اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

راهِ بی‌مرز

اوقات اوقات اوقات · 26 مرداد ·

شب

از لای پنجره می‌ریزد روی میز

و تو

در سکوتِ خانه

به راهی فکر می‌کنی که هنوز نامی ندارد؛

دلِ من از تو گذر کرد و به جایی نرسید

راهِ بی‌پایانِ تو را رفت و به فردا نرسید

ای نسیمِ سحر آرام بگو

که چرا عشق به دریا نرسید

و بعد

صدای دیگری از دور می‌آید؛

صدایی که انگار از دلِ خاکِ دیگری بلند شده:

العُمرُ یَمضی  

وَ القلبُ یبحثُ عن نافذةٍ

تُطلُّ على ما لم یُولد بعد.[۱]

در ادامه‌ی مسیر

باد از کوه‌های غرب می‌گذرد

و زبانش عوض می‌شود:

ئه‌و رێگا

هه‌ر له‌ناو خه‌م و خۆشی‌یه‌

ئه‌و کاتێ

ده‌گه‌یت به‌ خۆت

کاتێک ده‌زانیت رۆژ له‌توو ده‌رووشت.[۲]

راه

باز هم ادامه دارد

و این‌بار

صدای گرمِ ترکی

مثل چراغی کوچک در دل تاریکی روشن می‌شود:

یولون سَسی

گجه‌نین باغرین‌دان گَلیر.

سَن گِدیرسَن،

اما آدین

یولدا قالار.[۳]

و تو

در پایانِ این مسیرِ چندزبانه

می‌فهمی

که انسان

به هر زبانی که حرف بزند

دنبال یک چیز است:

راهی که از دلِ خودش بگذرد

و به خودش برگردد.

«اوقات»


پی‌نوشت:

۱. ترجمه: عمر می‌گذرد، و دل دنبال پنجره‌ای می‌گردد که رو به چیزی باز شود که هنوز به دنیا نیامده است.

۲. ترجمه: این راه همیشه میان غم و شادی است. وقتی به خودت می‌رسی، می‌فهمی روز از درون تو جوانه زده است.

۳. ترجمه: صدای راهت از دلِ شب می‌آید. تو می‌روی، اما نامت در مسیر می‌ماند.

این بار سراغ یکی دیگر از وبلاگ‌های بلاگیکس رفتم؛ وبلاگی که از همان لحظهٔ ورود، با تنوع رنگ‌ها، عکس‌های چشم‌نواز و متن‌هایی سرشار از زندگی و نشاط، چشم خواننده را نوازش می‌کند و حال‌وهوای خوبی می‌سازد. این فضای گرم و پرانرژی متعلق به وبلاگ «حرف‌های بی‌پرده آزیتا» است؛ جایی که هر پست، ترکیبی از صداقت، روزمرگی و حال‌خوبی‌های کوچک است.

🌿تعریف کوتاه وبلاگ

«دفتر روزانهٔ زنی که میان جنگ، درد، کتاب، باغچه، طنز تلخ و عشق، خودش را بی‌پرده روایت می‌کند؛ زندگی را همان‌طور که هست، با زخم و زیبایی و شوخی و صراحت.»

💥خلاصهٔ غالب محتوایی وبلاگ

روایت‌های روزمرهٔ زنانه و شخصی: دردهای جسمی، بحران ۴۰ سالگی، کمر، میگرن، بی‌حوصلگی، تنهایی، رفاقت، رابطه با یار، خاطرات، سفر، خانه، مرغ‌ها، باغچه، آشپزی، و لحظه‌های کوچک زندگی.

طنز تلخ، خشم اجتماعی و تجربهٔ جنگ: نقدهای تند، شوخی‌های گزنده، خستگی از وضعیت، قطع اینترنت، بی‌عدالتی، ترس، ناامیدی، و تلاش برای دوام آوردن در دل آشوب.

کتاب‌خوانی، سفرنامه، طبیعت و جهان‌بینی: معرفی کتاب‌ها، نقدهای صریح، سفرنامه‌ها، کشف‌های کوچک طبیعت، قارچ‌ها، گل‌ها، باغچه، و نگاه فلسفی آرام و خاکستری به جهان.

