🌑 سایه سواد

اوقات اوقات اوقات · 19 شهریور 20:46 · خواندن 2 دقیقه

در روز دفاع، اتاق جلسه شبیه تونل‌های مترو هستند؛ جایی که صداها می‌پیچند، آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، و حقیقت مثل قطاری است که فقط یک‌بار از کنار آدم رد می‌شود و اگر حواست نباشد، جا می‌مانی.

من، آرام و بی‌صدا، کنار دانشجوی خودم نشسته بودم؛ دانشجویی که ماه‌ها با او مسیر را قدم‌به‌قدم رفته بودم، مثل همراهی در ایستگاه‌های مختلف شهر: از ایستگاهِ خط‌ومشی تا ایستگاهِ اصلاحاتِ ریز و ایستگاهِ جمع‌بندی.

او آماده بود؛ مثل مسافری که بلیت در دست دارد و مقصد را می‌شناسد.

اما مدیر گروه آموزشی تصمیم گرفته بود یک «ایستگاه اضافه» هم داشته باشیم؛ ایستگاهی که استاد دیگری باید در آن سوار قطار شود و چند سؤال بپرسد.

روالی معمول، اما آدم‌ها همیشه روال را تبدیل به نمایش می‌کنند.

استاد همکار وارد شد؛ با قدم‌هایی که انگار وزن ادعاهایش را حمل می‌کرد.

چشم‌هایش برق می‌زد؛ همان برقِ کسی که خیال می‌کند چراغِ ایستگاه‌ها را خودش روشن کرده.

هر سؤال را مثل سنگی از ارتفاع پرت می‌کرد وسط جلسه، و بعد با مکثی طولانی، سرش را به سمت من می‌چرخاند؛

طوری که انگار می‌خواست بگوید:

«دیدی؟ این سؤال را فقط کسی می‌پرسد که خیلی می‌فهمد.»

اما من سکوت کرده بودم؛ سکوتی از جنس اعتماد.

سکوتی که شبیه نشستن در واگنِ آرامِ متروست وقتی می‌دانی مسافر کنارت مسیر را بلد است.

دانشجوی من، با آرامش، سؤال‌ها را یکی‌یکی پاسخ می‌داد؛

نه با هیجان، نه با ترس،

بلکه با همان منطقِ نرم و دقیقِ کسی که مسیر را زندگی کرده، نه حفظ.

و آن‌جا بود که فهمیدم:

سواد، صدای بلند نیست؛

سواد، محصولی‌ست که از آدم صادر می‌شود، نه ادعایی که از دهانش بیرون می‌ریزد.

استاد همکار، کم‌کم، مثل کسی که در ایستگاه اشتباهی پیاده شده باشد، نگاهش تغییر کرد.

تعجب در صورتش نشست؛

تعجب از اینکه پاسخ‌ها، نه فقط درست، بلکه عمیق بودند.

تعجب از اینکه سکوت من، نه از ندانستن، بلکه از دانستنِ بیش از حد بود.

در پایان جلسه، وقتی همه‌چیز روشن شده بود، او با چهره‌ای که انگار تازه نقشه‌ی شهر را فهمیده، رو به من گفت:

«ممنون جناب دکتر…»

و این «ممنون» شبیه اعترافی بود که زیر لب گفته می‌شود؛

اعتراف به اینکه گاهی کسی که کمتر ادعا می‌کند، بیشتر می‌داند.

آن روز یاد گرفت — یا شاید مجبور شد یاد بگیرد —

که سواد، هنرِ به چالش کشیدن دیگران نیست؛ هنرِ بی‌نیاز بودن از چالش است.  

و اینکه گاهی یک دانشجوی آرام، می‌تواند بی‌سوادی پنهانِ یک استاد پرادعا را مثل آینه‌ای تمیز، بی‌هیچ خشونتی، آشکار کند.


بادِ دانایی

بی‌صدا می‌وزد؛

فقط گردِ ادعاها را کنار می‌زند.

«اوقات»