اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

امشب شما را با وبلاگ یکی دیگر از نویسندگان بلاگیکس همراه میکنم که نامش اسما «♡ stay strong ♡» است و این وبلاگ زیبا را به سبک همیشگی معرفی و روایت می‌کنم. 

🔪تعریف کوتاه از وبلاگ

«جایی که اسما، زنِ لرِ زاگرس‌نشین، زندگی را آهسته و بی‌هیاهو روایت می‌کند؛ با صدایی نرم، با دل‌مشغولی‌های کوچک، با نگاهِ دقیقِ کوهستانی. وبلاگش دفترچه‌ای‌ست از روزهایی که شاید ساده باشند، اما در چشم او همیشه معنایی پنهان دارند.»

شخصیت اسما: جنگیه ولی دل‌نازکه، مهربونه ولی حد داره، مذهبیه ولی خشک نیست، اجتماعی نیست ولی محبوبه، خسته‌ست ولی پرانرژی می‌نویسه، و مهم‌تر از همه: نوشتن براش کارکرد درمانی داره.

💘غالب محتوایی وبلاگ

سه ستون اصلی که جهان اسما روی آن‌ها می‌ایستد:

روایت‌های زنانهٔ زاگرسی: قصه‌های کوتاه از زندگی یک زن لر؛ از کوه، از باد گرم، از بوی خاک باران‌خورده، از مادرها و دخترها، از سکوت‌هایی که در دل کوهستان جا می‌ماند.

دل‌نوشته‌های درونی و اعتراف‌های آرام: حرف‌هایی که اسما فقط وقتی می‌نویسد که دلش سنگین شده؛ اعتراف‌هایی که نه فریادند نه شکایت—فقط واقعیتِ یک زن که همیشه بیشتر از آنچه می‌گوید، حس می‌کند.

شاعرانه‌نویسی دربارهٔ روزمرگی: توصیف نور صبح روی دیوار، صدای ظرف‌ها، قدم‌زدن کوتاه در کوچه، بوی نان تازه، خستگی‌های بی‌صدا. اسما بلد است از چیزهای کوچک، تصویر بسازد.

🏞️ داستان روایی وبلاگ اسما «♡ stay strong ♡»

اسما از آن زن‌هایی‌ست که جهان را با صدای بلند زندگی نمی‌کنند. آرام است، کم‌حرف است، اما هر چیزی را با دقتی عجیب نگاه می‌کند؛ انگار هر لحظه برایش یک راز کوچک دارد. شاید این از کوهستان آمده باشد—از زاگرس، از شیب‌های سنگی، از بادهای تند، از سکوت‌هایی که آدم را مجبور می‌کنند بیشتر بشنود و کمتر حرف بزند.

او اهل بخش جنوبی زاگرس است؛ جایی که صبح‌ها بوی خاک نم‌خورده می‌دهد و عصرها نور طلایی روی دیوارها می‌لغزد. اسما از همان کودکی یاد گرفته که زندگی را آهسته بخواند؛ مثل خواندن یک کتاب قدیمی که باید هر صفحه‌اش را مکث کنی تا معنایش را بفهمی.

وقتی می‌نویسد، عجله ندارد. جمله‌هایش مثل قدم‌زدن در یک کوچهٔ خلوت‌اند؛ آهسته، شمرده، با مکث‌هایی که انگار دارد چیزی را در دلش وزن می‌کند. او از چیزهای بزرگ نمی‌نویسد؛ نه از سیاست، نه از هیاهو. جهان اسما از چیزهای کوچک ساخته شده: از لیوان چای نیمه‌گرم، از نور زردی که روی دیوار می‌افتد، از خستگی‌ای که کسی نمی‌بیند، از لبخند کوتاهی که فقط خودش می‌فهمد چرا مهم است.

محور اصلی نوشته‌هایش همیشه یک چیز است: زندگیِ آرامِ یک زن لر که یاد گرفته از دلِ روزمرگی، معنا بسازد.