🌹داستان روایی وبلاگ «حرف‌های بی پرده آزیتا»

آزیتا زنی‌ست که میان جنگ و باغچه، میان درد و شوخی، میان خستگی و عشق زندگی می‌کند؛ هر صبح با دل‌آشوبه‌ای از خواب می‌پرد، کمرش تیر می‌کشد، میگرن می‌زند، اما همان روز ممکن است یک گل گاوزبان کوچک در باغچه‌اش باز شود یا مرغ‌هایش یک تخم فسقلی بگذارند و دلش را گرم کنند؛ او در شهری بزرگ شده که تابستان روی پوستش فلفل می‌پاشد و مردمش زیر فشار از چند جا منفجر می‌شوند، اما خودش آرامش را در کتاب‌ها، در سفرنامه‌ها، در قارچ‌های جنگل، در سیب‌زمینی‌های بنفش، در خیارهای ترد باغچه و در آغوش یار پیدا می‌کند؛ زنی که از رفاقت‌های طولانی می‌نویسد، از آدم‌هایی که نبودند، از آن‌هایی که بودند، از دوست پانزده‌ساله‌ای که نان خمیرترش می‌فرستد، از زن عصبی‌ای که یک شب خانه‌اش را میدان جنگ کرد، از تنهایی‌هایی که گاهی مثل سنگ روی سینه‌اش می‌افتند، از دلتنگی برای کسی که نمی‌داند کیست، از روزهایی که فقط می‌خواهد دوام بیاورد و از شب‌هایی که زیر آسمان اُوان، در آغوش یار، دوباره خودش می‌شود؛ آزیتا کتاب می‌خواند، نقد می‌کند، می‌خندد، حرص می‌خورد، آش می‌پزد، سوشی‌تراپی می‌کند، با مرغ‌ها حرف می‌زند، از درد مهرهٔ L5 می‌نویسد، از جنگی که همه‌چیز را کش داده، از اینترنتی که قطع می‌شود و او را برمی‌گرداند به دنیای وبلاگ‌ها، از آدم‌هایی که نقطه‌ضعفشان را با فحش لو می‌دهند، از تابستانی که دوستش ندارد، از شهاب‌هایی که آسمان را پاره می‌کنند، از روزهایی که می‌گوید «کاش بلاک داشتیم»، از روزهایی که می‌گوید «غصه نخور زندگی رنگارنگه»، و از همهٔ لحظه‌هایی که میان درد و امید، میان خشم و لطافت، میان جنگ و زندگی، خودش را دوباره می‌سازد؛ این زن، با همهٔ زخم‌ها و زیبایی‌ها، با همهٔ خستگی‌ها و دل‌گرمی‌ها، با همهٔ بی‌پرده‌گی‌اش، زندگی را همان‌طور که هست می‌نویسد: واقعی، صریح، تلخ، شیرین، و همیشه در جست‌وجوی یک نسیم، یک آغوش، یک گل کوچک، یک لحظهٔ رهایی.

لحظه‌های زندگی مثل برگ‌های نازکی‌اند که اگر هُرمِ تندی از خشم و عصبانیت بگذرد، پاره می‌شوند و دیگر هیچ‌وقت به شکل اول برنمی‌گردند. ما انسان‌ها کنار هم بودن‌مان، همین نفس کشیدن در یک جهان مشترک، همین عبور آرام از روزهایی که شاید دوباره تکرار نشوند، بزرگ‌ترین سرمایه‌ای‌ست که اغلب فراموشش می‌کنیم.

زندگی همیشه با صدای بلند هشدار نمی‌دهد؛ گاهی فقط یک نگاه، یک لبخند، یک حضور کوتاه، تمام معنای بودن را در خودش حمل می‌کند. اما ما، در هیاهوی خشم‌ها و دل‌گرفتگی‌ها، در قضاوت‌های عجولانه و کلمات تند، این معنا را گم می‌کنیم؛ انگار یادمان می‌رود که هر انسانی روبه‌روی ما، یک جهان کوچک است با زخم‌ها، امیدها، ترس‌ها و رؤیاهای خودش.

خشم، نفرت، عصبانیت… این‌ها مثل سایه‌های سنگین‌اند؛ اگر اجازه بدهیم روی دل‌مان بیفتند، نورِ لحظه‌ها را می‌گیرند. اما کافی‌ست یک‌بار، فقط یک‌بار، تصمیم بگیریم که سبک‌تر زندگی کنیم؛ که به جای واکنش، مکث کنیم؛ به جای قضاوت، بفهمیم؛ به جای تندی، مهربانی را انتخاب کنیم. آن‌وقت می‌بینیم که جهان چطور آرام‌تر می‌شود، آدم‌ها چطور نزدیک‌تر، و زندگی چطور قابل‌تحمل‌تر.

