لحظه

اوقات اوقات اوقات · 2 شهریور 18:22 · خواندن 1 دقیقه

لحظه، این موجودِ ریزاندامِ سرکش، بی‌اجازه وارد می‌شود و بی‌خداحافظی می‌رود و در میانِ آمدن و رفتنش سرنوشت آدمی را مثل ورق نازکی تا می‌زند؛ لحظه‌ها حافظه‌ای از جنسِ تغییر دارند، هرکدام چیزی را از ما کم می‌کنند و چیزی را در ما آغاز، گاهی زخمی ریز، گاهی فهمی بزرگ، گاهی چراغی کم‌نور که سال‌ها در شب‌های درون روشن می‌ماند؛ ما خیال می‌کنیم زندگی مسیر طولانی‌ست، اما حقیقت این است که زندگی فقط مجموعه‌ای از همین دانه‌های شن است که از میان انگشت‌ها می‌گریزند و تنها آن‌هایی می‌مانند که در ذهن جرقه‌ای روشن کرده باشند؛ لحظه‌ها بی‌رحم‌اند و یادمان می‌دهند هیچ چیز تا ابد نمی‌ماند، نه شادی، نه غم، نه آدم‌ها، و همین ناپایداری است که تکرارِ بی‌معنا را به تجربه‌ای قابل تأمل بدل می‌کند؛ آدمی وقتی بزرگ می‌شود که بفهمد لحظه‌ها را نمی‌شود نگه داشت، اما می‌شود فهمید، می‌شود از هر لحظه معنایی کوچک برداشت که در سکوت شب، در تراس نیمه‌شب تو، میان انجیر خشک* و هوای خنک، به شکل فکری آرام کنار آدم بنشیند.


پانویس:

* پست مرتبط با «ستایش انجیر خشک در نیمه شب روی نیمکت چوبی» بخوانید.