اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

هیچ

اوقات اوقات اوقات · 6 خرداد ·

از دلِ من آغاز شد،

وقتی فهمیدم

جهان

نه روشن است

نه تاریک—

فقط

چیزی‌ست میانِ دو پلک

که هنوز تصمیم نگرفته

باز بماند

یا بسته شود.

فکرها

مثل پرندگانِ بی‌نام

از شانه‌ام بلند می‌شوند

و در آسمانی پرواز می‌کنند

که شاید

اصلاً وجود ندارد.

و من

در میانه‌ی این پروازِ بی‌صدا

به این نتیجه می‌رسم

که شاید

تمامِ زندگی

تلاشی‌ست

برای یادآوریِ چیزی

که هیچ‌وقت

فراموش نکرده بودیم.

«اوقات»

جزوه !

اوقات اوقات اوقات · 5 خرداد ·

آن روز دانشگاه مثل کتابی بود که صفحه‌هایش هنوز بوی سکوت و کاغذ تازه می‌داد؛ من با کیف چرمی‌ام که شبیه صندوقچه‌ای از تقویم‌ها و ضبط‌های دیجیتال بود، وارد شدم و حس می‌کردم روزهایم به رشته‌هایی از ضبط و بارگذاری گره خورده‌اند؛ رشته‌هایی که دست‌هایم را می‌بستند و نفس کشیدن را به شمارشِ پیام‌ها و ویرایشِ ویدئوها تقلیل می‌دادند. تصمیم داشتم بخشی از این بار را واگذار کنم، نه از سر فرار، که از سر آنکه دریافته بودم کیفیتِ تدریس و کیفیتِ زندگی دو بالِ یک پروازند و هرگاه یکی سنگین شود، دیگری نیز زمین می‌نشیند.

در دفتر مدیر گروه، کلماتمان مثل برگ‌های پاییزی آرام روی میز نشستند؛ او با نگاهی که هم تعجب داشت و هم دلسوزی گفت «حیف است»، و من با قاطعیتی آرام پاسخ دادم که این انتخاب برای حفظِ جانِ خسته و کیفیتِ کلاس‌ها لازم است. وقتی از همکار تازه‌کاری سخن گفت که تجربهٔ کافی ندارد، درخواستی انسانی مطرح کرد: «کمک کن تا او راه بیفتد.» پذیرفتم؛ چون گاهی تقسیمِ بار نه تنها به دیگران یاری می‌رساند، که به خودِ ما نیز اجازهٔ نفس کشیدن می‌دهد، و من می‌خواستم دوباره باغِ کوچکِ زندگی‌ام را ببویم؛ باغی که مدت‌ها بود به خاطرِ تکثیرِ ضبط‌ها و پاسخ‌ها، بی‌توجه مانده بود.

خانم ج آمد؛ چهره‌ای آشنا که در پسِ رسمیّت، لرزشِ امید و ترس را پنهان می‌کرد. او خواست جزوهٔ من را قرض بگیرد تا نقشهٔ درس را بفهمد؛ جزوه را به او سپردم و در نگاهش قدردانی و اضطرابی هم‌زمان دیدم، گویی کسی که برای نخستین بار کلیدِ اتاقی را گرفته و نگران است که آیا می‌تواند چراغ‌ها را روشن نگه دارد یا نه. خداحافظی‌مان کوتاه اما گرم بود؛ دو همسفر که برای لحظه‌ای مسیرشان به هم گره خورد و هر کدام با بارِ خود به راه افتادند.

در راه بازگشت، تصمیم گرفتم پیاده‌روی کنم تا ذهنم از تکرارِ روزها رها شود؛ ناگهان خودرویی کنارم ایستاد و پنجره پایین آمد؛ خانم ج بود که با لبخندی آمیخته به شرم و اصرار گفت: «اجازه بدهید برسونمتون.» پذیرفتم و در مسیر، حرف‌هایمان چون نخ‌هایی ظریف به هم بافتِ دغدغه‌ها را باز کردند؛ او از فشارها گفت، از ترسِ قضاوت، از آنکه گاه خود را در آینهٔ توقعات نمی‌شناسد. صدای او نرم بود و گاهی شکسته، و من که پیش‌تر رد پای این دغدغه‌ها را دیده بودم، شنونده‌ای شکیبا شدم.

چشمش ناگهان به کافه‌ای کوچک افتاد؛ نورِ زردِ ملایمش مثل فانوسی در مه می‌درخشید و بوی قهوه از درش بیرون می‌زد. دعوتش به قهوه را پذیرفتم؛ نامِ قهوه برایم همیشه کلیدی است که درِ آرامش را می‌گشاید. داخل کافه نشستیم؛ میان جمعی از جوانان که موسیقیِ بی‌پیرایه‌ای در فضا می‌پیچید، ما دو نفر رسمی و آرام، دو اسپرسو دبل سفارش دادیم. بخارِ قهوه چون پرده‌ای نازک، فضا را به گفتگویی صمیمی بدل کرد و هر جرعه انگار که تکه‌ای از سنگینیِ روز را آب می‌کرد.

