🌒 روایت یک تغییر بی‌صدا

اوقات اوقات اوقات · 3 شهریور 21:53 · خواندن 1 دقیقه

هیچ‌کس نفهمید از کِی شروع شد.

نه اتفاق بزرگی افتاده بود، نه خبری رسیده بود. فقط یک روز، وسطِ شلوغی معمولی زندگی، حس کردی چیزی در تو آرام‌آرام جابه‌جا می‌شود؛ مثل یک صندلی که کسی بی‌صدا از گوشه‌ی اتاق بردارد و جای دیگری بگذارد.

تغییر همیشه همین‌طور است؛

بی‌سروصدا، بی‌هیاهو، بی‌آنکه حتی خودت بفهمی.

یک روز از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی دیگر مثل قبل از چیزها نمی‌رنجی، یا برعکس، چیزهایی که قبلاً بی‌اهمیت بودند حالا برایت مهم شده‌اند. انگار جهان همان جهان است، اما تو یک درجه جابه‌جا شده‌ای؛ یک میلی‌متر، نه بیشتر. اما همین میلی‌متر، مسیرت را عوض می‌کند.

آدم‌ها فکر می‌کنند تغییر با تصمیم‌های بزرگ شروع می‌شود؛

اما حقیقت این است که تغییر از یک لحظه‌ی کوچک آغاز می‌شود:

از یک نگاه، یک جمله، یک سکوت، یک خستگی، یک دل‌سردی، یا حتی یک شادی کوتاه.

لحظه‌ای که هیچ‌کس نمی‌بیند، اما تو را از درون تکان می‌دهد.

و شاید زیباترین بخش ماجرا همین باشد:

اینکه بزرگ‌ترین تغییرهای زندگی، همیشه در سکوت اتفاق می‌افتند؛

در جایی که هیچ‌کس شاهدش نیست،

در جایی که فقط خودت می‌دانی چه شد و چرا شد.


شب آرام می‌گذرد،

اما در دلِ آدمی هزار چیز جابه‌جا می‌شود.

هیچ‌کس نمی‌بیند، اما همین‌ها مسیر فردا را می‌سازند.

«اوقات»