آدمی؛ تقویمی با روزگاران نانوشته
· 27 مرداد · خواندن 3 دقیقه آدمیزاد، خودش یک تکه از طبیعت است که کتوشلوار پوشیده یا شالوکلاه کرده و در خیابانها راه میرود! اگر خوب نگاه کنیم، هیبت انسان و تغییرات خلقوخوی او، چیزی جز تکرارِ چرخه طبیعت در مقیاسی کوچکتر نیست. زندگی و روان ما شبیه یک شعر سپید است؛ قافیه و قانون خشک و ازپیشتعیینشدهای ندارد، اما ریتمِ پنهانِ روزگار در تمام سطرها و سکوتهایش جریان دارد.
ما هم در درونمان سرد و گرم میشویم، جوانه میزنیم، میریزیم و در یک چرخه سورئال و شگفتانگیز، دوباره از نو آغاز میکنیم. بیایید این چرخهی انسانی را ورق بزنیم:
۱. روزگارِ رویش و شوقِ جوانه زدن
یک روزهایی در زندگی هست که آدم در درونش احساس گرما و بیداری میکند. دلِ آدم از لبهها شروع میکند به گرم شدن و یخهای انجماد و ناامیدی آب میشوند.
این دوره، زمان شکوفایی روان است؛ روزهایی که پر از «باید بشود»هاییم. امید، مثل پیچک از در و دیوار دل بالا میرود، خندههایمان بیدلیل است و چشمهایمان برق میزند. در این حال روانی، ما شبیه درختی هستیم که به هر نسیمی واکنش نشان میدهد؛ منعطف، آسیبپذیر اما سرشار از انرژی حیات.
۲. دورانِ حرارت و تبِ رسیدن
بعد میرسیم به روزگارِ پرحرارتِ دویدنها، عرق ریختنها و بهدستآوردنها. انسان در این دوره روانی، در اوج هیبت و غرور خودش ایستاده است؛ پر از کمالگرایی و عطشِ فتح کردن.
اما همین تبوتاپ هم خستگی دارد. گاهی افکار آدم در این هیاهو، مثل خار و خاشاکِ خشک در بادِ روزگار سرگردان میشود. آدم در دلِ شلوغیها و دویدنهای بیوقفه، ناگهان احساس میکند چقدر تشنه است؛ تشنه یک سایه، یک سکوت عمیق و یک گوشه دنج برای نفس کشیدن و فرار از آفتابِ تندِ انتظارات.
۳. زمانِ عبور و غربالِ هستی
و ناگهان... هوا در درونِ آدمیزاد رو به سردی میرود. این دوره از روان، شاید زیباترین، عمیقترین و اگزیستانسیالترین دورانِ بلوغ باشد.
زهرِ آن تبوتابِ پرحرارت میشکند. آدم شروع میکند به غربال کردن؛ آدمهای اضافی، حرصوجوشهای بیهوده، بحثهای بینتیجه و کینههای قدیمی را مثل برگهای خشک از شاخوبرگِ هیبتش پایین میریزد. در این گذرِ ملایم، آدم بیشتر سکوت میکند و بیشتر تماشا میکند. گاهی ترجیح میدهد مثل یک نویسنده گمنام، در گوشهای بنشیند و فقط عبور رهگذران و خاطرات را در دفترِ ذهنش بایگانی کند.
این روزها، روزهای دلتنگیهای بیدلیل اما شیرین است؛ زمانی که آدم با خودش به یک صلحِ درونی میرسد و میپذیرد که بعضی چیزها باید بریزند و تمام شوند، تا جا برای آرامش باز شود.
۴. دورانِ خلوت و انزوا
در نهایت، روزهایی میرسد که آدم کرکرهها را پایین میکشد. یک راهبندانِ خودخواسته در دل برپا میکند تا کسی وارد خلوتش نشود.
این انزوا از سرِ کینه یا افسردگی نیست؛ بلکه مثل خوابِ عمیقِ درختان، یک نیازِ ضروری برای زنده ماندن و تجدید قواست. در این روزهای سرد و سکوتِ درونی، آدم به بایگانیِ مرتبشدهی خاطراتش پناه میبرد، دستهای روحش را روی کُرسیِ گرمِ گذشته و تجربیاتش گرم میکند تا ریشههایش در اعماق تاریکی، جان بگیرند.
حرف آخرِ این چرخه:
اگر با این چشم به خودمان و آدمهای اطرافمان نگاه کنیم، دیگر از تغییر خلقوخوی هم نمیرنجیم.
وقتی میبینیم رفیقمان در لک رفته و کمحرف شده، میفهمیم در دورانِ عبور و ریزشِ خودش به سر میبرد؛ نباید پاپیچش شویم، فقط باید برایش یک چای داغ بریزیم و بگذاریم پلهپله این گذار را طی کند.
وقتی کسی بیقرار و پرخاشگر است، در تبوتاپ و حرارتِ روحش گیر افتاده و نیاز به یک نسیم ملایم و کمی درک دارد.
ما آدمها، چرخههای متحرکیم. فقط باید یاد بگیریم در هر حالتی، لباسِ مناسبِ همان حالِ روح را به تن کنیم و اجازه دهیم طبیعتِ درونمان، کارِ خودش را بکند.