اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

رنج و گنج

اوقات اوقات اوقات · 13 خرداد ·

رنج و زیبایی ما را بیدار می‌کنند؛

 آگاهی می‌آورند؛

 ظرفیت‌های پنهانمان را شکوفا می‌کنند؛ و جهان را با وضوح تازه نشانمان می‌دهند.

رنج ما را بیدار می‌کند و زیبایی یادمان می‌آورد که چرا بیدار شدیم. این بیداری باعث آگاهی می شود. از برخورد این دو با هم جرقه آگاهی روشن می شود.

تجربهٔ زیستن در آن رنج و زیبایی است.

رنج و زیبایی باعث آگاهی می شود.

آگاهی باعث شکوفایی ظرفیت‌های وجود در ما می شود.

شکوفایی باعث فهم و روشن‌بینی در ما می شود.

فهم باعث کشف حقیقتِ خودمان می‌شود.

و کشف حقیقت خودمان باعث کشف حقیقت جهان می شود.

کشف حقیقت جهان باعث اتصال ما به بزرگترین حقیقت می‌شود.

آن حقیقت چیست ؟

گذران زندگی !

اوقات اوقات اوقات · 12 خرداد ·

می‌گذرد؛

اما نه بی‌اثر.

چیزی از تو می‌گیرد، چیزی به تو می‌دهد، و تو را آرام‌آرام شبیه کسی می‌کند که بلد است دوام بیاورد.

تو می‌مانی؛

نه چون مجبور بوده‌ای، چون هر بار که افتاده‌ای، یک جایی در درونت گفته «بلند شو، هنوز تمام نشده».

این صدا کوچک است، اما انسانی‌ترین بخشِ توست. و روشن‌تر می‌شوی؛ نه مثل چراغ، مثل آدمی که فهمیده تاریکی دشمنش نیست، فقط جایی‌ست برای نفس کشیدن!

 تا دوباره بتواند نور را حمل کند!

من و یک جهان

اوقات اوقات اوقات · 11 خرداد ·

شب افتاده بود

و من

به اندازه‌ی یک آه

از جهان دور بودم.

من

سال‌هاست

با سایه‌ام زندگی می‌کنم—

آدمی که

کم‌تر حرف می‌زند

و بیش‌تر می‌فهمد.

«اوقات»

حقیقتِ سکوت !

اوقات اوقات اوقات · 10 خرداد ·

گاهی

در میانه‌ی راهی که نمی‌دانم از کجا شروع شده،

می‌ایستم

و جهان

مثل پرده‌ای نازک

از روی چشمانم کنار می‌رود.

باد

نامم را صدا می‌زند

اما نه با زبانی که می‌شناسم؛

با زبانی که انگار

از استخوان‌هایم بلند می‌شود.

درختی

در دوردست

ایستاده

چنان آرام

که گویی هزار سال است

منتظر یک قدمِ من مانده.

من

قدم برمی‌دارم

و ناگهان

می‌فهمم

هیچ‌کس

هیچ‌وقت

به اندازه‌ی سکوت

حقیقت را نگفته است.

و آن‌جا

در میانِ راهی که نه آغازش را دیدم

نه پایانش را،

احساس می‌کنم

جهان

برای لحظه‌ای کوتاه

از من عبور می‌کند

تا خودش را

به یاد بیاورد.

«اوقات»

آواز پنهانی !

اوقات اوقات اوقات · 8 خرداد ·

دیشب

در آستانه‌ی خوابی که نامم را نمی‌دانست،

سایه‌ای گذشت

و جهان، برای لحظه‌ای، از خودش بیرون رفت.

فرشتگان

با بال‌هایی که از خستگی می‌لرزید

بر درِ خاموشی کوفتند

و گفتند:

«در را باز کن،

امشب آسمان

جایی برای ماندن ندارد.»

من

پیاله‌ای از تاریکی برداشتم

و به دست‌هایشان ریختم؛

نور

چنان آرام در آن نشست

که انگار از ازل

به دنبال جایی می‌گشت

تا بی‌صدا گریه کند.