من وقتی نوشته‌هایش را می‌خوانم، حس می‌کنم دارم دفترچه‌ای را ورق می‌زنم که صاحبش هیچ‌وقت قصد نداشته کسی آن را بخواند؛ اما حالا که خوانده‌ام، نمی‌توانم ازش جدا شوم. اسما خودش را قایم نمی‌کند، اما هیچ‌وقت کامل هم دیده نمی‌شود. انگار همیشه یک لایه پنهان دارد؛ لایه‌ای که فقط در سکوت‌هایش آشکار می‌شود.

او از خستگی می‌نویسد، اما خستگی‌اش شکایت نیست؛ یک جور پذیرش آرام است. از امید می‌نویسد، اما امیدش فریاد نیست؛ یک نور کوچک است که از گوشهٔ دلش بیرون می‌زند. از عشق می‌نویسد، اما نه عاشقانه‌های پرزرق‌وبرق؛ عشق برایش همان لحظه‌ای‌ست که کسی لیوان آب را بی‌صدا جلویش می‌گذارد.

وبلاگ اسما، قصهٔ زنی‌ست که جهان را با چشم‌های آرامش می‌بیند و با دلِ همیشه‌درگیرش می‌نویسد. زنی که بلد است از روزمرگی، معنا بسازد؛ از سکوت، حرف؛ از خستگی، زیبایی؛ و از زندگی، چیزی که ارزش نوشتن داشته باشد.

لحظه

اوقات اوقات اوقات · 2 شهریور ·

لحظه، این موجودِ ریزاندامِ سرکش، بی‌اجازه وارد می‌شود و بی‌خداحافظی می‌رود و در میانِ آمدن و رفتنش سرنوشت آدمی را مثل ورق نازکی تا می‌زند؛ لحظه‌ها حافظه‌ای از جنسِ تغییر دارند، هرکدام چیزی را از ما کم می‌کنند و چیزی را در ما آغاز، گاهی زخمی ریز، گاهی فهمی بزرگ، گاهی چراغی کم‌نور که سال‌ها در شب‌های درون روشن می‌ماند؛ ما خیال می‌کنیم زندگی مسیر طولانی‌ست، اما حقیقت این است که زندگی فقط مجموعه‌ای از همین دانه‌های شن است که از میان انگشت‌ها می‌گریزند و تنها آن‌هایی می‌مانند که در ذهن جرقه‌ای روشن کرده باشند؛ لحظه‌ها بی‌رحم‌اند و یادمان می‌دهند هیچ چیز تا ابد نمی‌ماند، نه شادی، نه غم، نه آدم‌ها، و همین ناپایداری است که تکرارِ بی‌معنا را به تجربه‌ای قابل تأمل بدل می‌کند؛ آدمی وقتی بزرگ می‌شود که بفهمد لحظه‌ها را نمی‌شود نگه داشت، اما می‌شود فهمید، می‌شود از هر لحظه معنایی کوچک برداشت که در سکوت شب، در تراس نیمه‌شب تو، میان انجیر خشک* و هوای خنک، به شکل فکری آرام کنار آدم بنشیند.


پانویس:

* پست مرتبط با «ستایش انجیر خشک در نیمه شب روی نیمکت چوبی» بخوانید.

قبض و بـــســـط

اوقات اوقات اوقات · 2 شهریور ·

روح من همیشه یک‌جور موجود زنده بوده؛ نه آن‌قدر رام که همیشه حرف‌شنوی کند، نه آن‌قدر وحشی که نتوانم مهارش کنم. یک موجود کوچک، گرم، حساس… که درست وسط سینه‌ام زندگی می‌کند و هر تغییری حتی کوچک‌ترین‌ها را با تمام وجود حس می‌کند. آن روز، درست وسط یک عصر معمولی، حس کردم این موجود کوچک دارد خودش را جمع می‌کند. انگار کسی از پشت دنده‌هایم نخ نامرئی می‌کشید و همه‌چیز را به سمت داخل می‌برد. نه اتفاق بدی افتاده بود، نه کسی حرفی زده بود، اما یک تنگی بی‌نام روی دلم نشست؛ یک جور سایه که آرام‌آرام روی همه‌چیز می‌لغزد و رنگ‌ها را کدر می‌کند.

