میانِ نور و خاک
· 20 شهریور 00:02 · خواندن 2 دقیقه فرشته، یک شب که جهان خواب بود، آمد کنار پنجرهی روح ِانسان نشست.
بالهایش را جمع کرد، تا نورش مزاحم تاریکی نشود.
گفت:
«تو چرا اینقدر میان زمین و آسمان رفتوآمد میکنی؟
نه میمانی، نه میپری.»
انسان خندید؛
خندهای که همیشه کمی درد در تهش دارد. مثل زمانی که واقعیت را میداند اما حقیقت را خیر !
گفت:
«چون خدا مرا با دو ماده ساخت:
نیمی از خاک، نیمی از دلتنگی.»
فرشته تعجب کرد:
«دلتنگی؟ این را از کجا آوردی؟»
خدا از پشتِ سکوت جواب داد:
«از خودم.
انسان را طوری ساختم که حتی وقتی همهچیز دارد، باز هم چیزی کم داشته باشد؛ تا راه بیفتد، تا بگردد، تا بفهمد بودن، یعنی جستوجو.»
انسان سرش را بالا گرفت؛
چشمهایش مثل کسی بود که تازه فهمیده چرا هیچوقت کامل نمیشود.
گفت:
«پس من ناقص نیستم؟»
خدا گفت:
«نه.
تو تنها موجودی هستی که میتواند کامل شود.
فرشتهها کامل به دنیا میآیند،
اما تو…
تو هر روز باید تکهای از خودت را بسازی.»
فرشته آهی کشید؛
آهی که بوی نور میداد.
گفت:
«پس چرا ما نمیتوانیم مثل انسان تغییر کنیم؟»
خدا گفت:
«چون شما از نورید،
و نور همیشه همان است.
اما انسان…
انسان از خاک است،
و خاک هر روز شکل دیگری به خود میگیرد.»
انسان آرام برخاست؛
نه مثل کسی که میخواهد پرواز کند،
بلکه مثل کسی که تازه فهمیده زمین هم میتواند آسمان باشد.
حقیقت در چشمان انسان برق زد و نوری در دلش روشن شد!
خدا ادامه داد:
«اگر روزی دیدی فرشتهای حسرت تو را میخورد،
تعجب نکن.
فرشتهها فقط میدرخشند،
اما تو میتوانی معنی بسازی.»
و آن شب، انسان فهمید
که میان خدا و فرشته و خاک،
او تنها موجودیست که میتواند
از یک درد، یک پر برای پرواز،
و از یک سقوطِ در واقعیت، به یک صعودِ در حقیقت برسد.
فرشته
از نور خم شد
تا صدای خاک را بشنود؛
و انسان
میان این دو سکوت
به سمت خدا
یک قدمِ ناتمام برداشت؛
خدا گفت:
«تمام شدن، هنرِ فرشتههاست،
تو
ناتمامیات را ادامه بده.»
«اوقات»