راهِ بیمرز
· 26 مرداد · خواندن 1 دقیقه شب
از لای پنجره میریزد روی میز
و تو
در سکوتِ خانه
به راهی فکر میکنی که هنوز نامی ندارد؛
دلِ من از تو گذر کرد و به جایی نرسید
راهِ بیپایانِ تو را رفت و به فردا نرسید
ای نسیمِ سحر آرام بگو
که چرا عشق به دریا نرسید
و بعد
صدای دیگری از دور میآید؛
صدایی که انگار از دلِ خاکِ دیگری بلند شده:
العُمرُ یَمضی
وَ القلبُ یبحثُ عن نافذةٍ
تُطلُّ على ما لم یُولد بعد.[۱]
در ادامهی مسیر
باد از کوههای غرب میگذرد
و زبانش عوض میشود:
ئهو رێگا
ههر لهناو خهم و خۆشییه
ئهو کاتێ
دهگهیت به خۆت
کاتێک دهزانیت رۆژ لهتوو دهرووشت.[۲]
راه
باز هم ادامه دارد
و اینبار
صدای گرمِ ترکی
مثل چراغی کوچک در دل تاریکی روشن میشود:
یولون سَسی
گجهنین باغریندان گَلیر.
سَن گِدیرسَن،
اما آدین
یولدا قالار.[۳]
و تو
در پایانِ این مسیرِ چندزبانه
میفهمی
که انسان
به هر زبانی که حرف بزند
دنبال یک چیز است:
راهی که از دلِ خودش بگذرد
و به خودش برگردد.
«اوقات»
پینوشت:
۱. ترجمه: عمر میگذرد، و دل دنبال پنجرهای میگردد که رو به چیزی باز شود که هنوز به دنیا نیامده است.
۲. ترجمه: این راه همیشه میان غم و شادی است. وقتی به خودت میرسی، میفهمی روز از درون تو جوانه زده است.
۳. ترجمه: صدای راهت از دلِ شب میآید. تو میروی، اما نامت در مسیر میماند.