دنیا
· 16 شهریور · دنیا به من گفت: عزیزم، دیر رسیدی…
اما خودش قبلِ من هزار بار راهو برید.
گفتم: چرا؟
چشمش به خاکِ سرد دوخته بود،
انگار که از تمامِ آدمها گذشته بود.
هرچی بهش دل دادم، ازم پس گرفت،
هرچی امید ساختم، خودش خرابش چید.
دنیا رفیق نبود، فقط نقشِ رفیق،
تا دل سپردم، از پشتِ سرم پرید.
من موندم و مسیرِ بیچراغ و خیس،
من موندم و دلی که از دردش خمید.
دنیا به من گفت: «عادت کن، اینجوریه…»
اما خودش حتی به حرفِ خودش هم نرسید.
«اوقات»