آواز پنهانی !

اوقات اوقات اوقات · 8 خرداد ·

دیشب

در آستانه‌ی خوابی که نامم را نمی‌دانست،

سایه‌ای گذشت

و جهان، برای لحظه‌ای، از خودش بیرون رفت.

فرشتگان

با بال‌هایی که از خستگی می‌لرزید

بر درِ خاموشی کوفتند

و گفتند:

«در را باز کن،

امشب آسمان

جایی برای ماندن ندارد.»

من

پیاله‌ای از تاریکی برداشتم

و به دست‌هایشان ریختم؛

نور

چنان آرام در آن نشست

که انگار از ازل

به دنبال جایی می‌گشت

تا بی‌صدا گریه کند.

و آن‌گاه فهمیدم

هرگاه قدسیان

به میخانه‌ی دل فرود می‌آیند،

نه برای مستی،

که برای آموختنِ رهایی‌ست.

شب

در پیاله‌ام نشست

و نامش را «آوازِ پنهانی» گذاشت.

 

«اوقات»