کم حوصلگیِ شریف
· 23 شهریور 20:04 · خواندن 2 دقیقه من آدمیام که وقتی کتابی را باز میکنم، هنوز صفحهی اول سلام نکرده، ذهنم میگوید:
«باشه، فهمیدم… آخرش یا میمیره، یا عاشق میشه، یا نویسنده میخواد بگه زندگی سخت ولی قشنگه.»
بعد کتاب را میبندم و میگویم: «خب، اینم از این.»
کمحوصله بودنم مثل یک گربهی چاق و بیاعصاب است که روی مبل لم داده و فقط وقتی تکان میخورد که چیزی واقعاً هیجانانگیز باشد؛ و خب… بیشتر کتابها برای این گربهی درون من هیجانانگیز نیستند.
کتابها برایم شبیه سریالهایی شدهاند که فصل اولشان را هزار بار دیدهام:
قهرمان با یک بحران شروع میکند، وسطش یک کشف مهم دارد، آخرش هم یک نتیجه اخلاقی که نویسنده با فونت درشت میخواهد توی مغزم فرو کند.
اما در کنار همین کمحوصلهگی، یک چیز عجیب هم دارم:
ذهنم مثل یک آسانسور خراب است که مستقیم میرود طبقه آخر.
نویسنده هنوز دارد توی طبقه اول درباره «درخت چنار» توضیح میدهد، من در طبقه دهم ایستادهام و میگویم:
«خب، این چنار نماد زندگیه، شخصیت اصلی هم قراره یه چیزی رو بفهمه، بریم بعدی.»
گاهی فکر میکنم این ویژگی مثل داشتن یک رادار پیشبینی است؛ راداری که خوب است، کمک میکند سریع بفهمم دنیا چه خبر است، اما بد هم هست… چون لذت کشف را از من میگیرد.
مثل کسی که قبل از دیدن فیلم، اسپویل را میخواند و بعد وسط فیلم فقط میگوید:
«آهان، این همون صحنهست که میمیره.»
ولی خب…
در کنار همه اینها، یک چیز قشنگ هم هست:
من آدمیام که اگر چیزی واقعاً مرا تکان بدهد، اگر یک جمله، یک تصویر، یک آدم، یک لحظه…
به اندازه یک نخ نور از سقف ذهنم آویزان شود، آن را با تمام وجود میگیرم و تا تهش میروم.
کمحوصلهام، اما وقتی چیزی را دوست داشته باشم، مثل کسی که بعد از سالها دوباره عاشق شده، مینشینم، میخوانم، میفهمم، مینویسم، و غرق میشوم.
کمحوصلهگیام شاید مثل یک دروازهبان سختگیر باشد، اما اگر چیزی از این دروازه رد شود، میشود بخشی از من.