گاهی لازم است یادمان بیاید که زنده بودن خودش یک معجزه است؛ اینکه هنوز فرصت داریم کسی را در آغوش بگیریم، کسی را ببخشیم، کسی را بفهمیم، یا حتی فقط در کنار کسی سکوت کنیم. این فرصت‌ها همیشه در دسترس نیستند؛ آدم‌ها می‌روند، روزها می‌گذرند، و آنچه می‌ماند فقط حسرتِ لحظه‌هایی‌ست که می‌توانستند زیباتر باشند.

پس بیاییم خشم را کم کنیم، نفرت را کنار بگذاریم، و اجازه بدهیم قلب‌مان دوباره یاد بگیرد که نرم باشد. زندگی کوتاه‌تر از آن است که با سایه‌ها بگذرد؛ ما برای نور ساخته شده‌ایم، برای کنار هم بودن، برای ساختن لحظه‌هایی که ارزش به خاطر سپردن دارند.


گاهی؛

نگاهی؛

مکثی، کافی‌ست !

تا جهان از چنگ خشم رها شود؛

و آدم‌ها دوباره انسان شوند.

«اوقات»

بعد از مدت ها شما رو به خواندن یازدهمین داستان وبلاگی در بلاگیکس دعوت می کنم و این بار به درخواست خانم توکا به معرفی و نوشتن داستان وبلاگی ایشان می پردازم.

🌱 غالب محتوایی وبلاگ:

روزمره‌نویسی احساسی و زنانه: روایت‌های ریز و درشت از زندگی مشترک، خستگی‌ها، کارهای خانه، باشگاه، رسیدگی به خود، رابطه با مادر، و مدیریت بحران‌های روزانه.

جنگ اعصاب با خانواده‌ها: تنش‌های دائمی با خانواده‌ی پسرک، دخالت‌ها، بی‌احترامی‌ها، سوء‌تفاهم‌ها، و تلاش برای حفظ مرزهای شخصی.

عشق تلخ و شیرین به پسرک: رابطه‌ای پر از قهر و آشتی، شوخی‌های بامزه، حمایت‌های عمیق، ترس از دست دادن، و لحظه‌هایی که زندگی را قابل تحمل می‌کند.

سلامت روان، تراپی و تلاش برای بهتر شدن: پنیک، بی‌خوابی، فشار عصبی، گریه‌های شبانه، جلسات تراپی، تلاش برای رشد فردی، ورزش، یوگا، و بازسازی خود.

جنوب‌نویسی و زیست‌جهان محلی: گرمای هوا، خارَک، دال‌عدس، لهجه، شوخی‌های جنوبی، زندگی در شهرهای جنوبی و تجربه‌ی جنگ و انفجار.

تعریف کوتاه وبلاگ (شیرازه‌ی اصلی)

«دفتر روزانه‌ی یک زن جنوبی؛ جایی که عشق، خستگی، جنگ اعصاب، امید، تراپی، آشپزی، باشگاه، و نبردهای خانوادگی در هم می‌پیچند و تبدیل می‌شوند به روایت‌های صادقانه‌ی یک زندگی واقعی.»

🌙 داستان روایی وبلاگ توکا « جوانه زدن زیر آفتاب جنوب»

