میانِ چایهایِ سرد و جملههایِ فراری
· 12 شهریور · خواندن 1 دقیقه این روزها زندگیام شبیه یک میز کار همیشه شلوغ است؛
چای نیمهگرم کنار دستم، قهوهای که تلخیاش انگار با تلخیِ کمبود وقت همدست شده، و یک فایل لعنتیِ کتاب که هر بار بازش میکنم، انگار با من کلکل میکند.
ویرایشش میکنم، خط میزنم، جابهجا میکنم، اما هر جملهای که درست میشود، یکی دیگر از زیر دستم فرار میکند.
انگار متن هم فهمیده من وقت ندارم و لجبازی میکند.
گاهی وسط کار، وسط همین شلوغی، یک لحظه مکث میکنم.
به صفحه خیره میشوم و با خودم میگویم:
«چرا اینقدر سختش میکنم؟»
اما من همینم؛ آدمی که نمیتواند چیزی را نصفهنیمه تحویل بدهد، آدمی که حتی اگر وقت کم باشد، حتی اگر خسته باشم، باز هم باید جمله آخر درست از آب دربیاید.
چای را میگذارم کنار پنجره، همان پنجرهای که نور طبیعیاش همیشه حال مرا بهتر میکند، اما هنوز فرصت نمیکنم یک جرعه درست و حسابی بنوشم.
قهوه کنار دستم سرد میشود، چای سرد میشود، اما ذهنم نه؛
ذهنم حتی وقتی روی تراس نشستهام و سیگار دود میکنم، باز هم دارد جمله میسازد، تصویر میچیند، استعاره میتراشد.
روزمرگی من همین است:
چایهای سرد، قهوههای تلخ، جملههای فراری، و زمانِ کم.
اما یک چیز همیشه ثابت است:
من ادامه میدهم.
با همان وسواس خوب، همان حساسیت به کیفیت، همان عشق به نوشتن— اگر هیچکس نداند چقدر سخت است.
شب که میرسد، وقتی همهچیز بالاخره کمی آرام میشود، من میمانم و یک صفحه سفید دیگر.
صفحهای که منتظر من است.
و من، با تمام خستگیام، باز هم مینشینم و مینویسم.
چون این جهان، جهان من است؛
جهانی که با چای، قهوه، کمبود وقت، و یک ذهن همیشه بیدار ساخته شده.