حقیقتِ سکوت !

اوقات اوقات اوقات · 10 خرداد ·

گاهی

در میانه‌ی راهی که نمی‌دانم از کجا شروع شده،

می‌ایستم

و جهان

مثل پرده‌ای نازک

از روی چشمانم کنار می‌رود.

باد

نامم را صدا می‌زند

اما نه با زبانی که می‌شناسم؛

با زبانی که انگار

از استخوان‌هایم بلند می‌شود.

درختی

در دوردست

ایستاده

چنان آرام

که گویی هزار سال است

منتظر یک قدمِ من مانده.

من

قدم برمی‌دارم

و ناگهان

می‌فهمم

هیچ‌کس

هیچ‌وقت

به اندازه‌ی سکوت

حقیقت را نگفته است.

و آن‌جا

در میانِ راهی که نه آغازش را دیدم

نه پایانش را،

احساس می‌کنم

جهان

برای لحظه‌ای کوتاه

از من عبور می‌کند

تا خودش را

به یاد بیاورد.

«اوقات»