جنوب شهری‌ست که گرمایش مثل پتوی سنگین روی شانه‌ها می‌افتد و شب‌هایش بوی رطب، خارَک و اضطرابی می‌دهد که از دوردست‌ها می‌رسد؛ در همین شهر توکا زندگی می‌کند، زنی که هر روز از میان خاکسترهای خستگی بلند می‌شود و با خودش عهد می‌بندد امروز هم دوام بیاورد، زنی که زندگی‌اش مثل قالی قدیمی با گره‌های سخت و نخ‌های رنگی و لکه‌هایی‌ست که پاک نمی‌شوند و فقط خودش معنایشان را می‌فهمد؛ روزهایش با گریه، قهوه، سردرد، ورزش، جنگ اعصاب خانواده‌ی پسرک، عشق، نفرت، امید و پنیک درهم می‌پیچند و پسرکی در کنار اوست که گاهی کودک می‌شود، گاهی مرد، گاهی لج‌باز، گاهی عاشق، گاهی بی‌حوصله و گاهی پناه، مردی که توکا او را هم پاداش و هم مجازات زندگی‌اش می‌داند و گاهی دلش می‌خواهد از خانه فرار کند و گاهی دلش می‌خواهد دستش را بگیرد و ببردش جایی که هیچ‌کس نباشد؛ اما زندگی توکا فقط پسرک نیست، زندگی او میدان جنگی‌ست با دخالت‌ها، بی‌احترامی‌ها، حرف‌های نیش‌دار و آدم‌هایی که نمی‌فهمند یا نمی‌خواهند بفهمند، و با این‌همه وقتی مادرش درد دارد، فشارش بالا می‌رود، چشمش خونریزی می‌کند یا بیمارستان می‌رود، توکا تبدیل می‌شود به کوهی که انگار تمام جهان روی شانه‌هایش نشسته و هنوز ایستاده؛ او دو زن در یک بدن است، زنی که می‌جنگد و زنی که می‌بخشد، زنی که می‌سوزد و زنی که دوباره جوانه می‌زند و هر روز با چیزهای کوچک خودش را نجات می‌دهد: ماسک قهوه، شالگردن نیمه‌بافته، رنگینک، پیاده‌روی در گرمای ۴۸ درجه، دمنوش اسطوخودوس، کتاب، یوگا، قهوه‌ی تلخ و جمله‌ی ساده‌ی پسرک که می‌گوید «خانوم، دلم برات تنگ میشه»؛ توکا حتی وقتی دنیا از چهار طرف می‌سوزد باز می‌نویسد چون نوشتن برایش مثل نفس کشیدن است، می‌نویسد تا فشار کمتر شود، تا درد سبک‌تر شود، تا خودش را پیدا کند، تا خودش را گم نکند، تا یادش نرود هنوز زنده است و هر روز نسخه‌ی تازه‌ای از خودش می‌سازد: دخترکی که با خارَک ذوق می‌کند، زنی که وسط جنگ خانوادگی می‌ایستد و می‌گوید بس است، مادری که هنوز نیامده اما در خواب دوقلوهایش را بغل می‌کند، ورزشکاری که در گرمای جنوب پیاده‌روی می‌کند و نویسنده‌ای که با کلماتش خودش را نجات می‌دهد؛ توکا زنی‌ست که یاد گرفته حتی وقتی همه‌چیز علیه اوست با امید کوچک، نور کم‌رنگ، دعا، قهوه، لبخند نصفه و یک جمله‌ی ساده دوباره جوانه بزند و این وبلاگ دفترچه‌ی زنی‌ست که از دل روزمرگی معنا می‌سازد، از دل خستگی امید، از دل جنگ صلح، از دل درد روایت؛ توکا می‌نویسد تا زنده بماند و ما می‌خوانیم تا یادمان نرود زندگی همین روایت‌های کوچک است که ما را نگه می‌دارد.

مکث !

اوقات اوقات اوقات · 23 مرداد ·

نیمه‌شب،

روی تراس،

سکوتِ شهر

در دلِ یک مکثِ کوتاه

می‌فهمی

معنا

همان چراغی‌ست

که هنوز

در تو

روشن مانده.

«اوقات»

سه دوست به نام‌های «معصومه»، «نسیم» و «برگ» برای گذراندن آخر هفته‌ای هیجان‌انگیز به کلبه‌ای متروکه در اعماق جنگلی تاریک می‌روند. از همان ابتدا، بوی تعفن و فضای سنگین کلبه، نسیم را به وحشت می‌اندازد، اما برگ با بی‌تفاوتی برای آوردن هیزم به بیرون می‌رود.

راز چندش‌آور کمد

در غیاب برگ، صدای خِش‌خِش و ناخن کشیدنِ عجیبی از کمد چوبی و قدیمی در گوشه‌ی سالن به گوش می‌رسد. معصومه با دستانی لرزان به کمد نزدیک می‌شود. چوبِ کمد زیر انگشتانش گرم است و مثل قفسه سینه به آرامی می‌تپد. وقتی در را باز می‌کند، به جای لباس، با صحنه‌ای مهوع روبرو می‌شود: رشته‌های ضخیم و خیسِ موی انسان از قلاب‌هایی استخوانی آویزان‌اند و در انتهای تاریکِ کمد، ردیفی از چشم‌های زرد و بی‌پلک به او خیره شده و با صدایی خفه‌کننده نام آن‌ها را زمزمه می‌کنند.

مسخ و بلعیده شدن

نسیم و معصومه با جیغ از کمد دور می‌شوند و در راهرویی که حالا به شکلی غیرطبیعی اسفنجی و زنده شده، برگ را پیدا می‌کنند. او در حالتی مسخ‌شده، در دیوارهای گوشتی کلبه ذوب و ادغام شده است و با لبخندی رعب انگیزی آن‌ها را به تسلیم شدن دعوت می‌کند.