قدم زدم، آب خوردم، پنجره را باز کردم، اما هیچ‌چیز تکانم نداد. حتی نور عصر هم انگار بی‌رمق شده بود. نشستم کنار پنجره و به خیابان نگاه کردم؛ آدم‌ها رد می‌شدند، ماشین‌ها می‌رفتند، اما هیچ‌کدام به من نمی‌رسید. حس می‌کردم روحم مثل پرنده‌ای که از باد تند ترسیده، بال‌هایش را جمع کرده و در گوشه‌ای پناه گرفته. این همان قبض بود؛ لحظه‌ای که آدم حتی از خودش هم فاصله می‌گیرد، انگار جهان کمی تاریک‌تر می‌شود و آدم در خودش فرو می‌رود.

اما باز شدنش… آن دیگر یک چیز معمولی نبود. نه صدای خنده بچه‌ها، نه نور پنجره، نه بوی قهوه. این‌بار چیزی عجیب‌تر، عمیق‌تر، غیرمنتظره‌تر بود. وقتی داشتم از پنجره فاصله می‌گرفتم، چشمم افتاد به یک چیز کوچک روی میز: یک تکه کاغذ قدیمی، گوشه‌اش تاخورده، با خطی که سال‌ها بود ندیده بودم. یادداشتی که سال‌ها پیش برای خودم نوشته بودم؛ یک جمله کوتاه: «اگر امروزت سخت است، شاید فردایت دارد خودش را آماده می‌کند.»

همین جمله، همین تکه کاغذ، مثل یک کلید کوچک درونم چرخید. انگار کسی از پشت پرده‌های ذهنم گفت: «تو قبلاً هم این‌جا بوده‌ای. و هر بار برگشته‌ای.» نفس عمیق‌تری کشیدم، انگار روحم از گوشه‌ای که قایم شده بود بیرون آمد و دوباره بال‌هایش را باز کرد. یک‌هو حس کردم جهان دوباره قابل لمس شده؛ نه چون چیزی بیرون تغییر کرده بود، بلکه چون من تغییر کرده بودم.

آن روز فهمیدم بسط همیشه از بیرون نمی‌آید؛ گاهی از یک یادآوری کوچک، یک خاطره، یک جمله، یک چیزی که خودت برای روزهای سخت کنار گذاشته‌ای. فهمیدم روح آدم مثل یک مسافر است؛ گاهی در ایستگاه‌های تاریک می‌ماند، اما همیشه راهی برای ادامه پیدا می‌کند. قبض و بسط فقط حال خوب و بد نیست؛ یک ریتم پنهان است، یک نفس کشیدن آرام که اگر آدم بفهمدش، دیگر از تنگی‌های بی‌دلیل نمی‌ترسد. می‌داند این جمع شدن مقدمه یک باز شدن تازه است؛ مثل قبل از طلوع که هوا همیشه کمی سردتر و تاریک‌تر می‌شود، اما همین سردی نشانه نزدیک شدن نور است.


پانویس:

قبض و بسط مثل نفس کشیدن روحه.

اگه فقط قبض بود، خفه می‌شدیم.

اگه فقط بسط بود، خام می‌موندیم.

قبض ما رو عمیق می‌کنه، بسط ما رو زنده نگه می‌داره.

آدمی که این دو رو بفهمه، وقتی حالش بد می‌شه، به جای اینکه خودش رو سرزنش کنه، می‌گه: «باشه… الان وقت جمع شدنه. بعدش وقت باز شدن می‌رسه.» این فهم، آدم رو آروم می‌کنه؛ یه جور بلوغ خاموش.

میانِ عشق و مین

اوقات اوقات اوقات · 30 مرداد ·

تقدیر

همیشه با دستِ لرزان

بر صفحه‌ی جهان می‌نویسد؛

نه از ترس،

از این‌که می‌داند

هر حرفی که بگذارد

سرنوشتِ یک قوم

به سمتِ نور یا تاریکی

کج می‌شود.

میانِ کافر و مؤمن

دیوار نکشید؛

فقط

خطی گذاشت

تا ببینیم

کدام‌مان

جرأتِ عبور دارد.

