بطنِ امنِ نهنگ و اضطرابِ کارت‌های تلفن

اوقات اوقات اوقات · 11 مرداد 20:34 · خواندن 4 دقیقه

بیش از دو دهه از آن روزها می‌گذرد، اما هنوز هم وقتی بوی صابونِ مراغه‌ای یا عطرِ نانِ تازه‌ی سلف‌سرویس به مشامم می‌رسد، زمان متوقف می‌شود. ورود به مدرسه‌ی شبانه‌روزیِ خیریه، برای من شبیه معجزه‌ای بود که از آستینِ آقای کمالی بیرون آمد. خوابگاهِ مدرسه با دیوارهای آجری‌اش، شبیه بطنِ گرمِ نهنگی بود که مرا از طوفانِ بی‌رحمِ خیابان بلعیده بود تا در امان نگهم دارد.

برای پسری که تا دیروز خوابگاهش یک قفسِ فلزی و گرمایشِ شبانه‌اش یک چراغ نفتیِ رنگ‌ورورفته بود، داشتنِ یک تخت‌خوابِ فنری با پتوی سربازیِ پلنگی، حکمِ پادشاهی داشت.

سالن مطالعه؛ محرابِ رستگاری

مدرسه‌ی ما یک سالنِ مطالعه‌ی بزرگ داشت با میزهای چوبیِ به هم چسبیده و لامپ‌های مهتابی که گاهی با صدای ضعیفی پرپر می‌زدند. آن سالن، محرابِ من بود. من دیگر دغدغه‌ی یخ زدنِ انگشتانم را نداشتم. دیگر نیازی نبود با چشمانِ نیمه‌باز مراقبِ دستگاهِ برشِ چاپخانه باشم یا ترسِ آتش گرفتنِ روزنامه‌ها خوابم را پاره کند.

حالا تمامِ کینه‌ام از فقر را در نوکِ مدادم جمع می‌کردم و روی تست‌های دیفرانسیل و فیزیک آوار می‌کردم. من شبیه تشنه‌ای بودم که به چشمه رسیده است. شب‌ها، وقتی بچه‌های دیگرِ خوابگاه از خستگی بیهوش می‌شدند، من در سکوتِ سنگینِ سالن مطالعه می‌ماندم. در آن سکوت، وقتی مغزم از حل معادلات سوت می‌کشید، دفترچه‌ی قرمزم را باز می‌کردم و برای رویا، برای سرمای دکه و برای دست‌های پینه‌بسته‌ی پدرم شعر سپید می‌نوشتم:

«من درختی بودم که برای رسیدن به خورشید، ریشه‌هایش را از خاک بیرون کشید... حالا در گلدانی سفالی، نفس می‌کشم، زنده می‌مانم، اما جای زخمِ تبرِ جدایی تا ابد روی تنم می‌سوزد.»

دروغِ مقدس و استرسِ صفر شدنِ اعتبار

یکی از بزرگ‌ترین حفره‌های تاریکِ روحم در تمام آن سال‌ها، عذابِ وجدانِ رها کردنِ خانواده‌ام بود. من آن‌ها را در آن روستای دورافتاده و غبارگرفته جا گذاشته بودم تا خودم به دنبالِ نور بروم.

آن روزها (اواخر دهه‌ی هفتاد و اوایل هشتاد)، ارتباطِ ما به یک کیوسکِ فلزی در چهارراه‌ِ نزدیکِ مدرسه و یک کارت تلفنِ اعتباری ختم می‌شد که مثل جانم از آن مراقبت می‌کردم. عصرِ جمعه‌ها، دلتنگی شبیه یک پیچکِ سمی دورِ گلویم می‌پیچید. به کیوسک می‌رفتم، کارت تلفن را با دست‌های یخ‌زده داخل دستگاه می‌گذاشتم. صفحه‌ی دیجیتالِ کوچکِ تلفن، اعتبارم را نشان می‌داد. شماره‌ی مخابراتِ روستا را می‌گرفتم. صدای بوق‌های ممتد، شبیه صدای باد در دشت‌های زادگاهم بود.

مسئولِ مخابراتِ روستا گوشی را برمی‌داشت و من می‌گفتم: «کَلْ حسین... بی‌زحمت بگو بابام بیاد پای تلفن... بگو پسرش از شهر زنگ زده.»

بیست دقیقه‌ی آزگار در سرمای کیوسک منتظر می‌ماندم. وقتی بالاخره صدای خسته و خش‌دارِ پدرم در گوشی می‌پیچید، تمام حواسم بین شنیدن صدای او و نگاه کردن به اعدادِ روی مانیتورِ تلفن که به سرعت کم می‌شدند، پاره‌پاره می‌شد.

می‌پرسید: «جات چطوره بابا؟ عمه‌ت خوبه؟»

و من، در حالی که می‌دیدم اعتبارِ کارتم به صفر نزدیک می‌شود و بوقِ اخطارِ قطع شدن در گوشم می‌زند، با عجله همان دروغِ مقدس را فریاد می‌زدم:

«جام گرمه آقاجان... خیالتون تخت. عمه هم سلام می‌رسونه...»

من دردِ آوارگی را به تنهایی به دوش می‌کشیدم تا غرورِ پدرِ کارگرم نشکند. اگر می‌فهمید پسرش در شهر آواره‌ی دکه‌ها شده، با همان دست‌های خالی می‌آمد و مرا برمی‌گرداند؛ و این یعنی مرگِ رویای درس خواندنِ من. قبل از اینکه بغضم بترکد، اعتبار تمام می‌شد، تماس قطع می‌گردید و من می‌ماندم و بوقِ اشغال و انعکاسِ تصویرِ پر از اشکِ خودم در شیشه‌ی سردِ کیوسک.

عطرِ آویشن از پشتِ شیشه‌های مینی‌بوس

مادرم سواد نداشت که برایم نامه بنویسد، اما زبانِ عشق او چیز دیگری بود. هر ماه یک‌بار، راننده‌ی مینی‌بوسِ روستا که برای خرید لوازم به شهر می‌آمد، جلوی درِ مدرسه توقف می‌کرد. با آن لهجه‌ی شیرینِ روستایی صدایم می‌زد و یک بقچه‌ی کوچکِ پارچه‌ای دستم می‌داد.

بقچه را که باز می‌کردم، بوی آویشنِ کوهی، بوی کشک‌های خشک‌شده‌ی محلی و چند مشت مغز گردو که مادرم با سنگ شکسته بود، تمامِ خوابگاه را پر می‌کرد. روی گردوها هنوز ردِ سیاهیِ پوستِ آن‌ها مانده بود؛ و من می‌دانستم دست‌های مادرم تا چند روز از شکستنِ این گردوها سیاه مانده است.

همان گردوها، شب‌ها در سالن مطالعه جانِ دوباره‌ای به من می‌بخشید. من با هر تکه کشکی که در دهان می‌گذاشتم، قسم می‌خوردم که این تبعیدِ خودخواسته و این جداییِ تلخ را با یک موفقیتِ بی‌نظیر جبران کنم. من محکوم بودم که بایستم و بجنگم، چون هزینه‌ی ایستادنِ امروزِ من در قامتِ یک استاد دانشگاه، با کارت‌های تلفنِ خالی‌شده، دروغ‌های مصلحتیِ یک پسرِ تنها و دست‌های سیاه‌شده‌ی مادری در یک روستای دورافتاده پرداخت شده بود.