خانم ج درد دل کرد؛ از شب‌هایی که با نورِ مانیتور تا دیروقت بیدار مانده، از ترسِ اشتباه در برابر نگاه‌های منتقد، از آنکه گاه حس می‌کند نقشِ بازیگرِ صحنه‌ای را دارد که متنش را هنوز نیاموخته است. من گوش دادم؛ نه فقط با گوش، که با آن بخشی از وجود که سال‌هاست شنوندهٔ همکاران و دانشجویان بوده است. گاهی سکوت کردم تا حرفش کامل شود، گاهی با جمله‌ای کوتاه همدلی نشان دادم، و وقتی سخنش به پایان رسید، نسخه‌ای ساده و انسانی برایش پیچیدم: مرزهای کوچک بساز، از کمک خواستن نترس، هر هفته زمانی را فقط برای خودت نگه دار، و به تجربه فرصت بده تا تو را بسازد؛ تجربه‌ای که با خطا و تکرار پخته می‌شود، نه با انتظارِ کمال از روز اول.

او با دقت گوش داد و در چهره‌اش آرامشی نو نشست؛ نه آن آرامشِ حل‌شدنِ همهٔ مشکلات، که روشن شدنِ راهی که باید رفت. قهوه‌هایمان تمام شد و ما بلند شدیم؛ در مسیر بازگشت، او مرا تا درِ خانه رساند. وقتی از ماشین پیاده شدم و به خیابان نگاه کردم، غروب مثل نخی از طلا بر آسفالت کشیده شده بود و من حس کردم که این روزِ شلوغ، با یک گفتگوی ساده و انسانی، رنگ دیگری گرفته است.

و شاید آنچه آن روز در کافه با دو فنجان قهوه و چند جملهٔ صادقانه آموختم، این بود که هر گفتگوی انسانی می‌تواند چراغی باشد در شبِ خستگی؛ چراغی که نه تنها راه را روشن می‌کند، که به ما یادآوری می‌کند که در این مسیرِ طولانیِ آموزش، همدلی و همراهی، خودِ بزرگ‌ترین درس است.

برگی از یادداشت های قدیمی !

ما مسافرانِ بی‌چمدانِ این جهانیم که بر لبه‌یِ باریکِ «بودن» و «نبودن» راه می‌رویم.

سال‌ها گذشت تا فهمیدم که مرگ، آن هیولایِ تاریکِ قصه‌ها نیست؛ مرگ، قابِ زرینی است که تصویرِ زندگی را در خود نگه داشته تا مبادا رنگ ببازد.

اگر پایانی در کار نبود، اگر قرار بود تا ابد بمانیم، هیچ بوسه‌ای طعمِ جنون نمی‌گرفت و هیچ نگاهی، دل را نمی‌لرزاند. ما دقیقاً از همان لحظه‌ای که عمیقاً درک می‌کنیم «رفتنی هستیم»، دیوانه‌وار عاشق زندگی کردن می‌شویم.

عشق به زندگی در این میانه، شجاعانه‌ترین عصیانِ روحِ آدمی است علیه نیستی. اینکه بدانی همه‌چیز چون بخار محو می‌شود، بدانی که دست‌های گرمِ امروز، خاطراتِ سردِ فردایند، اما باز هم با تمامِ وجود دل ببندی؛ این یعنی تو رازِ بزرگِ هستی را دریافته‌ای.

 منِ نویسنده، واژه‌ها را نه برای ثبتِ تاریخ، که برای فریادِ همین احساس به کار می‌گیرم. ما نیامده‌ایم که جهان را با منطق و فلسفه حل کنیم؛ ما آمده‌ایم تا زخم بخوریم، تا از شدتِ زیباییِ یک غروبِ غمگین گریه کنیم و با پوست و استخوان حس کنیم که زنده‌ایم.

حقیقت این است که در پایانِ این ضیافت، کسی از ما نمی‌پرسد چقدر اندوخته‌ایم یا چقدر دانسته‌ایم. تنها می‌پرسند چقدر «لرزیده‌ایم»؟ چقدر اجازه دادیم که بارانِ احساس، غبارِ عادت را از روحمان بشوید؟ زندگی، همین تلاقیِ کوتاه و دردناکِ میانِ دو عدم است؛ و هنرِ ما این است که در این فرصتِ ناچیز، چنان عاشقانه بسوزیم که خاکسترِ وجودمان، بویِ امید بدهد.

من ترجیح می‌دهم جانی باشم که از فرطِ دوست داشتن تکه تکه شده است، تا روحی که از ترسِ پایان، هرگز آغاز نشده باشد.

بیداری عریان

اوقات اوقات اوقات · 4 خرداد ·

چه چیزی خوابِ سنگینت را آشفته کرد؟

که این‌گونه سراسیمه

از پیله‌ی بی‌خاصیت خود بیرون زده‌ای

و آرام و قرار نداری؟

آیا بویِ تندِ بیداری از درزِ رویاهایت گذشت؟

یا تپشِ قلبی که در انزوایِ ابریشم گم شده بود،

ناگهان بر طبلِ رسوایی کوبید؟

حالا که پوست انداخته‌ای و عریانی،

در هجومِ بادهایی که با کسی شوخی ندارند،

دنبالِ کدام تکه از خویش می‌گردی؟

ببین! جهان همان است که بود؛

فقط تو، دیگر آن مسافرِ راضیِ تاریکی نیستی.