بر سقفِ جهنم

بهشت را نقاشی کرد

تا بفهمیم

نجات

هیچ‌وقت

از بیرون نمی‌آید؛

باید از درونِ آتش

روشن شویم.

صفت‌ها را

یکی‌یکی

به ما بخشید

و بعد

«ترین» را گذاشت

تا بفهمیم

انسان

همیشه

در جست‌وجوی اغراق است

نه حقیقت.

از بامِ عشق

بر دلِ آدم فرود آمد

و ما

بی‌خبر از مین‌ها

به سمتِ نور دویدیم؛

انگار

هیچ‌کس

به ما نگفته بود

که عشق

گاهی

خطرناک‌تر از جنگ است.

دنیا را بست

و دوربین گذاشت

تا ببیند

در این مدارِ تکراری

چندبار

می‌توانیم

بدونِ سقوط

دوباره

شروع کنیم.

«اوقات»

اثرِ انگشتِ اجتماعی

اوقات اوقات اوقات · 29 مرداد ·

می‌گن اگر می‌خوای گذشته‌ی یک ملت رو بفهمی، لازم نیست کتاب‌های قطور تاریخ رو ورق بزنی؛ کافی‌ست ببینی وقتی همدیگه رو می‌بینن، چی می‌گن. سلام‌ها مثل دانه‌هایی هستن که در خاکِ تجربه‌های سخت کاشته شدن و نسل‌به‌نسل سبز شدن. هر ملت، یک جمله‌ی کوچک رو تبدیل کرده به یک یادگار بزرگ.

در ایران، سلام از جنس خبر است. انگار مردم این سرزمین همیشه کنار آتش نشسته‌اند و منتظرند کسی از دور بیاید و بگوید «چه خبر؟»؛ چون تاریخ‌شان پر از اتفاق بوده، پر از داستان‌هایی که باید شنیده می‌شده. این سؤال فقط یک سلام نیست؛ یک کنجکاویِ تاریخی است، یک عادتِ قدیمی برای اینکه مطمئن شوند چیزی از چشم‌شان دور نمانده.

در چین، سلام از جنس نان است. قرن‌ها قحطی و کمبود غذا، مردم را طوری تربیت کرده که اولِ هر دیدار بپرسند «چیزی خوردی؟»؛ یعنی مهم‌ترین نگرانی‌شان این بوده که طرف گرسنه نباشد، که زندگی هنوز قابل تحمل باشد. این سلام، یک جور دل‌سوزی خاموش است؛ مثل مادری که بی‌هوا می‌پرسد: «غذا خوردی؟»

در ژاپن، سلام از جنس کار است. کشوری که بعد از جنگ جهانی دوم با زحمت و نظم خودش را دوباره ساخت، یاد گرفت که احترام به تلاشِ دیگری را در اولین جمله‌ی برخورد بگذارد: «خسته نباشی». این سلام یعنی «می‌دانم سختی کشیدی، من زحمتت را می‌بینم». یک جور نوازشِ محترمانه‌ی روح است.

در آمریکا، سلام از جنس یخ‌شکنی است. سرزمینی که آدم‌ها از صدها فرهنگ مختلف کنار هم جمع شدند و نیاز داشتند یک جمله‌ی مشترک برای شروع حرف داشته باشند. «How are you» بیشتر از اینکه سؤال باشد، یک کلید است؛ کلیدی برای باز کردن درِ مکالمه، برای اینکه فاصله‌ها کمتر شود.

در جهان عرب، سلام از جنس امنیت است. در روزگاری که هر برخورد می‌توانست تهدید یا دوستی باشد، مردم یاد گرفتند اول بگویند «السلام علیکم»؛ یعنی «من با صلح آمده‌ام». این سلام مثل بلند کردن دست‌های خالی است؛ نشانه‌ی اینکه خطر و دشمنی در کار نیست.

