«سایهای بر صحنهی تردید»
· 19 شهریور 00:11 · خواندن 1 دقیقه در تاریکیِ ذهن، جایی که سایهها بر حقیقت چنگ میزنند و هر صدا بوی خیانت میدهد، ایستادهام و با خود کلنجار میروم که آیا این جهانِ پر از تردید ارزش ادامهدادن دارد یا نه؛ گویی هر قدمی که برمیدارم، زمین زیر پایم زمزمه میکند که سرنوشت پیشتر از من تصمیمش را گرفته است.
و هرچه بیشتر در این هزارتوی تاریک پیش میروم، سایهها شکل انسان میگیرند؛ نسخههایی از من که در لحظهای دیگر تصمیمی دیگر گرفتهاند. یکی زمزمه میکند که رستگاری در سکوت است، دیگری فریاد میزند که حقیقت را باید با شمشیر از دل تاریکی بیرون کشید. اما من، میان این دو صدا، تنها به ضربان قلبم گوش میدهم؛ ضربانی که نه فرمان میدهد، نه راه نشان میدهد، فقط یادآوری میکند که هنوز زندهام و همین زندهبودن، خود باریست سنگینتر از هر اندوه. شاید تقدیر، همانطور که زمین زیر پایم زمزمه میکرد، پیشتر نوشته شده باشد؛ اما هنوز نمیدانم نقش من در این نمایش چیست: شاهد، قربانی، یا کسی که باید پرده را کنار بزند و حقیقت را برملا کند.