سایه ی کم شده
· 24 خرداد ·
تو رفتی
و جهان
به اندازهی یک سایه
از من کم شد.
«اوقات»
· 24 خرداد ·
تو رفتی
و جهان
به اندازهی یک سایه
از من کم شد.
«اوقات»
· 23 خرداد · صبح که از خواب بیدار شدم، تنم هنوز بوی خستگی دیشب را میداد؛ همان خستگیای که مثل غباری نازک روی شانههایم نشسته بود و نمیخواست تکان بخورد. اما چیزی در هوا بود—یک جوانهی کوچکِ نامرئی—که آرامآرام مرا به سمت پنجره کشاند.
آفتاب، مثل دستی مهربان، روی لبهی پنجره نشسته بود و به من نگاه میکرد. نورش نه تیز بود و نه مغرور؛ فقط گرم بود، درست مثل آدمهایی که بیهیچ دلیلی مهرباناند. همانهایی که جهان را نجات نمیدهند، اما روزِ تو را چرا.
روی میز، قهوه بود؛ تلخ، اما راستگو، مثل دوستی قدیمی که بیدار و آرام ت می کند!
در دلِ این سادگی، فهمیدم که زندگی همیشه از چیزهای بزرگ ساخته نمیشود. گاهی فقط از یک لبخند، یک نورِ کمجان، یا حتی از یک «سلام» که از ته دل گفته شده باشد.
از خانه بیرون زدم. جویِ باریکی کنار خیابان جریان داشت؛ آبی که انگار عجلهای برای رسیدن نداشت. هر سنگی که سر راهش بود، نوازشش میکرد و رد میشد. با خودم گفتم:
آدمها هم باید همینطور باشند—
نه برای شکستن،
بلکه برای عبور کردن.
در مسیر، پیرمردی را دیدم که کیسههایش سنگین بود. کمکش کردم. نه برای اینکه کار بزرگی کرده باشم؛ فقط چون حس کردم جهان با همین کارهای کوچک نفس میکشد.
او لبخند زد.
و من فهمیدم امید همیشه از لبخند شروع میشود، نه از معجزه.
وقتی برگشتم خانه، خستگیام کمتر شده بود. نه چون استراحت کرده بودم،
بلکه چون مهربانی، مثل آفتاب،
از درون گرم میکند.
شب، روی تراس نشستم. ماه بالا بود و آرام.
چای تازه دم کردم.
و جویِ کوچکِ ذهنم دوباره راه افتاد.
با خودم گفتم:
«اگر قرار باشد جهان را نجات دهم،
از همینجا شروع میکنم—
از یک جوانه،
یک لبخند،
یک فنجان چای،
و یک مهربانی کوچک که شاید هیچکس نبیند.»
و آنجا بود که فهمیدم:
امید همیشه از دلِ بیحالی میروید،
مثل جوانهای که از دلِ خاکِ خسته سر برمیآورد.
· 23 خرداد · در فلسفهٔ احوال انسان گفتهاند که روح، نه خطی صاف است و نه سقوطی بیپایان؛ بلکه موجیست که میان روشنایی و سایه رفتوآمد میکند و در همین نوسان است که معنا زاده میشود.
هرکس که کمی دقیقتر به زندگی نگاه کند، میفهمد که حال آدمها مثل فصلها تغییر میکند: گاهی بهارِ بیدلیل، گاهی پاییزِ ناگهانی.
اما آنچه ما را نگه میدارد، نه ثباتِ حال، بلکه توانایی دیدن زیبایی در همین رفتوبرگشتهاست؛ در لحظههایی که جهان با نشانههای کوچک—یک نور، یک صدا، یک مکث—به ما یادآوری میکند که انسان بودن یعنی عبور کردن، نه ماندن.
حالِ آدمی مثل یک رودخانهست؛ گاهی آرام میلغزد، گاهی موج برمیدارد، و گاهی آنقدر گلآلود میشود که حتی تصویر خودت را هم در آن نمیبینی.
اما هیچ رودخانهای برای همیشه در یک حال نمیماند. احوال ما هم همینطورند: بالا میرویم، پایین میآییم، و در این رفتوبرگشت است که معنا شکل میگیرد.
مثل چراغی که در باد میلرزد اما خاموش نمیشود؛ مثل لباسی که روی بند، زیر آفتاب و باد، آرامآرام سبک میشود؛ مثل چای سادهای که در روزهای خستگی ناگهان میشود نجاتدهندهای کوچک.
زندگی از همین جزئیات ساخته شده—از همین لحظههای کوچک که دست میگذارند روی شانهات و میگویند: «این هم میگذرد.»