در شرق آفریقا، سلام از جنس خبر است؛ اما نه خبرِ سیاسی یا تاریخی، بلکه خبرِ زندگی. «Habari؟» یعنی «تو چه می‌دانی؟ چه چیزی باید بدانم؟» در فرهنگ‌های شفاهی، خبر مثل آب جریان دارد و سلام یعنی دعوت به این جریان است.

وقتی این سلام‌ها را کنار هم می‌گذاری، یک مسیر واحد شکل می‌گیرد؛ انگار همه‌ی ملت‌ها در یک راه طولانی قدم زده‌اند، اما هرکدام با یک بارِ متفاوت. یکی با بارِ قحطی، یکی با بارِ کار، یکی با بارِ امنیت، یکی با بارِ مهاجرت، یکی با بارِ خبر. و این بارها تبدیل شده‌اند به اولین کلمه‌ای که بین دو انسان ردوبدل می‌شود.

سلام‌ها فقط کلمه نیستند؛ خاطره‌ی جمعی ملت‌ها هستند. هر ملتی هرچه بیشتر با یک درد یا نیاز زندگی کرده، همان شده امضای روزمره‌اش. و شاید زیبایی ماجرا همین باشد: اینکه پشت هر «سلام» یک داستان خوابیده؛ داستانی که اگر گوش بدهی، جهان را بهتر می‌فهمی.

نانوا امروز هم با همان لبخند نصفه‌نیمه‌ی همیشگی‌اش سر بلند کرد؛ لبخندی که نه کاملاً شادی‌ست، نه کاملاً خستگی—چیزی میان این دو، مثل نانی که هنوز نمی‌دانی خوب پخته یا باید کمی دیگر در تنور بماند. گفت: «گرمه‌ها!»

و من، طبق آیین دیرینه‌ی نانوایی‌رفتن، پاسخ دادم: «آره، خیلی.»

در همان لحظه فهمیدیم این گفت‌وگو نه قرار است جهان را تغییر دهد، نه حتی حال کسی را بهتر کند؛ اما بخشی از تشریفات کوچک زندگی‌ست. همان قرارداد نانوشته‌ای که جامعه برایمان تنظیم کرده: آدم‌ها باید درباره‌ی هوا حرف بزنند.  

هوا ممکن است هیچ حرف تازه‌ای نداشته باشد، اما ما همچنان موظفیم آن را موضوع گفت‌وگو کنیم؛ انگار اگر یک روز درباره‌ی گرما یا سرما حرف نزنیم، نظم جهان مختل می‌شود و نان‌ها دیگر پف نمی‌کنند.

این مکالمه‌ی کوتاه، این «گرمه‌ها» و «آره، خیلی»، شاید ساده باشد، اما مثل نمک روی نان است؛ کم، اما لازم. چیزی که روز را طبیعی‌تر، انسانی‌تر و کمی بامزه‌تر می‌کند.

امروز می‌خواهم سری بزنم به وبلاگ شهاب «حرف های یک آدم جا مانده!»؛ قراره پست‌هاش رو ورق بزنم، خلقیاتش رو از لابه‌لای جمله‌هاش بیرون بکشم و ببینم این وبلاگ دقیقاً چه دنیایی رو برامون داره روایت می‌کنه.

🧡تعریف کوتاه از وبلاگ

وبلاگ شهاب، مثل یک دفترچهٔ جا مانده از زندگی است؛ جایی که آدم فکر می‌کند نویسنده‌اش همیشه یک قدم عقب‌تر از دنیا مانده، اما یک قدم جلوتر از فهم آدم‌ها. نوشته‌هایی که نه دنبال قشنگ‌کاری‌اند، نه دنبال ژست روشنفکری؛ بیشتر شبیه حرف‌های یک آدم خسته‌دل‌اند که بلد نیست دروغ بگوید، بلد نیست ادا دربیاورد، فقط بلد است صادق باشد.

🍁غالب محتوایی و شیرازهٔ وبلاگ

شیرازهٔ این وبلاگ روی سه ستون می‌ایستد:

صراحتِ بی‌نقاب — شهاب حرف را همان‌طور که از دلش می‌گذرد می‌نویسد؛ نه با بزک، نه با سانسور.