و آن‌گاه فهمیدم

هرگاه قدسیان

به میخانه‌ی دل فرود می‌آیند،

نه برای مستی،

که برای آموختنِ رهایی‌ست.

شب

در پیاله‌ام نشست

و نامش را «آوازِ پنهانی» گذاشت.

 

«اوقات»

زندگی . . .

اوقات اوقات اوقات · 7 خرداد ·

زندگی گاهی شبیه یک کوچه‌ی قدیمی‌ست؛ پر از آدم‌هایی که می‌آیند، می‌روند، می‌مانند یا فقط رد می‌شوند.

بعضی‌ها مثل چراغ‌اند، روشن و آرام؛ حضورشان خانه‌ی دل را گرم می‌کند.

بعضی‌ها مثل باد می‌گذرند و فقط صدای قدم‌هایشان در خاطره می‌ماند.

و بعضی‌ها مثل باران‌اند؛ کوتاه، اما آن‌قدر عمیق که خاکِ وجودت را تازه می‌کنند.

میان این همه آمدن و رفتن، ما یاد می‌گیریم که دل را کجا پهن کنیم، کجا جمع کنیم، و کجا فقط تماشاچی باشیم.

آدم‌ها همیشه کامل نیستند، اما هر کدامشان چیزی به ما اضافه می‌کنند؛ یک لبخند، یک درس، یک زخم، یا یک امید. و همین‌هاست که مسیر را زیبا می‌کند—همین ردپاهای کوچکِ انسانی که روی خاکِ روزهای ما جا می‌ماند.

-------------------

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

«سهراب سپهری»

به وقت رِست!

اوقات اوقات اوقات · 7 خرداد ·

امروز روز آرامش است ! میخواهم فقط بدون هیچ گونه دغدغه ای ذهنم را از همه چی خالی کنم! یک بازگشت به تنظیمات کارخانه نیازمند هستم !

و همچنان موسیقی Havana Flashback در حال پخش است ...

نیمه‌شب روی تراس نفس می‌کشد و من روی «نیمکت چوبی» نشسته‌ام؛ کتابی در دست،  دود سیگاری که آرام از لبانم بیرون می‌آید و انجیر خشک‌هایی که یکی‌یکی به زبانم می‌نشینند.  

هر انجیر مثل جمله‌ای کوتاه و سنگین است که در تاریکی خوانده می‌شود؛ جمله‌ای که طعمِ تابستان را به‌صورتِ فشرده به حال می‌آورد و در سکوتِ شب بازمی‌نویسد.

بافتِ چروکیده‌اش نقشی‌ست از آفتابِ گذشته که حالا زیر نورِ مهتاب به‌صورتِ یک خاطرهٔ خوراکی می‌درخشد.  

دانه‌ها مانند ستاره‌های کوچکِ باغ‌اند که از کهکشانِ تابستان جدا شده و در کفِ دستم دوباره می‌درخشند؛ هر دانه یادآورِ خاک، عرقِ دستِ چیده‌گر و صدایِ دورِ زنبور است.

دودِ سیگار میان هوا می‌پیچد و با عطرِ شیرین انجیر رقصی کم‌صدا به راه می‌اندازد؛ دود قاب می‌سازد و انجیر تصویرِ خاطره‌ها را با رنگِ تازه‌ای می‌نوازد.  

مطالعه در این میان شبیه خواندنِ شعری‌ست که باید هر بیتش را با مزه‌ای دیگر چشید؛ هر انجیر یک بیت، هر پکِ سیگار فاصله‌ای که بیت‌ها را قاب می‌کند و سکوت را وزن می‌دهد.

انجیر خشک به من می‌آموزد که زیبایی گاهی در جمع‌شدگیِ طعم است؛ در همان چروک‌ها که نورِ تابستان را فشرده نگه داشته‌اند، در همان شیرینیِ متمرکزی که از شتابِ طبیعت جدا شده و به آرامش بدل شده است.  

