در کوچه‌ پس کوچه‌هایِ آدم‌ها

اوقات اوقات اوقات · 10 شهریور · خواندن 2 دقیقه

آدم‌های سخت‌خو، همان‌هایی که دلشان مثل درِ چوبیِ قدیمی سفت بسته می‌شود، همیشه برایم شبیه خانه‌هایی بوده‌اند که پنجره‌هایشان رو به کوچه باز نمی‌شود.

نه از سر بدی؛ از سر ترس.

از سر زخمی که جایی خورده‌اند و حالا هر نسیمی را بادِ خطرناک می‌بینند.

با آدم‌های یوبس حرف‌زدن مثل این است که بخواهی روی زمین خشک، باغچه بسازی. باید آرام آب بدهی، آرام حرف بزنی، آرام نزدیک شوی؛ وگرنه خاک ترک می‌خورد و همه‌چیز می‌ریزد.

آدم‌های خسیس فقط در پول خسیس نیستند؛ در احساس هم کم‌خرج‌اند.

محبت را با قطره‌چکان می‌دهند، اعتماد را با ذره‌بین می‌سنجند، و لبخند را انگار از صندوق امانات بانک بیرون می‌کشند.

ارتباط با آن‌ها مثل معامله‌ای است که باید هزار بار امضا شود تا تازه یک تاییدیه خشک و خالی از دهانشان بیرون بیاید.

آدم‌های گوشه‌گیر، آن‌هایی که همیشه یک گوشه‌ی تاریک را انتخاب می‌کنند، شبیه گربه‌های خیابانی‌اند:

نه فرار می‌کنند، نه نزدیک می‌شوند؛ فقط نگاه می‌کنند.

اگر یک قدم اشتباه برداری، می‌پرند و می‌روند.

اگر درست نزدیک شوی، شاید یک روز بیایند کنار دستت بنشینند و از همان سکوتشان با تو حرف بزنند.

اما سخت‌ترینشان، آدم‌های بدگمان و توهم‌زده هستند؛

کسانی که هر حرف ساده را مثل یک پرونده‌ی جنایی بررسی می‌کنند.

سلامت را بازجویی می‌کنند، مهربانی‌ات را تله می‌بینند، و سکوتت را نقشه.

ارتباط با آن‌ها مثل راه‌رفتن روی یخ نازک است؛

باید قدم‌هایت را بشماری، کلماتت را وزن کنی، و حتی نگاهت را مدیریت کنی.

با این آدم‌ها حرف‌زدن، گاهی مثل این است که بخواهی چراغی را در اتاقی روشن کنی که سیم‌کشی‌اش خراب است؛

هر بار کلید را می‌زنی، یا نور می‌آید یا جرقه.

اما اگر یک‌بار نور بیاید، همان یک‌بار می‌تواند اتاق را روشن کند.

در نهایت، من همیشه فکر می‌کنم آدم‌های سخت‌خو مثل قلعه‌های قدیمی هستند:

دیوارهایشان بلند است، درهایشان سنگین، و نگهبان‌هایشان همیشه بیدار.

اما اگر یک‌بار اجازه‌ی ورود بدهند، داخل قلعه پر از داستان‌هایی است که هیچ‌کس نشنیده؛

پر از زخم‌هایی که کسی ندیده؛

و پر از مهربانی‌هایی که سال‌ها پشت دیوار مانده‌اند.

ارتباط با آن‌ها سخت است، اما اگر بتوانی راهی پیدا کنی،

گاهی همان‌ها می‌شوند وفادارترین آدم‌های زندگی‌ات.


در دلِ آدم‌های سخت، باغچه‌ای خاموش خوابیده است؛

اگر روزی بارانِ اعتماد ببارد،

گل‌هایی می‌رویند که هیچ‌کس باور نمی‌کرد.

«اوقات»