این اضطرابِ لرزان در ساقه‌هایت،

بهایِ تماشایِ نوری‌ست که

صادقانه، ویرانت می‌کند.

«اوقات»

غبار خستگی

اوقات اوقات اوقات · 3 خرداد ·

در میانِ غبارِ شب‌هایِ طولانی،

جایی که زمان، گویی در ایستگاهِ سکون است!

تنِ خسته،

 زیرِ بارِ سنگینِ خستگی،

در جست‌وجویِ پناهگاهی می‌گردد...

و امید، نه یک رویا !

بلکه همان شکوفه‌یِ رهایی است،

که از میانِ غبارِ این شب ها،

رو به آسمان عروج می کند!

جمعه، در نگاهِ نخست، روزِ آرامش است؛ اما برای کسی که در میانه‌ی دود و موسیقی ایستاده، جمعه روزِ «تجزیه» است. روزی که در آن، زمان از حرکت باز می‌ایستد تا انسان بتواند با سایه‌های خود روبرو شود. جمعه، روزِ بازگشت به اصلِ خویش است؛ بازگشت به همان نقطه‌ای که در آن، تفاوت میانِ شادی و غم، دیگر اهمیت ندارد، بلکه تنها «حقیقت» اهمیت دارد.

من اینجا، بر تراس، میانِ مرزِ میانِ شب و سپیده‌دم، نشسته‌ام. موسیقیِ چاووشی، نه به عنوان یک سرگرمی، بلکه به عنوان یک «کالبدشکاف» در فضا جاری است. وقتی «فندک تب‌دار» به گوش می‌رسد، گویی این سیگار که در میانِ انگشتانم می‌سوزد، دیگر یک شیء نیست؛ این سیگار، خودِ من است. این سیگار هم به پای حالِ دل ما می‌سوزد و دود می‌شود و دم بر نمی‌آورد؛ گویی در برابرِ عظمتِ این لحظه، زبان به سکوت گشوده و تنها با دود کردن، اعتراض می‌کند.

چاووشی... این نام، تنها یک خواننده نیست. او در محفلِ زندگی، یک «انسانِ کامل» است؛ کسی که تمامِ طیف‌های خاکستریِ وجود را در کلامش مهار کرده است. گاهی وقتی به زندگی او می‌نگرم، مرز میانِ زندگیِ او و زندگیِ من رنگ می‌بازد. گویی ما از یک ریشه، از یک دردی، از یک درکِ مشترک برخاسته‌ایم. او با ترانه‌اش، مانند یک جراح، لایه‌های محافظتیِ روح ما را می‌شکافد.

وقتی به «ای دریغا» می‌رسم، جهان در هم می‌پیچد. آن جمله‌ای که می‌گوید: «پیش چشمم چون به نرمی، میخرامی، در درونم می‌نشینی... شوکران تلخ کامی...»، دیگر یک شعر نیست؛ یک مواجهه است. یک برخوردِ مستقیم با آن حقیقتِ تلخی که ما را زنده نگه داشته است.

باید پرسید: آیا چاووشی قصدِ کشتنِ شنوندگانش را دارد؟ این تلخیِ بی‌حد و حصر، این حجم از غمِ عریان، می‌تواند تصادفی یا سهوی باشد؟ شاید نه. شاید او آگاهانه، با استفاده از این «شوکرانِ کلام»، می‌خواهد ما را از خوابِ خوشِ کاذب بیدار کند. او می‌خواهد ما را به مرزِ مرگ و زندگی، به مرزِ درد و لذت برساند. او می‌خواهد به ما یادآوری کند که برای بودن، باید سوخت.

انسان، مجموعه‌ای است از این تضادها: شادی، عصبانیت، غم، سرخوشی و نفرت. هر یک از این‌ها، نه به عنوانِ دشمن، بلکه به عنوانِ ابزارهایِ درکِ هستی خلق شده‌اند. اما من، در این جمعه و در این سکوتِ پر از دود، به یک کشف رسیده‌ام: من با غم و تلخی، رفاقت کرده‌ام.

تلخی، تنها رویِ شیرینِ زندگی نیست؛ تلخی، خودِ حقیقت است. شادی، گاهی یک پوششِ نازک و فریبنده است، اما تلخی، ریشه‌یِ عمیق و پایداری است که انسان را با واقعیتِ هستی پیوند می‌دهد. من غم را دوست دارم، نه از سرِ بدبختی، بلکه از سرِ «آگاهی». چرا که در دلِ تلخی، اصالتِ وجود نهفته است. در آنجا که هیچ نقابی بر چهره نیست، جایی که فقط دود است و موسیقی و من؛ آنجاست که من، واقعاً زنده‌ام.