اندر احوالات نفس وجدمان!

اوقات اوقات اوقات · 6 خرداد · خواندن 1 دقیقه

نَفَس، نخستین میهمانِ خاموشِ ماست؛ وارد می‌شود بی‌آنکه در بزند و می‌نشیند در عمیق‌ترین اتاقِ وجود، جایی که انسان هنوز نامی برای خودش پیدا نکرده. هر دم، مثل ورق‌زدنِ کتابی نانوشته است؛ صفحه‌ای روشن، صفحه‌ای تاریک، و ما میان این دو، تنها خواننده‌ای هستیم که نمی‌داند نویسنده کیست.

ساحتِ روشنِ نفس، شبیه پنجره‌ای‌ست که صبح‌ها خودش را باز می‌کند؛ نه برای اینکه جهان را نشان دهد، بلکه برای اینکه یادمان بیاورد جهان هنوز ادامه دارد. این روشنایی، گاهی فقط یک لحظه است—لحظه‌ای که در آن، انسان حس می‌کند وزنش کمتر از سایه‌اش شده و می‌تواند برای چند ثانیه، از مرزهای خودش عبور کند. در این ساحت، نفس مثل چراغی‌ست که از درون می‌تابد و به ما اجازه می‌دهد خودمان را بدون قضاوت ببینیم؛ نه بهتر، نه بدتر—فقط همان‌طور که هستیم.

اما ساحتِ تاریکِ نفس، اتاقی‌ست که چراغش را عمداً خاموش کرده‌اند. جایی که هر دم، مثل قدم‌زدن در راهرویی بی‌انتهاست؛ راهرویی که دیوارهایش از خاطراتِ فراموش‌شده ساخته شده‌اند. این تاریکی دشمن نیست، اما بی‌طرف هم نیست؛ بیشتر شبیه آینه‌ای‌ست که تصویر را نه تحریف می‌کند، نه زیبا—فقط برهنه. در این ساحت، انسان با خودش روبه‌رو می‌شود؛ با آن بخشِ خاموش و لجوج که همیشه یک قدم عقب‌تر می‌ایستد و نگاه می‌کند، بی‌آنکه چیزی بگوید.

نفس، در حقیقت، میدانِ نبرد نیست؛ پلی‌ست میان دو ساحل. هر دم، ما را از روشنایی به تاریکی می‌برد و از تاریکی به روشنایی بازمی‌گرداند. و شاید رازِ انسان بودن همین باشد: اینکه در هر دم، دوباره ساخته می‌شویم، دوباره می‌افتیم، دوباره برمی‌خیزیم—و هیچ‌کدام از این‌ها را به یاد نمی‌آوریم، چون نفس، استادِ فراموشی‌ست.

سه خط شعر برای پایان بندی این متن:

باد

در سینه‌ام می‌چرخد

تا یادم نرود روشنایی و تاریکی، هر دو از یک دهان عبور می‌کنند.

«اوقات»

شامگاه ۶ خرداد ماه ۱۴۰۵