وقتی مینی‌بوس مرا در ترمینال شهر پیاده کرد و با کیف برزنتی‌ام و یک چمدان رنگ رو رفته زنگ درِ حیاط عمه را زدم، قلبم مثل گنجشکی در قفس می‌تپید. عمه با چشمانی خیس از خوشحالی به استقبالم آمد، اما از همان لحظه اول، سنگینیِ فضایی ناگفته را حس کردم.

دلیل اینکه من، پسربچه‌ای غریب، به جای گرمای اتاق‌نشیمن به اتاقک سرد و نمورِ گوشه حیاط تبعید شدم، بی‌رحمی نبود؛ بلکه جبرِ تلخِ فقر و عرف بود.

شوهرعمه‌ام، «آقا رضا»، کارگر ساده‌ای بود که با حقوقی بخور و نمیر، شکم پنج فرزند قد و نیم‌قدش را در خانه‌ای شصت متری سیر می‌کرد. حضور یک نان‌خورِ اضافه برای مردی که زیر بارِ قسط و قرض کمر خم کرده بود، یک بحران محسوب می‌شد. از طرف دیگر، من در آستانه بلوغ بودم. در فرهنگ سنتی و فضای تنگِ آن خانه کوچک که دخترانِ عمه‌ام در آن قد می‌کشیدند، حضور شبانه‌روزی یک پسر نوجوان برای شوهرعمه‌ام قابل هضم نبود.

شبی از همان روزهای اول، از پشت درِ نیمه‌بازِ اتاقشان شنیدم که آقا رضا با صدایی خسته و کلافه می‌گفت: «زن، من خودم تو خرج این پنج تا موندم. در ثانی، خونه ما دو تا اتاق بیشتر نداره، این پسر فردا پشتِ لبش سبز می‌شه، ما دخترِ تو خونه داریم، جا نداریم!»

عمه که نمی‌خواست برادرزاده‌اش از تحصیل جا بماند، با التماس راه‌حلی پیدا کرد: «انباریِ ته حیاط».

فردا صبح، عمه با دست‌های خودش خرت‌و‌پرت‌های قدیمی، دبه‌های ترشی و کارتن‌های خالی را از اتاقکِ آجری گوشه حیاط بیرون کشید. یک تکه موکتِ وصله‌دار کف آن انداخت و یک چراغ نفتی «علاءالدین» برای گرم کردنش و یک دست رختخواب گرم و نرم از آن پنبه ای های سنگین را گوشه اتاق گذاشت. اینگونه، آن دخمه‌ی دو در سه متر، شد تمامِ دنیای من.

زندگی در مرزِ تنهایی و غرور:

فاصله اتاقک من تا ساختمان اصلی خانه، فقط یک حیاطِ موزاییک‌شده‌ی کوچک بود، اما برای من به اندازه یک اقیانوس فاصله داشت. سخت‌ترین لحظات، شب‌های زمستان بود. وقتی سرمای خشکِ شهر از درزهای درِ چوبی و رنگ‌ورورفته‌ی اتاقک به داخل می‌خزید، بوی تندِ نفتِ علاءالدین با بوی نمِ دیوارها قاطی می‌شد و نفس کشیدن را سخت می‌کرد.

از پنجره‌ی کوچکِ اتاقم، نورِ زرد و گرمِ هالِ خانه عمه را می‌دیدم. صدای خنده‌های دخترعمه‌ام، صدای اخبار تلویزیون و تق‌تقِ قاشق و چنگال‌ها روی سفره شام می‌آمد. من روی موکت زانو می‌زدم، سرم را در کتاب‌هایم فرو می‌بردم و سعی می‌کردم صدای قار و قور شکمم را با حفظ کردنِ فرمول‌های ریاضی خفه کنم. غرورم اجازه نمی‌داد برای غذا خوردن به درِ خانه بروم و نگاه‌های سنگین شوهرعمه را تحمل کنم.

اما عشقِ عمه، پنهانی و در تاریکی می‌تپید. شب‌ها، وقتی آقا رضا خوابش می‌برد، سایه‌ای در حیاط ظاهر می‌شد. عمه بود، بشقابی از ته‌دیگ و خورشِ داغ را آورده بود. درِ اتاقک را آرام می‌زد، بشقاب را با دست‌های پر محبت اش به من می‌داد، پیشانی‌ام را می‌بوسید و مرا آغوش می گرفت و با صدایی بغض‌آلود می‌گفت: «بخور عمه جان... بخور تا جون بگیری درس بخونی.» و قبل از اینکه قطره اشکش روی گونه‌اش بچکد، سریع برمی‌گشت.

پناه بردن به کلمات و آغاز نوشتن

در آن انزوای مطلق، برای آنکه دیوانه نشوم، یک راه نجات پیدا کردم. یک دفترچه کاهی ارزان‌قیمت خریدم و شب‌ها، وقتی سکوت تمام شهر را می‌گرفت، شروع کردم به نوشتن. در آن تاریکی، احساساتِ پیچیده، بغض‌های فروخورده و استعاره‌های ذهنم را در قالب شعرهای سپید روی کاغذ می‌آوردم.

کلمات، بدون اجبارِ وزن و قافیه، شبیه اشک روی دفترم می‌ریختند. از تصویرِ پرنده‌ای می‌نوشتم که در حیاطی سیمانی یخ می‌زند اما رویاهایش پرواز برفراز کوه‌هاست. این دفترچه، امن‌ترین پناهگاه من بود. همان موقع عشق نوشتن در من مثل چشمه جوشیده بود، دلم می‌خواست یک روز، بدون آنکه کسی نامم را بداند و به چشم یک پسرکِ فقیرِ حاشیه‌نشین نگاهم کند، نوشته‌هایم را به عنوان یک نویسنده ناشناس منتشر کنم تا جهان، صدای سکوتِ آن اتاقک را بشنود.

آن روزها نمی‌دانستم، اما همان اتاقکِ نمورِ گوشه حیاط، همان بوی نفت و همان تنهاییِ بی‌رحم، استخوان‌های مرا برای ایستادن در برابر طوفان‌های بزرگ‌ترِ زندگی محکم می‌کرد. من در آن تبعیدگاه، نه تنها درسِ مدرسه، که درسِ بزرگِ استقلال، تاب‌آوری و اتکا به خود را آموختم.