خانه علیه من
· 3 ساعت پیش · خواندن 1 دقیقه امروز صبح با اعتمادبهنفسی بیدار شدم که اصلاً با واقعیت زندگی من سازگار نبود.
همینجوری از تخت پریدم پایین و گفتم: «من امروز همه کارامو انجام میدم!»
ده دقیقه بعد، داشتم دنبال شارژر میگشتم که معلوم نیست چرا همیشه تصمیم میگیره مهاجرت کنه و تو هیچ کشوری هم اقامت نمیگیره.
رفتم آشپزخونه که صبحونه بخورم.
نان رو از فریز درآوردم و گذاشتم تو دستگاه؛ دستگاه یه نگاهی بهم کرد، انگار میخواست بگه:
«تو هنوز فکر میکنی من کار میکنم؟ من از سهشنبه اعتصابم.»
آخرش نان نیمسوخته خوردم که مزهش دقیقاً شبیه شکستهای زندگی بود.
بعد گفتم اتاق رو مرتب کنم.
سه دقیقه بعد، روی زمین نشسته بودم و داشتم با یه کابل USB بحث میکردم که چرا گره خورده.
کابل هم با اعتمادبهنفس گفت:
«من گره میخورم چون میتونم. تو مشکل داری، نه من.»
ظهر که شد، تصمیم گرفتم یه کار مفید انجام بدم.
رفتم بیرون، هوا اونقدر گرم بود که مغزم گفت:
«من امروز کار نمیکنم، فقط در حد زندهبودن فعالیت دارم.»
منم برگشتم خونه و گفتم: «باشه، امروز روزِ احترام به مغزه.»
عصر، یه لیوان چای ریختم.
چای سرد شد.
نه چون فراموش کردم—چون چای هم تصمیم گرفته بود با من همکاری نکنه.
لیوان گفت: «تو آدمی نیستی که چای داغ بخوره. تو آدمی هستی که چای سرد رو با غمهای زندگی قاطی میکنه.»
شب که شد، نشستم فکر کردم:
امروز هیچ کاری نکردم،
هیچچیزی درست پیش نرفت،
هیچ وسیلهای با من همکاری نکرد،
اما…
حداقل فهمیدم وسایل خونهم شخصیت دارن و همهشون هم از من شاکین.
اینم یه جور موفقیته دیگه.