نسیم به سمت سالن اصلی می‌دود تا فرار کند، اما متوجه می‌شود تمام درها و پنجره‌ها ناپدید شده‌اند. کلبه‌ی چوبی حالا به یک هیولای زنده با بافت‌های عضلانی، غضروف و دندان تبدیل شده است. ناگهان کف اتاق مانند دهانی بزرگ باز می‌شود و بازوهایی وحشتناک، نسیم را به اعماق تاریک خود کشیده و می‌بلعند.

در نهایت، معصومه‌ی تنها و فلج‌شده از ترس، در تاریکی مطلق به دیواری تکیه می‌دهد. دیوار گوشتی و گرم، به آرامی او را در آغوش می‌گیرد و صدای دوستانش از درون دیوارها، او را به خوابی ابدی و هضم شدن فرا می‌خوانند.

بیداری در بی‌نهایت

اوقات اوقات اوقات · 22 مرداد ·

صدای زنگوله‌ها،

در غبارِ وهم‌آلودِ زمان گم شد.

قافله‌ی هستی عبور کرد

و تو،

در پیله‌ی نرمِ فراموشی،

خوابِ پروانه‌شدن می‌دیدی.

پلک می‌گشایی اکنون؛

در بیداریِ تلخِ خویش.

نه ساربانی هست، نه همراهی،

نه سایه‌ی رفیقی که نیمی از بارِ بودن را به دوش کشد.

تنها بیابان است و بیابان؛

وسعتِ عریانی از هیچ،

که دهان گشوده برای بلعیدنِ گام‌های تردیدت.

در این سکوتِ ممتد،

کدام قطب‌نما، جهتِ «معنا» را نشان خواهد داد؟

وقتی تمامِ ردپاها را بادِ نسیان با خود برده است،

از کدامین ریگِ روان باید پرسید

که حقیقت در کدام سوی این سراب پنهان است؟

کاروانِ روزگار رفت...

و تو مانده‌ای،

پرتاب‌شده در میانه‌ی دشتی که ابتدایش تولد بود و انتهایش مِهی غلیظ.

با دستانی خالی

و پرسش‌هایی که در سینه‌ی این برهوت،

پژواکِ دردی ابدی‌اند:

در این آزادیِ دلهره‌آور، چه خواهی کرد؟

وقتی راه، خودِ بیراهه است،

و آسمان، سقفی بی‌تفاوت بر سرت...

با تنهاییِ خویش، چگونه خواهی زیست؟

«اوقات»

در همان روزگارِ فراغت از رنجِ پوتین و پادگان، درست زمانی که تازه قدم به دنیای مطبوعات و تحصیلاتِ تکمیلی گذاشته بودم، پیوندِ ما شکل گرفت. ازدواجی که بر پایه‌ی سادگی، احترام و رؤیاهای مشترک بنا شد. خانه‌ی کوچکِ ما در آن سال‌ها، پناهگاهی امن بود که در آن صدای هیاهوی شهر و فشار کاریِ روزنامه پشتِ در می‌ماند و جای خود را به هم‌کلامی، بوی چای تازه‌دم و خواندنِ شعرهای سپید می‌داد. او شریکِ بیداری‌های شبانه‌ی من برای نوشتنِ مقالات و بالندگیِ آکادمیک بود.

اما با گذشتِ زمان، خطوطِ باریک و پنهانی از اختلاف در نوعِ جهان‌بینی میانِ ما شکل گرفت؛ نگاهِ من به قلم، رسانه و مسئولیتِ علمی، ریشه‌ای عمیق در این خاک، دردهای مردمش و هویتِ بومی داشت، در حالی که او در جستجوی آرامش، رفاه و تنفسی دور از تلاطم‌های مدامِ این جغرافیا بود. این شکافِ صامت، سال‌ها زیر سقفِ محترمانه‌ی ما پنهان ماند، تا روزی که یک چرخشِ بزرگِ علمی، سرنوشتِ ما را برای همیشه دو نیم کرد.

گاهی زندگی، فرصت‌هایی را پیش پای ما می‌گذارد که شبیه به یک رویای تمام‌عیار هستند؛ رویایی که در آن تمام قطعات پازل، درست و دقیق، در کنار هم قرار می‌گیرند تا مسیر آینده‌ای درخشان را ترسیم کنند. اما حقیقت این است که گاهی «درست بودنِ» یک مسیر از نظر منطقی و حرفه‌ای، با «راست بودنِ» آن از نظر قلبی، فرسنگ‌ها فاصله دارد.