دل‌زدگیِ نجیب — یک جور خستگی آرام، یک جور دل‌گرفتگی که نه غر می‌زند، نه قهر می‌کند؛ فقط می‌نویسد تا سبک شود.

تأمل‌های روزمره — از آدم‌ها، از خیابان، از رابطه‌ها، از سکوت‌ها؛ چیزهایی که همه می‌بینند ولی کمتر کسی بلد است ازشان حرف بزند.

وبلاگ شهاب مثل یک کوچهٔ خلوت است؛ از آن کوچه‌هایی که چراغ نارنجی دارد و آدم وقتی واردش می‌شود، بی‌اختیار قدمش آهسته‌تر می‌شود.

🏃داستان روایی وبلاگ «حرف های یک آدم جا مانده!»

همیشه چیزی را گم کرده؛ اما اگر کمی نزدیک‌تر بروی، می‌فهمی هیچ‌چیز را گم نکرده، فقط زیادی با خودش درگیر است، زیادی با جهان حرف می‌زند و زیادی از آدم‌ها فاصله می‌گیرد تا صدای ذهنش را بهتر بشنود. شهاب از آن آدم‌هاست که صبح‌ها با یک فنجان چای می‌نشیند کنار پنجره و به جای اینکه روزش را برنامه‌ریزی کند، شروع می‌کند به مرور چیزهایی که هنوز ننوشته؛ انگار هر روزش یک دفتر ناتمام است. حرف زدنش آرام است، اما فکر کردنش تند؛ آن‌قدر تند که گاهی وسط حرف، مکث می‌کند و تو می‌فهمی ذهنش رفته یک جای دیگر، یک خاطره، یک تصویر، یک جمله‌ی نصفه که باید کاملش کند.

شهاب از جنگ و قهر و هیاهو خوشش نمی‌آید؛ نه اینکه بلد نباشد بجنگد، نه، فقط ترجیح می‌دهد آدم‌ها را با یک لبخند خسته و یک جمله‌ی کوتاه آرام کند. اهل نمایش نیست، اهل ادعا نیست، اهل شلوغ‌بازی نیست؛ بیشتر شبیه کسی‌ست که جهان را از پشت شیشه نگاه می‌کند و هر چیزی را با یک آه کوتاه می‌سنجد. وقتی می‌نویسد، انگار دارد با خودش درد دل می‌کند؛ جمله‌هایش مثل آدم‌هایی‌اند که از راه دور آمده‌اند و خسته‌اند، اما هنوز امیدی ته چشمشان مانده.

شهاب همیشه می‌گوید «آدم باید یک‌جوری زندگی کنه که شب‌ها شرمنده‌ی خودش نباشه» و راستش را بخواهی، خودش هم همین‌طور است؛ ساده، بی‌ادا، بی‌هیاهو، اما پر از آن آتش ریز و آرامی که فقط نویسنده‌ها دارند. من هر بار که او را می‌بینم، حس می‌کنم شهاب یک‌جور نویسنده‌ی جامانده است؛ نه از قطار زندگی، از قطار آدم‌هایی که عجله دارند. او عجله ندارد، شهاب همیشه یک قدم عقب‌تر می‌ایستد تا جهان را بهتر ببیند، تا آدم‌ها را بفهمد، تا دردها را لمس کند، تا حرف‌هایی را که هیچ‌کس نمی‌زند، توی دلش نگه دارد و یک روز، شاید یک روز خوب، همه را بریزد روی کاغذ.