و تو، در میان این آمدوشدها، کمکم یاد میگیری که حال بد دشمن تو نیست؛ فقط پیامیست که میگوید باید کمی مکث کنی، کمی سبک شوی، کمی به خودت برگردی.
و وقتی برمیگردی، میبینی در عمق وجودت همیشه یک نقطهٔ روشن هست—جایی که هیچ موجی به آن نمیرسد، جایی که آرام است، حتی وقتی سطح زندگی طوفانیست.
نور حقیقت
از درزِ روزمرگی هایِ بی رحم زندگی گذشت
و من به یادم آوردم که هنوز میشود زنده بود.
«اوقات»
· 20 خرداد · خستهام…
خستهتر از خستگی
جایی میانِ نفس و بینَفَسی
ایستادهام
و جهان
از شانههایم بالا نمیرود.
دلم میخواهد
لحظهای
همهچیز
ساکت شود—
حتی ناقوسِ خاطره
تا بفهمم
چقدر ماندهام
و چقدر
از من نمانده.
«اوقات»
بامداد ۲۰ خرداد ماه ۱۴۰۵
اوقات خوشی را برایتان آرزومندم.
· 19 خرداد · فضای مجازی، شبیه شهریست که دیوار ندارد؛ هرکس میتواند از هر سو وارد شود و حرفی که میزند، مثل فشنگی بیصدا در هوا رها شود و در سینهی کسی که حتی نمیشناسد، فرود بیاید.
اما ماجرا فقط این نیست. این فضا، میدان تیر نیست؛ آینهایست که اسلحه را از دست انسان میگیرد و به دست کلمات میدهد.
گاهی یک جمله،
از پشت صفحهای سرد،
میتواند گرمترین نقطهی قلب کسی را نشانه بگیرد؛
نه برای کشتن،
برای لرزاندن،
برای شکستن،
برای ساختن.
در این جهانِ بیمرز،
حروف، سربازانیاند که فرمان نمیگیرند؛
هرکدام با خلقوخوی خود شلیک میکنند.
یکی با مهربانی،
یکی با خشم،
یکی با نادانی.
و ما، بیآنکه بفهمیم،
در هر لحظه خشابی از معنا را در دست گرفتهایم.
فضای مجازی خطرناک نیست؛
خطر، انگشتیست که ماشهی یک جمله را بیفکر میکشد.
و نجات، در همان لحظهایست که میفهمیم
میشود بهجای نشانه رفتن قلبها،
به سمتشان نور پرتاب کرد.
گاهی یک جمله،
بهجای گلوله،
میتواند پنجرهای باشد
که رو به آسمان باز میشود.
· 17 خرداد · سالهایی بود که وبلاگها شبیه ایوانهای روشنِ یک خانهٔ جمعی بودند؛ هرکس چراغی میگذاشت، مینوشت، و جهان کوچک خودش را با دیگران قسمت میکرد. آن روزها نوشتن هنوز «ارزش» داشت؛ نه بهخاطر تعداد بازدید و لایک، بلکه چون هر کلمه مثل دانهای بود که در خاکی زنده کاشته میشد.
من، جوانتر از امروز، با ذهنی که مدام جرقه میزد و از هر چیز سوژهای میساخت، مینشستم و واژههای پرکاربرد هر وبلاگ را مثل مهرههای یک تسبیح کنار هم میچیدم و از دلشان یک داستان تخیلی میساختم؛ هدیهای کوچک برای صاحب آن خانهٔ مجازی.
بعضیها حتی میآمدند و داستان را شرح میدادند، انگار که من آتشی روشن کرده باشم و آنها هیزم تازه رویش بگذارند.
آن روزها فهمیدم ذهنِ نویسنده شبیه باغیست که اگر رها شود، علفهای هرزِ تکرار آن را میگیرند، و اگر مراقبت شود، هر شاخهاش میتواند به میوهای تازه برسد.
برای نوشتن، سه رکن مثل سه ستون یک ایوان قدیمیاند: تخیل که باد را به حرکت درمیآورد، تصور که شکل درختها را میسازد، و تمرکز که اجازه میدهد این باغ بیصدا و آرام رشد کند. اگر این سه را داشته باشی، هر متن میتواند بینقص باشد؛ نه به معنای بیخطا، بلکه به معنای زنده، جاری، و صادق.
نوشتن همیشه از یک جرقه شروع میشود؛ اما ادامهاش با مراقبت، با دیدن، با شنیدنِ صدای درونیات ممکن میشود. همان صدایی که سالها پیش تو را نشاند پای وبلاگها و امروز هم هنوز در تو نفس میکشد.
