هایی می‌دیدم که از بهترین مدارس کلان‌شهرها آمده بودند.

 بحران هویت و مالی:لباس‌های ساده‌ام و لهجه‌ای که سعی در پنهان کردنش نداشتم، گاهی نگاه‌های سنگینی را به سمتم می‌کشاند. برای تأمین هزینه کتاب‌ها و خوابگاه، مجبور بودم در شیفت شب‌ها در یک چاپخانه کوچک انتشاراتی کار کنم.

 گاهی از خستگی، در کلاس‌های صبحِ زودِ دانشگاه چشمانم بسته می‌شد، اما همان لحظه تصویر کفش‌های پلاستیکی پاره‌ام در روستا جلوی چشمانم می‌آمد و خواب را از سرم می‌پراند.

من با ولع می‌خواندم. کتابخانه مرکزی دانشگاه پناهگاه من بود. لابلای قفسه‌های فلزی کتاب‌ها، دیگر فقیر یا حاشیه‌نشین نبودم؛ آنجا من پادشاهِ واژه‌ها و مفاهیم بودم.

فصل آخر: ایستادن بر فرازِ قله

سال‌ها گذشت. لیسانس، فوق لیسانس و دکتری، هر کدام با خونِ دل و عرقِ جبین طی شدند. حالا، موهایم جو گندمی شده چشمانم کم سو شده و خطوط عمیقی روی پیشانی‌ام نشسته‌اند؛ یادگاری از همان شب‌بیداری‌های اتاقک گوشه حیاط عمه و کار در شیفت شبِ چاپخانه.

وقتی امروز با کت و شلوار مرتب وارد کلاس می‌شوم و دانشجویان به احترامم می‌ایستند، نگاهم روی تک‌تک چهره‌هایشان می‌چرخد. گاهی در انتهای کلاس، دانشجویی را می‌بینم که کفش‌هایش خاکی است، چشم‌هایش خسته است اما برقی از امید در آن‌ها می‌درخشد.

لبخند می‌زنم. ماژیک را برمی‌دارم، روی تخته‌ سفید می‌کوبم و با صدایی رسا درس را شروع می‌کنم. من داستانم را به کسی نمی‌گویم، اما با تمام وجودم به آن‌ها درس می‌دهم؛ چرا که می‌دانم، گاهی زیر آن کفش‌های خاکی و لباس‌های ساده، استادان، دانشمندان و آینده‌سازانی پنهان شده‌اند که تنها منتظر یک فرصت‌اند تا جهان را تغییر دهند.

زمان همیشه با کفش‌های عجولش از روی لحظه‌های ما رد می‌شود؛ گاهی آن‌قدر تند که حس می‌کنیم فصل‌ها بدون ما ورق خورده‌اند. اما همین گریختنِ زمان، همین نابه‌هنگامیِ همیشگی، در دلش یک راز روشن دارد: جهان فقط با ساعت‌ها پیش نمی‌رود، با نور هم حرکت می‌کند؛ نوری که گاهی دیر می‌رسد، اما وقتی می‌رسد، همه‌چیز را از نو معنا می‌کند.

زندگی همیشه با ما هماهنگ نیست؛ گاهی دیر می‌رسیم، گاهی زود، گاهی درست وسطِ سکوت. اما همین ناهماهنگی‌هاست که ما را وادار می‌کند چشم‌هایمان را دوباره باز کنیم، مسیر را دوباره بسنجیم، و بفهمیم که نور همیشه راهی برای نشستن پیدا می‌کند — حتی اگر پنجره دیر باز شده باشد.

آینده، چیزی نیست که از بیرون به ما برسد؛ آینده همان لحظه‌ای‌ست که نور را می‌پذیریم، حتی اگر زمان از دست رفته باشد.