داستان من از پردیس Ciutadella در دانشگاه Pompeu Fabra اسپانیا آغاز شد. زمانی که فرصت مطالعاتی به من داده شد، گویی درهای یکی از زیباترین کتابخانه‌های جهان به رویم گشوده شد. بارسلونا، با آن نورهای ملایم مدیترانه‌ای و کوچه‌های پر از تاریخ، میزبان پژوهش من شد. روزهای من میان صفحات کتاب‌ها و دغدغه‌های علمی می‌گذشت؛ روزهایی که در آن، حس می‌کردم در آستانه‌ی یک تحول بزرگ هستم.

در میان آن روزهای پرکشش، فرصت‌هایی پیش آمد که شاید هر پژوهشگری آرزوی آن‌ها را داشته باشد. حتی لحظاتی از تقاطع مسیرم با چهره‌های برجسته دنیای رسانه، مانند ملاقات با ساندرا ساباتس، روزنامه‌نگار مشهور اسپانیا، داشت؛ گفتگویی کوتاه اما عمیق که به من نشان داد علم و نگاه به جهان، چگونه می‌تواند مرزها را درنوردد.

اما درست در همین نقطه، تعارضِ عمیقِ جهان‌بینیِ ما عریان شد. بورس تحصیلی و پیشنهادِ اقامت دائمی به من ارائه شد؛ تمام چراغ‌های سبز برای ماندن در آن سرزمین روشن بود. از نظر مسیر شغلی، امنیت و آینده‌ی حرفه‌ای، آنجا «بهشت» بود. همسرم نمک‌گیرِ آن رفاه، آسایش و ساختارِ بی‌دغدغه‌ی زندگی در اسپانیا شده بود. او میانِ من و زندگی در اسپانیا، زیستن در غربتِ پرزرق‌وبرق را انتخاب کرد و حاضر به بازگشت نشد.

من در برابرِ تلخ‌ترین دوراهیِ زندگی‌ام قرار گرفتم: ماندن در کنجِ عافیت کنارِ او، یا وفاداری به خاکی که تمامِ کلمات، هویت و ریشه‌هایم از آن روییده بود.

در همان لحظه، زمانی که داشتم به آینده‌ام در اسپانیا نگاه می‌کردم، ناگهان خودم را در میان خاک ایران یافتم. انتخاب بازگشت، انتخابی نبود که با منطقِ ریاضی یا استراتژی‌های شغلی قابل محاسبه باشد. من میان «موفقیت در غرب» و «بودن در وطن» ایستاده بودم. تصمیمی گرفتم که از دید بسیاری، شاید اشتباه یا حتی خودکشیِ حرفه‌ای به نظر می‌رسید: من ایران را انتخاب کردم و این نقطه، پایانِ پیوندِ زناشوییِ ما و آغازِ جداییِ دو دنیای متفاوت شد.

بازگشت به وطن، با تمام زیبایی‌ها و پیچیدگی‌هایش، بهایی داشت که تا امروز زیر بار سنگینش هستم. این تصمیم، زنجیره‌ای از فقدان‌ها را به دنبال داشت. چیزهای شخصی، فرصت‌های از دست رفته و حتی پیوندِ خانوادگی و موقعیت‌های اجتماعی که در آنجا برایم فراهم بود، یکی پس از دیگری از دست رفتند. گاهی در سکوت شب‌ها، وزنِ این «باخت‌ها» را روی شانه‌هایم حس می‌کنم؛ باخت‌هایی که به قیمت ماندن در وطن پرداخته شد.

اما وقتی به عقب نگاه می‌کنم، به این حقیقت می‌رسم: زندگی، مجموعه‌ی موفقیت‌های بیرونی نیست، بلکه مجموعه‌یِ «آشتی با خود» است. من شاید بخش‌هایی از زندگی‌ام را در آن پردیسِ قدیمی و در خیابان‌های بارسلونا جا گذاشته باشم، اما در اینجا، در میان همین خاک و همین آدم‌ها، چیزی را پیدا کردم که با هیچ بورس و هیچ اقامتی قابل خرید نبود: «حس تعلق».

من در اسپانیا پژوهش کردم، اما در ایران زندگی می‌کنم. و شاید این بزرگترین پژوهش من باشد؛ پژوهش درباره‌ی معنای واقعیِ خانه.

شب، شبیه به نهنگی نابینا

در اقیانوسِ خواب‌آلوده‌یِ شهر شنا می‌کند.