بلاگیکس این روزها دقیقاً شبیه یک محله‌ی کوچک قدیمی شده؛ همان‌جایی که اگر یکی در را محکم ببندد، صدایش تا ته کوچه می‌رود، اگر یکی قهر کند همه خبردار می‌شوند، و اگر یکی برگردد، همه وانمود می‌کنند «نه بابا، ما که فهمیدیم از اول قصد رفتن نداشتی!» این رفت‌وآمدها، این دلگیری‌ها، این خداحافظی‌های دراماتیک و برگشت‌های یواشکی، همه‌اش بخشی از یک زیست‌اجتماعی طبیعی است؛ چیزی که جامعه‌شناس‌ها با کلی اصطلاح قلمبه‌سلمبه توضیحش می‌دهند، اما ما می‌توانیم خیلی ساده بگوییم: «آدمیزاد همین است؛ قهر می‌کند، آشتی می‌کند، می‌رود، برمی‌گردد، و تهش دلش می‌خواهد دیده شود.» بلاگیکس در اصل یک آزمایشگاه کوچک زندگی است؛ جایی که ما تمرین می‌کنیم چطور با آدم‌هایی که مثل ما نیستند کنار بیاییم، چطور نقد را بدون گاز گرفتن بپذیریم، چطور سکوت را قهر فرض نکنیم، و چطور توقعات‌مان را کمی پایین بیاوریم تا زندگی قابل‌تحمل‌تر شود.

اگر بتوانیم در این دهکده‌ی مجازی، با همه‌ی اختلاف‌سلیقه‌ها، سوءتفاهم‌ها، حساسیت‌ها و غرغرها، مسالمت‌آمیز کنار هم بمانیم، خب یعنی در زندگی واقعی هم می‌توانیم آدم‌های متمدن‌تری باشیم؛ چون واقعیت این است که بلاگیکس نسخه‌ی کوچک‌شده‌ی جهان بیرون است، فقط با کمی ادویه‌ی طنز و کمی چاشنی احساس.

پس این رفتن‌ها و آمدن‌ها را خیلی جدی نگیریم؛ این‌ها نه نشانه‌ی بحران‌اند، نه نشانه‌ی فروپاشی. این‌ها فقط تمرین‌اند؛ تمرینِ تحمل، تمرینِ گفت‌وگو، تمرینِ فهمیدن، و تمرینِ اینکه گاهی لازم است یک قدم عقب برویم، یک چای بخوریم، و دوباره برگردیم. تهش هم همه‌ی ما می‌دانیم: کسی که می‌رود، معمولاً هنوز یک گوشه‌ی دلش اینجاست؛ و کسی که می‌ماند، چراغ این محله را روشن نگه می‌دارد تا بقیه راه برگشت را گم نکنند.


پانویس:

بلاگیکس مثل یک کافه‌ی کوچک است. گاهی یکی قهر می‌کند و می‌رود بیرون، گاهی یکی می‌گوید «من دیگه نمیام»، گاهی یکی می‌نشیند گوشه و فقط نگاه می‌کند. اما همیشه یک نفر هست که چراغ را روشن نگه می‌دارد. همیشه یک نفر هست که برمی‌گردد. همیشه یک نفر هست که دوباره می‌نویسد.

این یعنی جامعه هنوز زنده است.

آدمیزاد، خودش یک تکه از طبیعت است که کت‌وشلوار پوشیده یا شال‌وکلاه کرده و در خیابان‌ها راه می‌رود! اگر خوب نگاه کنیم، هیبت انسان و تغییرات خلق‌وخوی او، چیزی جز تکرارِ چرخه طبیعت در مقیاسی کوچکتر نیست. زندگی و روان ما شبیه یک شعر سپید است؛ قافیه و قانون خشک و ازپیش‌تعیین‌شده‌ای ندارد، اما ریتمِ پنهانِ روزگار در تمام سطرها و سکوت‌هایش جریان دارد.

ما هم در درونمان سرد و گرم می‌شویم، جوانه می‌زنیم، می‌ریزیم و در یک چرخه سورئال و شگفت‌انگیز، دوباره از نو آغاز می‌کنیم. بیایید این چرخه‌ی انسانی را ورق بزنیم:

۱. روزگارِ رویش و شوقِ جوانه زدن

یک روزهایی در زندگی هست که آدم در درونش احساس گرما و بیداری می‌کند. دلِ آدم از لبه‌ها شروع می‌کند به گرم شدن و یخ‌های انجماد و ناامیدی آب می‌شوند.

این دوره، زمان شکوفایی روان است؛ روزهایی که پر از «باید بشود»هاییم. امید، مثل پیچک از در و دیوار دل بالا می‌رود، خنده‌هایمان بی‌دلیل است و چشم‌هایمان برق می‌زند. در این حال روانی، ما شبیه درختی هستیم که به هر نسیمی واکنش نشان می‌دهد؛ منعطف، آسیب‌پذیر اما سرشار از انرژی حیات.

