قبض و بـــســـط

اوقات اوقات اوقات · 2 شهریور 15:36 · خواندن 2 دقیقه

روح من همیشه یک‌جور موجود زنده بوده؛ نه آن‌قدر رام که همیشه حرف‌شنوی کند، نه آن‌قدر وحشی که نتوانم مهارش کنم. یک موجود کوچک، گرم، حساس… که درست وسط سینه‌ام زندگی می‌کند و هر تغییری حتی کوچک‌ترین‌ها را با تمام وجود حس می‌کند. آن روز، درست وسط یک عصر معمولی، حس کردم این موجود کوچک دارد خودش را جمع می‌کند. انگار کسی از پشت دنده‌هایم نخ نامرئی می‌کشید و همه‌چیز را به سمت داخل می‌برد. نه اتفاق بدی افتاده بود، نه کسی حرفی زده بود، اما یک تنگی بی‌نام روی دلم نشست؛ یک جور سایه که آرام‌آرام روی همه‌چیز می‌لغزد و رنگ‌ها را کدر می‌کند.

قدم زدم، آب خوردم، پنجره را باز کردم، اما هیچ‌چیز تکانم نداد. حتی نور عصر هم انگار بی‌رمق شده بود. نشستم کنار پنجره و به خیابان نگاه کردم؛ آدم‌ها رد می‌شدند، ماشین‌ها می‌رفتند، اما هیچ‌کدام به من نمی‌رسید. حس می‌کردم روحم مثل پرنده‌ای که از باد تند ترسیده، بال‌هایش را جمع کرده و در گوشه‌ای پناه گرفته. این همان قبض بود؛ لحظه‌ای که آدم حتی از خودش هم فاصله می‌گیرد، انگار جهان کمی تاریک‌تر می‌شود و آدم در خودش فرو می‌رود.

اما باز شدنش… آن دیگر یک چیز معمولی نبود. نه صدای خنده بچه‌ها، نه نور پنجره، نه بوی قهوه. این‌بار چیزی عجیب‌تر، عمیق‌تر، غیرمنتظره‌تر بود. وقتی داشتم از پنجره فاصله می‌گرفتم، چشمم افتاد به یک چیز کوچک روی میز: یک تکه کاغذ قدیمی، گوشه‌اش تاخورده، با خطی که سال‌ها بود ندیده بودم. یادداشتی که سال‌ها پیش برای خودم نوشته بودم؛ یک جمله کوتاه: «اگر امروزت سخت است، شاید فردایت دارد خودش را آماده می‌کند.»

همین جمله، همین تکه کاغذ، مثل یک کلید کوچک درونم چرخید. انگار کسی از پشت پرده‌های ذهنم گفت: «تو قبلاً هم این‌جا بوده‌ای. و هر بار برگشته‌ای.» نفس عمیق‌تری کشیدم، انگار روحم از گوشه‌ای که قایم شده بود بیرون آمد و دوباره بال‌هایش را باز کرد. یک‌هو حس کردم جهان دوباره قابل لمس شده؛ نه چون چیزی بیرون تغییر کرده بود، بلکه چون من تغییر کرده بودم.

آن روز فهمیدم بسط همیشه از بیرون نمی‌آید؛ گاهی از یک یادآوری کوچک، یک خاطره، یک جمله، یک چیزی که خودت برای روزهای سخت کنار گذاشته‌ای. فهمیدم روح آدم مثل یک مسافر است؛ گاهی در ایستگاه‌های تاریک می‌ماند، اما همیشه راهی برای ادامه پیدا می‌کند. قبض و بسط فقط حال خوب و بد نیست؛ یک ریتم پنهان است، یک نفس کشیدن آرام که اگر آدم بفهمدش، دیگر از تنگی‌های بی‌دلیل نمی‌ترسد. می‌داند این جمع شدن مقدمه یک باز شدن تازه است؛ مثل قبل از طلوع که هوا همیشه کمی سردتر و تاریک‌تر می‌شود، اما همین سردی نشانه نزدیک شدن نور است.


پانویس:

قبض و بسط مثل نفس کشیدن روحه.

اگه فقط قبض بود، خفه می‌شدیم.

اگه فقط بسط بود، خام می‌موندیم.

قبض ما رو عمیق می‌کنه، بسط ما رو زنده نگه می‌داره.

آدمی که این دو رو بفهمه، وقتی حالش بد می‌شه، به جای اینکه خودش رو سرزنش کنه، می‌گه: «باشه… الان وقت جمع شدنه. بعدش وقت باز شدن می‌رسه.» این فهم، آدم رو آروم می‌کنه؛ یه جور بلوغ خاموش.