شهرِ من

اوقات اوقات اوقات · 17 شهریور · خواندن 1 دقیقه

من در سکوتِ خودم

مثل شهری روشن مانده‌ام،

حتی وقتی هیچ‌کس از خیابان‌هایش عبور نمی‌کند.

این شهرِ درون من، خیابان‌های باریکی دارد که فقط خودم مسیرشان را می‌دانم؛ خیابان‌هایی که شب‌ها کمی طولانی‌تر می‌شوند و روزها کوتاه‌تر، انگار زمان در آن‌ها با ریتم دیگری قدم می‌زند.

گاهی در این شهر قدم می‌زنم و می‌بینم چراغ‌ها بدون هیچ دلیل خاصی روشن‌اند؛ نه برای استقبال از کسی، نه برای هشدار، فقط برای اینکه یادم بماند هنوز چیزی در من می‌درخشد—حتی اگر جهان بیرون خاموش باشد.

خانه‌ام در این شهر مثل یک ایستگاه قطار متروکه است؛

قطاری نمی‌رسد، کسی پیاده نمی‌شود، اما سکوها هنوز گرم‌اند، انگار ردِ قدم‌هایی که سال‌ها پیش آمده‌اند، هنوز روی سنگ‌ها مانده.

مسافرانی که می آیند و می‌روند ...

من روی همان سکو می‌نشینم، چای می‌نوشم، و به صدای دورِ زندگی گوش می‌دهم؛ صدایی که مثل باد از میان ساختمان‌های بلندِ خیال عبور می‌کند و خودش را به پنجره‌ی من می‌رساند.

گاهی حس می‌کنم تنهایی‌ام مثل برج مراقبتی‌ست که بالای شهر ساخته شده؛

برجی که از آن بالا می‌توانم همه‌چیز را ببینم:

خیابان‌های خالی، چراغ‌های روشن، سایه‌هایی که از دیوارها بالا می‌روند و دوباره پایین می‌آیند.

در این برج، من نگهبانِ خودم هستم؛

نه برای اینکه از چیزی بترسم،

برای اینکه بدانم کجا ایستاده‌ام،

کجا روشن مانده‌ام،

و کجا باید دوباره چراغی را روشن کنم.

شب‌ها، وقتی باد از میان کوچه‌های ذهنم عبور می‌کند، شهرم کمی می‌لرزد؛

اما فرو نمی‌ریزد.

من یاد گرفته‌ام که روشن ماندن همیشه به معنای شلوغ بودن نیست؛

گاهی یک شهر با یک چراغ هم زنده می‌ماند،

گاهی یک آدم با یک سکوت هم دوام می‌آورد.

و من…

در سکوتِ خودم،

همان چراغم.

همان خیابان روشن.

همان شهری که حتی اگر هیچ‌کس از خیابان‌هایش عبور نکند،

باز هم خاموش نمی‌شود.