· 16 خرداد · دیشب، از ساعت شش تا ده شب، ترافیک مثل طنابی سنگین دور روزم پیچیده بود و من در میان چراغهای خستهٔ خیابان، آرامآرام از روز عبور میکردم تا بالاخره خودم را بیجان به خانه رساندم؛ جایی که همیشه نصف خستگیام را همان دمِ در از تنم جدا میکند، انگار خانه بلد است چطور آدم را از نو بسازد.
شام سادهای از باقیماندهٔ یخچال گرم کردم، موسیقی را پلی کردم و جهان برای چند دقیقه از شدت خودش کم شد، نتها مثل پرندههایی نرم روی هوا مینشستند و من دوباره به زندگی برمیگشتم. کارهای امروز را ردیف کردم و بعد به تراس قشنگم رفتم؛ جایی که ماه هر شب مثل دوستی قدیمی منتظر من است، برایش شعر خواندم و او با سکوت نقرهایاش جوابم را داد. همانجا بود که فهمیدم چقدر خوب است که تنها باشم و درگیر بندهای بیفایدهٔ زندگی نشوم، چقدر خوب است که خیال من سبک باشد و هیچچیز آن را سنگین نکند.
وبلاگها را نگاه کردم؛ یکی از شکست نوشت، یکی از تنهایی، یکی از خیانت، یکی از دعواهای بیپایان، و من در میان این همه صدا فقط به ماه نگاه کردم که آرام از آن بالا به من لبخند میزد و انگار میگفت: «تو همینجا، در سکوت و آرامش خودت، در جهانی که هیچکس نمیتواند از تو بگیردش، کامل هستی.»
و من هم در دل گفتم: «آره… همینجا، همینطور، راحتِ راحتِ راحت.»
· 16 خرداد · یه زمانی موسیقی کار میکردم و با همکاری دوست آهنگ سازم این موسیقی رو ساختم ...
امیدوارم که دوست داشته باشید.
· 15 خرداد · شب، آرام روی شیشه افتاد و جهان یک لحظه مکث کرد؛
انگار زمان
میخواست دوباره کوک شود.
من دستم را روی نبضم گذاشتم—
ریتمی کمجان،
اما سرسخت،
که میگفت:
«بودن، همین ادامهٔ بیدلیل است.»
ستارهها
از بالای سرم میچکیدند
مثل نتهایی که از سازِ خاموشِ آسمان جا ماندهاند.
باد، اسمِ روزگار را برد
و من فهمیدم
راه، جایی بیرون نیست؛
راه، همان لرزشِ کوچکِ درون است
که هر بار
تو را از سقوط
به سمتِ معنا برمیگرداند.
شب گفت:
«ادامه بده، حتی وقتی تاریکی به تو شک دارد.»
و من دانستم
ما قطرههای گذرای نوریم
در موسیقیِ بلندِ هستی—
نبضهایی کوتاه
در سمفونیِ بیپایانِ بودن.
«اوقات»
· 14 خرداد · زندگی
از کوچهای باریک گذشت
با کفشهایی که بوی راه میداد
آمد و آرام
روی شانههایم نشست
مثل بارانی که نمیبارد
فقط مینشیند.
من به پنجره خیره بودم
تو به دوردستِ من
و دلم
پشتِ غبارِ سالها
جا ماند.
باز از نو
از همان زخمِ قدیمی
باز از نو
با دلی که نشانی ندارد
جز تپشی خاموش.
زندگی همین است:
بگیر و رها کن
بمان و صدا کن
در رفتوآمدِ بیپایانش
من هنوز ایستادهام
کنارِ همین درد
که نامِ دیگرش
ایستادگیست.
روی دیوارِ اتاقم
ردِ دستِ روزها مانده
هر شکستی که گذشت
چراغی تازه روشن کرد
در من.
از این همه نماندن
درسِ ماندن گرفتم
از دلِ هر رفتن
راهِ آمدن.
باز از نو
از همان زخمِ قدیم
باز از نو
با دلی که نشانی ندارد
جز امیدی پنهان.
اگر جهان مرا شکست
دوباره جمع میشوم
از میانِ خاکِ سرد
قد میکشم
نه برای فتحِ دور
نه برای نامِ بلند
فقط برای نفسی
که هنوز
از تو گرم است.
زندگی همین است:
بگیر و رها کن
بمان و صدا کن
و در این رفتوآمد
من هنوز ایستادهام
کنارِ همین درد
که حالا
خانهٔ من شده.
زندگی
همین است.