«از نوستالژیِ نزیسته تا امروزِ روشن»
· 5 ساعت پیش · نوستالژی دهه هفتاد و هشتاد برای من همیشه شبیه یک مهمانی بزرگ بوده؛ مهمانیای که همه دعوت بودند، جز من. صبحهای آن سالها را فقط در کتابها دیدهام؛ صبحهایی که بچهها با دمپاییهای آبی از نانوایی برمیگشتند و نان سنگک داغ را مثل گنج در بغل میگرفتند، بخار نان از لای روزنامه بالا میرفت و کوچههای خاکی هنوز بوی زندگی میدادند. من اما در مسیری بودم که بوی نان نمیفهمید؛ صبحهای من بیشتر شبیه یک راهپلهی سرد بود که باید از آن بالا میرفتم تا به روزی برسم که از قبل خستهام کرده بود.
ظهرها، بچهها پای تلویزیون مشت میزدند تا «هاچ زنبور عسل» از دل برفک بیرون بیاید و مادرها با یک دست غذا هم میزدند و با دست دیگر بچهها را از جلوی صفحه جمع میکردند: «چشات ضعیف میشه، بیا یک لقمه بخور.» من این صحنهها را فقط در فیلمها دیدهام؛ هیچوقت کسی نبود که صدایم کند، هیچوقت تلویزیونی نبود که با مشت درست شود، هیچوقت لقمهای نبود که وسط کارتون خوردن جلویم بگذارند.
عصرها، کوچهها پر از دوچرخههای زینپاره بود؛ چسب برق مشکی مثل یک وصلهی غرور روی زینها میدرخشید. بچهها مسابقه میدادند، خاک بلند میشد، و بازنده تا فردا لقب «لاکپشت» میگرفت. من فقط از کنار این صحنهها رد شدهام؛ کوچهی من جای بازی نبود، جای عبور بود—عبور سریع، عبور بیوقفه، عبورِ آدمی که باید زودتر از سنش بزرگ شود.
شبها، خانوادهها دور سفرهی گلدار جمع میشدند؛ سفرهای که لکهی چای رویش مثل یک خاطرهی خانوادگی میماند. بعد، بچهها روی پشتبام میخوابیدند؛ ستارهها نزدیکتر بودند، کولر آبی روی دور تند صدای محله را پر میکرد. من این صحنهها را فقط در روایت دیگران شنیدهام؛ پشتبام من جای خواب نبود، جای فکر کردن بود، جای بزرگ شدنِ بیاجازه.
دهه هشتاد هم همینطور گذشت؛ برای خیلیها خاطره بود، برای من حاشیه. من در متن چیزهای دیگری بودم—چیزهایی که آدم را بزرگ میکنند، اما شادی را از او میگیرند.
و اینطور شد که نوستالژیِ آن سالها برای من همیشه یک رؤیای پشتشیشهای ماند؛ رؤیایی که لمسش نکردم، فقط تماشایش کردم.
اما سالها گذشت و من از آن کوچههای خاکی، از آن سفرههای گلدار، از آن پشتبامهای پرستاره، رسیدم به امروز؛ به زندگیای که آرامتر است، روشنتر است، و شاید کمی هم جبرانکننده. امروز صبحهای من با صدای هشدار گوشی شروع میشود، نه با بوی نان سنگک. قهوهساز روشن میشود، نور ملایم خانه روی میز میافتد، و زندگی شکل دیگری دارد—مرتبتر، نرمتر، بیدغدغهتر. ظهرها دیگر خبری از تلویزیون برفکی نیست؛ صفحهنمایشها شفافاند، اینترنت پرسرعت است، و جهان با یک لمس کوچک در دسترس. عصرها، به جای دوچرخههای زینپاره، قدمزدنهای آرام دارم، یا کارهایی که دوستشان دارم، یا سکوتی که بالاخره فرصت کردهام تجربهاش کنم. شبها، خانه روشن است، زندگی آرام است، و من دیگر آن کودکِ پشت پنجره نیستم؛ من صاحب پنجرهام، صاحب نور، صاحب آرامش.
و شاید همین است که امروز، بخش اعظم درآمدم را صرف امور خیریه میکنم؛ انگار دارم سهم خودم را از آن سالهای جاافتاده، به شکل دیگری خرج میکنم. نه برای خودم، برای کسانی که شاید مثل من، در مهمانیِ خاطرات، دعوت نشدهاند. شاید این تنها راهیست که میتوانم گذشتهای را که نداشتم، به آیندهی کسی دیگر ببخشم.