روزِ بیادعا
· 17 ساعت پیش · صبح
از لبهٔ پنجره بالا میآید
و خانه
بیهیچ اتفاق بزرگی
آرام روشن میشود.
من
لیوانی را از روی میز برمیدارم
و حس میکنم جهان
گاهی همین سادگیست؛
چیزی که نه میخواهد بماند
نه میخواهد برود
فقط هست.
در خیابان
باد
برگها را جابهجا میکند
و من
به حرکتشان نگاه میکنم
بیآنکه معنایی بسازم؛
هر چیز
حق دارد همانطور که هست
جاری باشد.
عصر
چای دم میکنم
و بخارِ آرامش
به سقف میرسد
بیهیچ خاطرهای
بیهیچ اشارهای
فقط یک گرمای ساده
که میشود روی آن
لحظهای نشست.
شب
چراغها را خاموش میکنم
و تاریکی
نه تهدید است
نه پناه
فقط جاییست
برای اینکه فکرها
آرامتر راه بروند.
و من
در میان این روزِ معمولی
میفهمم
گاهی کافیست
به جهان
اجازه بدهی
همانطور که هست
ادامه پیدا کند.
«اوقات»