«تبهکارِ وقت» و «قهرمانِ اشتباهات»
· 15 مرداد · خواندن 3 دقیقه سالها گذشته است، اما حافظهی من هنوز مثل دمای اهواز در تیرماه، داغِ داغ است. وقتی به آن دوران نگاه میکنم، خودم را میبینم؛ یک «روشنفکرِ پوشالی» با شلوار پیلهدار که فکر میکرد با تغییر جهان فقط یک ترم فاصله دارد، در حالی که هنوز نمیتوانست جورابهای لنگهبهلنگهاش را در شلوغیِ اتاق پیدا کند.
آن زمانها، من مظهرِ «ولخرجیِ استراتژیک» بودم. یادم هست در اوجِ جوگیریِ تحصیلی، یک کلاسورِ پاپکو خریدم ۲ هزار تومان! عددی که آن موقع برای خودش هیمنهای داشت و میشد با آن نصفِ جاده ساحلی را خرید. چنان با ابهت کلاسور را زیر بغل میگرفتم که انگار نسخهی اصلیِ «کتاب قانون» ابنسینا را حمل میکنم؛ غافل از اینکه تنها محتوایِ باارزشِ داخل آن، نقاشیهایِ سبیل برای اساتید و لیستِ غیبتهایم بود. وضعیت مالیمان هم که تعریفی نداشت، اما لاکچریبازیِ ما جای دیگری بود: ۵ هزار تومان میدادیم و کلِ غذایِ هفتهی سلف را رزرو میکردیم. ۵ هزار تومان برای یک هفته «چلوکبابِ لاستیکی» و «قیمهیِ بیهویت» که انگار در دیگهایِ ضدگلوله پخته میشدند!
گعدههای شبانه و مهِ غلیظِ بهمن:
شبهای خوابگاه، قلمرویِ دود و رویا بود. در اتاقهایِ کوچکی که دودِ سیگارِ «بهمنِ» رفقا فضایش را شبیه به لندنِ مهآلود کرده بود، جمع میشدیم. همیشه یک نفر بود که یک گیتارِ رنگورو رفته داشت و با سه تا آکوردی که به زور بلد بود، طوری آهنگهایِ غمگین میخواند که انگار تمامِ دردهایِ بشریت روی شانههایِ نحیفش سنگینی میکند. ما هم در آن فضایِ عرفانی-دودی، در موردِ «اگزیستانسیالیسم» بحث میکردیم، در حالی که بزرگترین دغدغهمان این بود که چرا آبِ خوابگاه دوباره قطع شده و آیا سوسکهایِ حمام دوباره قصدِ عملیاتِ انتحاری دارند یا نه.
نیچهیِ سلف و سیاستِ پوچ:
آن روزها بازارِ انجمنها و تشکلهای سیاسی هم داغ بود. من هم که همیشه جوگیر! عضوِ هر گروهی میشدم که احساس میکردم تریبون دارد. البته واقعیت این بود که من نه چپ را میشناختم و نه راست را؛ من فقط دنبال جایی میگشتم که کولر گازیاش بهتر کار کند تا کمی از دستِ شرجیِ اهواز فرار کنم. در همان شلوغیهای سلف، همیشه چشمم به دانشجویی میافتاد که شباهتِ عجیبی به «فریدریش نیچه» داشت؛ با همان سبیلهایِ پرپشت و نگاهی چنان تلخ که انگار تمامِ کتابهایِ فلسفه را جویده و تف کرده است. شنیده بودیم چند باری هم خودکشی کرده، اما هر بار ملکالموت به خاطرِ غلظتِ گرد و غبارِ اهواز، آدرس را گم کرده و او به ناچار دوباره به آغوشِ سلف و خورشتهایِ چرب برگشته بود.
گرد و خاک و حماسهیِ تقلب:
و اما اهواز بود و خاکش! روزهایی که آسمان رنگِ پفک نمکی میشد و ما به جای اکسیژن، رسماً «خاکشیر» تنفس میکردیم. در همین وضعیت، امتحانات هم فرا میرسید. من که تمامِ ترم را صرفِ تحلیلِ فلسفیِ دودِ سیگار کرده بودم، به تنها راهِ باقیمانده یعنی «تقلب» پناه میبردم. یک بار چنان فرمولها را ریز روی دستم نوشته بودم که شبیه نقشهی گنج شده بود، اما از بدشانسی، عرقِ ناشی از شرجیِ ۹۰ درصدیِ اهواز چنان همه چیز را در هم آمیخت که سرِ جلسه، دستم شبیه به تابلویِ نقاشیِ «جیغِ» ادوارد مونک شد! مراقب هم که بالای سرم آمد، فقط با دلسوزی نگاهم کرد و گفت: «پسرم، برو دستت رو بشور، علم پیشکش!»
عشقهایِ جاده خاکی:
عشقهایِ ما هم که داستانی بود برای خودش. ماجراهایی که با یک «جزوه گرفتنِ» ساده شروع میشد و در ذهنِ فانتزیزدهی ما به ازدواج و زندگی در پاریس ختم میگشت. اما واقعیتِ اهواز بیرحم بود. اکثرِ این عشقها، بعد از یک پیادهرویِ طولانی زیر آفتابِ سوزان، وقتی که هر دو طرف شبیه به بستنیِ قیفیِ آبشده میشدند و دیگر از آن تیپِ ژولیده چیزی باقی نمیماند، به «جاده خاکی» میزد و با یک جملهی «قسمت نبود» تمام میشد. من خودم یک بار چنان درگیرِ یکی از این جاده خاکیها شدم که معدلِ آن ترمم حتی از دمایِ یخچالِ خوابگاه هم پایینتر آمد.
حالا که به آن روزها فکر میکنم، میبینم چقدر «تبهکارِ وقت» و «قهرمانِ اشتباهات» بودم. اما آن منِ خنگِ ۲ هزار تومانی، با تمامِ سادگیاش، خیلی دوستداشتنیتر از این منِ امروزی است. آن زمان، اگر هیچچیز در زندگیام سر جایش نبود، حداقل میدانستم که مقصر یا گرمای هواست یا آن سوسکهایِ پرندهی اهوازی که تمرکزِ فیلسوفانهی من را به هم میزدند!