ما عابرانِ خیابان‌هایی هستیم

که نامشان از یادِ نقشه‌ها رفته است؛

دست در جیب‌هایِ پر از «شاید»،

ردّپایِ باران را تا زیرِ پل‌هایِ فراموشی دنبال می‌کنیم.

نگاه کن!

چگونه لایه‌هایِ زمان

مثلِ پوسته‌یِ درختی کهنسال، زیرِ انگشتانِ سکوت می‌شکند.

در این ساعتِ گنگِ سه بامداد،

که چراغ‌هایِ راهنمایی با تنهاییِ خویش درگیرند،

من با حروفِ مفرغیِ کلمات

پلکی می‌سازم برای چشم‌هایِ خسته‌یِ این جهان.

چیزی در اعماقِ مه، آب می‌رود؛

ربطی دارد به آوازی که سال‌ها پیش

در حیاطِ پشتیِ خاطره جا ماند.

ما باخته‌ایم؟

یا تنها پروانه‌ای بوده‌ایم که در فانوسی از استعاره گیر افتاده؟

بگذار باد،

برگ‌هایِ شناسنامه‌مان را با خود ببرد.

آنجا که هیچ تصویری در آینه قاب نمی‌شود،

حقیقت،

چون لکه‌ای از نورِ وحشی،

بر پیشانیِ تاریکی خواهد درخشید.

«اوقات»

بعد از دفاع از پایان‌نامه‌ی ارشد و در همان روزهایی که در تحریریه برای خودم اسم و رسمی به هم زده بودم و در دانشگاه با کُتِ استادانه قدم می‌زدم، نامه‌ای با آرمِ نظام‌وظیفه به دستم رسید. قانونِ نانوشته‌ی خاورمیانه یقه ام را گرفته بود: «آقای روزنامه‌نگار، آقای جامعه‌شناس... وقتِ پوشیدنِ پوتین است!»

سقوطِ یک ژورنالیست در سلمانیِ پادگان

اولین شوک، روی صندلیِ فلزیِ سلمانیِ نزدیکِ پادگان آموزشی رقم خورد. وقتی ماشینِ اصلاحِ بی‌رحم، موهایم را از ته تراشید، در آینه به خودم نگاه کردم. دیگر نه خبری از آن ژستِ متفکرانه‌ی روزنامه‌نگاری بود و نه آن نگاهِ عاقل‌اندر سفیهِ آکادمیک. من حالا فقط «سرباز صفر» بودم؛ یک کله‌ی کچل که در لباسِ خاکیِ گشادش زار می‌زد.

روزهای اولِ آموزشی، تقابلِ خنده‌داری میانِ ذهنِ من و محیطِ پادگان بود. بیدارباش ساعت ۴:۳۰ صبح زده می‌شد. سرگروهبانِ ما—مردی چهارشانه با سبیل‌های پرپشت که صدایش شبیه کشیده شدنِ سمباده روی آهن بود—در میدانِ صبحگاه فریاد می‌زد و ما باید در کسری از ثانیه خبردار می‌ایستادیم.

یک روز سرگروهبان سرِ یکی از بی‌نظمی‌ها عصبانی شد و فریاد زد: «اینجا جای فکر کردن نیست! اینجا فقط باید اطاعت کنید! مفهومه؟»

در همان لحظه که همه با ترس فریاد می‌زدند «بله جناب!»، ذهنِ ارتباطاتی و جامعه‌شناسِ من به صورتِ خودکار شروع به تحلیلِ فضا کرد:

«چه جالب... این دقیقاً مصداقِ بارزِ مدلِ ارتباطیِ یک‌سویه‌ی اقتدارگرا و هژمونیِ قدرت در ساختارهای هرمی است!»

لبخندِ ملیحی از این کشفِ علمی روی لبم نشست که ناگهان سرگروهبان مثل عقاب بالای سرم ظاهر شد:

«به چی می‌خندی سرباز؟! شنا روی زمین...!»

و این‌گونه بود که فهمیدم در پادگان، نظریاتِ جامعه‌شناسی فقط به دردِ شنا رفتن و بشین‌پاشو می‌خورند!

منشیِ عاشقانه‌ها؛ وقتی قلم به دادم رسید

اما داستان از جایی جذاب شد که رازِ من در پادگان فاش شد. یک شب در آسایشگاه، وقتی همه از خستگی روی تخت‌های دوطبقه بیهوش بودند، من با نورِ ضعیفِ چراغ‌قوه داشتم یادداشت‌های روزانه‌ام را می‌نوشتم. پسرِ نوزده‌ساله‌ای که تختِ پایینیِ من بود و سوادِ درست و حسابی نداشت، متوجهِ نوشتنِ من شد.

