کتابخانهِ خاموشِ رفاقت
· 31 خرداد · گاهی آدم، بیآنکه بخواهد، در راهروهای وبلاگش قدم میزند؛ مثل کسی که شبانه چراغقوهای در دست گرفته و به کتابخانهی متروکِ خانهی پدری سر میزند. امروز من هم چنین بودم؛ میان قفسههای پستهایم راه میرفتم و گردِ سالها را از روی جلد خاطرات میتکاندم.
دوستانی را دیدم که دیگر نیستند؛ اما ردّ نورشان هنوز روی دیوار ذهنم مانده، مثل انعکاس شمعی که خاموش شده اما گرمایش هنوز در هواست. و دوستانی که هنوز هستند؛ همانها که حضورشان مثل چراغهای کوچکِ بندر، کشتیِ روزهای شلوغ مرا آرام به ساحل میرساند.
از دوستانِ مهاجری که از بیان به بلاگیکس آمدند، بعضی با شور و صدا، بعضی آرام و کمکار؛ و بعضی که همینجا هم در غبار روزمرگی گم شدند. امیدوارم بازگردند؛ چون نبودنشان مثل صفحهای خالی در میان فصلهای یک رمان ناتمام است.
و آنهایی که در خود فرو رفتند و درهای کامنت را بستند…
به آنها هم چیزی نمیگویم؛ فقط مثل خودشان سکوت میکنم و از پشت شیشهی خاموشیشان میخوانمشان.
اما داستان آمدن به بلاگیکس، خودش شبیه کوچ پرندگان است؛ هرکدام از جایی، از فصلی، از آسمانی دیگر. دوستان تازهای پیدا شدهاند؛ از جزایر دورِ وبلاگی، از اقلیمهایی که من هیچوقت نمیشناختم. حالا کنار هم نشستهایم؛ با همهی تفاوتها، مثل کتابهایی که از ژانرهای مختلف در یک قفسه کنار هم چیده شدهاند، اما هرکدام بوی خاص خودشان را دارند.
من کم میخوانم، اما دقیق. هر وبلاگ برایم مثل جلد چرمی یک کتاب قدیمی است؛ اگر داستانش را دوست داشته باشم، گوشهی صفحهاش را تا میزنم و برایش کامنتی میگذارم؛ نشانی کوچک از اینکه این روایت، در من جایی باز کرده است.
دوستان قدیم و جدید، برای من کتابهایی هستند که هرکدام فصلهای خودشان را دارند؛ و من، کتابدارِ خاموشِ این کتابخانهام.
داستان وبلاگهایشان در ذهن من امانت است؛ امانتی که با هر پست تازه، ورق میخورد و ادامه پیدا میکند.
باشد که با مهربانی و کلماتِ خوب، به استقبال نوشتههای هم برویم؛
که جهانِ کوچکِ ما، همین چند خط است و همین چند دوست؛
و همین نورهای کوچکی که خاموش نمیشوند.
+ این پست به مناسبت آپدیت جدید وبلاگ بلاگیکس می باشد.
+میخواستم اسم تک تک دوستان و وبلاگ ها را اینجا بنویسم اما به دلیل اینکه نکند کسی نخواهد که اسمش اینجا باشد، منصرف شدم. اما هر کدام از دوستان که بخواهد برای وبلاگش وقت میگذارم و داستان وبلاگش را به یاد قدیم الایام می نویسم.