یک جهان، عقربه

اوقات اوقات اوقات · 9 شهریور · خواندن 1 دقیقه

ساعت روی دیوار مثل پیرمردی‌ست که از بلندی جهان را تماشا می‌کند؛ عقربه‌هایش سه موجود متفاوت‌اند: کودکی که بی‌وقفه می‌دود، مردی که همیشه عجله دارد، و زنی که آرام و بی‌صدا قدم می‌زند؛ اما حقیقت این است که آن‌ها نمی‌چرخند، ما را می‌چرخانند. هر ثانیه، چاقوی کوچکی‌ست که ضربه‌ای آرام اما قطعی می‌زند و دقیقه، جنازه‌ی لحظه‌ها را جمع می‌کند و ساعت، دفتر مرگِ روزمره‌ی ما را می‌نویسد. با این‌حال، در میان این خشونتِ آرام، گاهی صبح‌ها که چای هنوز داغ است و جهان کمی مهربان‌تر، ساعت آهسته‌تر تیک‌تیک می‌کند؛ انگار می‌خواهد به ما فرصت بدهد تا یک روز دیگر را از نو شروع کنیم. و عجیب‌تر این‌که در تمام این رفت‌وآمدها، لحظه‌ای کوتاه هست که عقربه‌ها درست روی هم می‌افتند؛ لحظه‌ای شبیه آشتیِ دو آدمِ قهر، سکوتِ میان دو جمله، یا فهمیدنِ حقیقتی که دیر رسیده. آن‌جا زمان برای یک چشم‌به‌هم‌زدن می‌ایستد، جهان مکث می‌کند، و ما ناگهان می‌فهمیم ساعت تنها شیئی‌ست که به‌جای ما نفس می‌کشد و زندگی حتی وقتی حواس‌مان نیست، راه خودش را ادامه می‌دهد.