فردا شب، با یک کمپوتِ گیلاسِ اهدایی (که در پادگان حکمِ طلا را داشت) آمد کنار تختم و با خجالت گفت:

«داداش... میگن تو بیرونِ اینجا نویسنده‌ای. میشه برای نامزدم یه نامه‌ی عاشقانه بنویسی؟ یه چیزی بنویس که بخونه و از دلتنگی گریه‌ش بگیره!»

این درخواست، نقطه‌ی عطفِ سربازیِ من بود. من، روزنامه‌نگاری که تا دیروز سرمقاله‌های سیاسی و نقدهای تندِ اجتماعی می‌نوشت، حالا تبدیل شده بودم به «میرزانویسِ عاشقانه‌های گردان»!

شب‌ها، روی تختم می‌نشستم و با استفاده از تمامِ آرایه‌های ادبی، استعاره‌ها و کلماتی که در دانشگاه یاد گرفته بودم، برای نامزدهای بچه‌های گردان نامه می‌نوشتم.

می‌نوشتم: "ای یگانه ستاره‌ی شب‌های تاریکِ پستِ نگهبانیِ من..." و سربازها با دهانِ باز نگاهم می‌کردند!

درآمدِ این شغلِ جدید فوق‌العاده بود: یکی به جای من پستِ نگهبانیِ ساعت ۲ تا ۴ صبح را می‌داد، یکی در صفِ بوفه برایم چای می‌گرفت و یکی پوتین‌هایم را واکس می‌زد، یکی تختم را آنکارد میکرد و .... کلمات، در دلِ خشک‌ترین پادگانِ نظامی، برای من پادشاهیِ کوچکی ساخته بودند.

امریه و بازگشتِ شکوهمندانه به دانشگاه

خوشبختانه بعد از تمام شدنِ دوره‌ی سختِ آموزشی، مدرکِ تحصیلیِ بالا و رزومه‌ی رسانه‌ای‌ام به کارم آمد. من به مرز یا پادگان‌های رزمی فرستاده نشدم. توانستم به عنوان «سرباز امریه» (و بعدها در قالب پروژه‌های کسر خدمت برای نخبگان)، ادامه‌ی خدمتم را در یک پژوهشکده‌ی دانشگاهی و رسانه‌ای بگذرانم.

دورانِ امریه ترکیبِ عجیبی بود. آن اوایل صبح‌ها با لباسِ فرمِ نظامیِ اتوکشیده واردِ مرکزِ تحقیقات می‌شدم، پشتِ سیستم می‌نشستم و در حالی که آرمِ یگان روی بازویم بود، مقالاتِ علمی می‌نوشتم و در جلساتِ تحریریه شرکت می‌کردم. گاهی همکارانِ روزنامه‌نگارم با دیدنِ من در آن لباسِ نظامی به شوخی می‌گفتند: «جناب سروان! امروز خبرِ اختلاس رو کار کنیم یا دستور می‌دین بریم کلاغ‌پر؟!» بعد ها به لطف رئیس مرکز تحقیقات، طی یک مکاتبه با یگان مربوطه من را از پوشیدن لباس نظامی معاف نمودند.

برجکِ نگهبانی، بهترین تحریریه‌ی جهان

امروز که به آن دوران نگاه می‌کنم، سربازی برای من یک وقفه‌ی آزاردهنده نبود. اتفاقاً بهترین و ناب‌ترین ایده‌های مقالاتم، پخته‌ترین نگاه‌های جامعه‌شناختی‌ام و عمیق‌ترین درکِ من از آدم‌ها، نه در کتابخانه‌ی دانشگاه، بلکه در سرمای استخوان‌سوزِ روی برجکِ نگهبانی و در میانِ دردِ دل‌های ساده‌ی سربازانِ شهرستانی شکل گرفت.

من با موهای تراشیده وارد آن پادگان شدم، اما وقتی کارت پایان‌خدمتم را در دست گرفتم، نه‌تنها هنوز یک روزنامه‌نگار بودم، بلکه حالا مردی بودم که می‌دانست جامعه‌ی واقعی را باید در لابه‌لای نامه‌های عاشقانه‌ی یک سربازِ نوزده‌ساله پیدا کرد، نه فقط در کتاب‌های قطورِ غربی.