او معلمِ صبر و پیوستگی است؛ یادآوریِ این که برای رسیدن به یک طعمِ کامل باید فصل‌ها را در جیبِ زمان نگه داشت و سپس در نیمه‌شبِ حال، آن را باز کرد.

هر انجیر که فرو می‌رود، قطعه‌ای از یک نقاشیِ فصلی کنار گذاشته می‌شود؛ تصویری که با هر لقمه روشن‌تر می‌شود و در نهایت تصویری کامل از پیوستگیِ زمان به من می‌بخشد.  

در این نیمه‌شبِ ساکت، میان چوبِ نیمکت و برگِ کتاب و دودِ نرم، انجیر خشک زمزمه می‌کند که زندگی باید گاهی چروک بخورد تا شیرین‌تر شود.

من یکی‌یکی انجیرها را می‌خورم و هر بار، کمی از گذشته را به حال می‌سپارم و کمی از حال را به یاد می‌سپارم.  

این ستایشِ خاموشِ یک میوه نیست؛ ستایشی‌ست از تبدیلِ نور به شکر، از تابستان به خاطره، از لحظه به طعم.

نَفَس، نخستین میهمانِ خاموشِ ماست؛ وارد می‌شود بی‌آنکه در بزند و می‌نشیند در عمیق‌ترین اتاقِ وجود، جایی که انسان هنوز نامی برای خودش پیدا نکرده. هر دم، مثل ورق‌زدنِ کتابی نانوشته است؛ صفحه‌ای روشن، صفحه‌ای تاریک، و ما میان این دو، تنها خواننده‌ای هستیم که نمی‌داند نویسنده کیست.

ساحتِ روشنِ نفس، شبیه پنجره‌ای‌ست که صبح‌ها خودش را باز می‌کند؛ نه برای اینکه جهان را نشان دهد، بلکه برای اینکه یادمان بیاورد جهان هنوز ادامه دارد. این روشنایی، گاهی فقط یک لحظه است—لحظه‌ای که در آن، انسان حس می‌کند وزنش کمتر از سایه‌اش شده و می‌تواند برای چند ثانیه، از مرزهای خودش عبور کند. در این ساحت، نفس مثل چراغی‌ست که از درون می‌تابد و به ما اجازه می‌دهد خودمان را بدون قضاوت ببینیم؛ نه بهتر، نه بدتر—فقط همان‌طور که هستیم.

اما ساحتِ تاریکِ نفس، اتاقی‌ست که چراغش را عمداً خاموش کرده‌اند. جایی که هر دم، مثل قدم‌زدن در راهرویی بی‌انتهاست؛ راهرویی که دیوارهایش از خاطراتِ فراموش‌شده ساخته شده‌اند. این تاریکی دشمن نیست، اما بی‌طرف هم نیست؛ بیشتر شبیه آینه‌ای‌ست که تصویر را نه تحریف می‌کند، نه زیبا—فقط برهنه. در این ساحت، انسان با خودش روبه‌رو می‌شود؛ با آن بخشِ خاموش و لجوج که همیشه یک قدم عقب‌تر می‌ایستد و نگاه می‌کند، بی‌آنکه چیزی بگوید.

نفس، در حقیقت، میدانِ نبرد نیست؛ پلی‌ست میان دو ساحل. هر دم، ما را از روشنایی به تاریکی می‌برد و از تاریکی به روشنایی بازمی‌گرداند. و شاید رازِ انسان بودن همین باشد: اینکه در هر دم، دوباره ساخته می‌شویم، دوباره می‌افتیم، دوباره برمی‌خیزیم—و هیچ‌کدام از این‌ها را به یاد نمی‌آوریم، چون نفس، استادِ فراموشی‌ست.

سه خط شعر برای پایان بندی این متن:

باد

در سینه‌ام می‌چرخد

تا یادم نرود روشنایی و تاریکی، هر دو از یک دهان عبور می‌کنند.

«اوقات»

شامگاه ۶ خرداد ماه ۱۴۰۵