۲. دورانِ حرارت و تبِ رسیدن

بعد می‌رسیم به روزگارِ پرحرارتِ دویدن‌ها، عرق ریختن‌ها و به‌دست‌آوردن‌ها. انسان در این دوره روانی، در اوج هیبت و غرور خودش ایستاده است؛ پر از کمال‌گرایی و عطشِ فتح کردن.

اما همین تب‌وتاپ هم خستگی دارد. گاهی افکار آدم در این هیاهو، مثل خار و خاشاکِ خشک در بادِ روزگار سرگردان می‌شود. آدم در دلِ شلوغی‌ها و دویدن‌های بی‌وقفه، ناگهان احساس می‌کند چقدر تشنه است؛ تشنه یک سایه، یک سکوت عمیق و یک گوشه دنج برای نفس کشیدن و فرار از آفتابِ تندِ انتظارات.

۳. زمانِ عبور و غربالِ هستی

و ناگهان... هوا در درونِ آدمیزاد رو به سردی می‌رود. این دوره از روان، شاید زیباترین، عمیق‌ترین و اگزیستانسیال‌ترین دورانِ بلوغ باشد.

زهرِ آن تب‌وتابِ پرحرارت می‌شکند. آدم شروع می‌کند به غربال کردن؛ آدم‌های اضافی، حرص‌وجوش‌های بیهوده، بحث‌های بی‌نتیجه و کینه‌های قدیمی را مثل برگ‌های خشک از شاخ‌وبرگِ هیبتش پایین می‌ریزد. در این گذرِ ملایم، آدم بیشتر سکوت می‌کند و بیشتر تماشا می‌کند. گاهی ترجیح می‌دهد مثل یک نویسنده گمنام، در گوشه‌ای بنشیند و فقط عبور رهگذران و خاطرات را در دفترِ ذهنش بایگانی کند.

این روزها، روزهای دلتنگی‌های بی‌دلیل اما شیرین است؛ زمانی که آدم با خودش به یک صلحِ درونی می‌رسد و می‌پذیرد که بعضی چیزها باید بریزند و تمام شوند، تا جا برای آرامش باز شود.

۴. دورانِ خلوت و انزوا

در نهایت، روزهایی می‌رسد که آدم کرکره‌ها را پایین می‌کشد. یک راه‌بندانِ خودخواسته در دل برپا می‌کند تا کسی وارد خلوتش نشود.

این انزوا از سرِ کینه یا افسردگی نیست؛ بلکه مثل خوابِ عمیقِ درختان، یک نیازِ ضروری برای زنده ماندن و تجدید قواست. در این روزهای سرد و سکوتِ درونی، آدم به بایگانیِ مرتب‌شده‌ی خاطراتش پناه می‌برد، دست‌های روحش را روی کُرسیِ گرمِ گذشته و تجربیاتش گرم می‌کند تا ریشه‌هایش در اعماق تاریکی، جان بگیرند.

حرف آخرِ این چرخه:

اگر با این چشم به خودمان و آدم‌های اطرافمان نگاه کنیم، دیگر از تغییر خلق‌وخوی هم نمی‌رنجیم.

وقتی می‌بینیم رفیقمان در لک رفته و کم‌حرف شده، می‌فهمیم در دورانِ عبور و ریزشِ خودش به سر می‌برد؛ نباید پاپیچش شویم، فقط باید برایش یک چای داغ بریزیم و بگذاریم پله‌پله این گذار را طی کند.

وقتی کسی بی‌قرار و پرخاشگر است، در تب‌وتاپ و حرارتِ روحش گیر افتاده و نیاز به یک نسیم ملایم و کمی درک دارد.

ما آدم‌ها، چرخه‌های متحرکیم. فقط باید یاد بگیریم در هر حالتی، لباسِ مناسبِ همان حالِ روح را به تن کنیم و اجازه دهیم طبیعتِ درونمان، کارِ خودش را بکند.