ستایشِ انجیر خشک در نیمه شب روی نیمکت چوبی
· 7 خرداد · خواندن 2 دقیقه نیمهشب روی تراس نفس میکشد و من روی «نیمکت چوبی» نشستهام؛ کتابی در دست، دود سیگاری که آرام از لبانم بیرون میآید و انجیر خشکهایی که یکییکی به زبانم مینشینند.
هر انجیر مثل جملهای کوتاه و سنگین است که در تاریکی خوانده میشود؛ جملهای که طعمِ تابستان را بهصورتِ فشرده به حال میآورد و در سکوتِ شب بازمینویسد.
بافتِ چروکیدهاش نقشیست از آفتابِ گذشته که حالا زیر نورِ مهتاب بهصورتِ یک خاطرهٔ خوراکی میدرخشد.
دانهها مانند ستارههای کوچکِ باغاند که از کهکشانِ تابستان جدا شده و در کفِ دستم دوباره میدرخشند؛ هر دانه یادآورِ خاک، عرقِ دستِ چیدهگر و صدایِ دورِ زنبور است.
دودِ سیگار میان هوا میپیچد و با عطرِ شیرین انجیر رقصی کمصدا به راه میاندازد؛ دود قاب میسازد و انجیر تصویرِ خاطرهها را با رنگِ تازهای مینوازد.
مطالعه در این میان شبیه خواندنِ شعریست که باید هر بیتش را با مزهای دیگر چشید؛ هر انجیر یک بیت، هر پکِ سیگار فاصلهای که بیتها را قاب میکند و سکوت را وزن میدهد.
انجیر خشک به من میآموزد که زیبایی گاهی در جمعشدگیِ طعم است؛ در همان چروکها که نورِ تابستان را فشرده نگه داشتهاند، در همان شیرینیِ متمرکزی که از شتابِ طبیعت جدا شده و به آرامش بدل شده است.
او معلمِ صبر و پیوستگی است؛ یادآوریِ این که برای رسیدن به یک طعمِ کامل باید فصلها را در جیبِ زمان نگه داشت و سپس در نیمهشبِ حال، آن را باز کرد.
هر انجیر که فرو میرود، قطعهای از یک نقاشیِ فصلی کنار گذاشته میشود؛ تصویری که با هر لقمه روشنتر میشود و در نهایت تصویری کامل از پیوستگیِ زمان به من میبخشد.
در این نیمهشبِ ساکت، میان چوبِ نیمکت و برگِ کتاب و دودِ نرم، انجیر خشک زمزمه میکند که زندگی باید گاهی چروک بخورد تا شیرینتر شود.
من یکییکی انجیرها را میخورم و هر بار، کمی از گذشته را به حال میسپارم و کمی از حال را به یاد میسپارم.
این ستایشِ خاموشِ یک میوه نیست؛ ستایشیست از تبدیلِ نور به شکر، از تابستان به خاطره، از لحظه به طعم.