طلوعِ ناگهانیِ چای و آفتاب
· 16 مرداد · خواندن 2 دقیقه بیایید برای یکبار هم که شده، از این جغرافیایِ پر از بغض و کوچههای مهگرفته بیرون بیاییم و نگاهی به آن سوی پنجره بیندازیم؛ آنجا که جهان، علیرغم تمام سختگیریهایش، هنوز کورسوی کوچکی از مهربانی را برای ما روشن نگه داشته است. زندگی همیشه آن هیولای خستهکنندهای نیست که در قابِ اتاقهای تاریک انتظارمان را میکشد؛ گاهی همین طعمِ سادهی یک استکان چای داغ در یک عصرِ بیهیاهو، تمامِ قواعد بازی را به هم میریزد.
میدانم؛ خستهایم. از این دویدنهای بیحاصل، از این چرخدندههای زنگزدهی روزمرگی و از این تکرارِ ملالآوری که گاهی حتی نفس کشیدن را هم قسطی میکند. اما مگر انسان با چه زنده است؟ جز همین جرقههای کوچک و ناگهانی که از لابلای ترکهای دیوارِ سختی سرک میکشند؟
لحظههایی که نجاتمان میدهند:
بویِ نانِ تازه که صبحِ زود، پیلهی خواب را از تنِ خیابان پاره میکند.
صدایِ گنجشکهای بیخیالی که روی شاخههای لختِ درختِ حیاط، بیمحابا از فردا میخوانند.
نگاهِ گمشدهای که ناگهان به یک لبخندِ غیرمنتظره در پیادهرو گره میخورد و بساطِ سنگینِ دلتنگی را برای دقایقی از روی شانهمان برمیدارد.
شاید حقیقت این باشد که ما برای «شکستن» نیامدهایم؛ این روزگارِ سرسخت است که میخواهد خممان کند، اما هنرِ ما دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند: جوانه زدن از دلِ سیمان. درست مثل همان گلدانِ قدیمی پشت پنجره که هیچکس به باغبانیاش امید نداشت، اما روزی با تمامِ توان شکوفه داد.
امروز، بیایید برای لحظهای هم که شده، ماشینحسابِ ذهنیمان را خاموش کنیم. دست از دویدن برداریم و اجازه دهیم بارانِ سادهی یک اتفاقِ خوب، غبارِ خستگی را از تنِ روحمان بشوید. به خودت یادآوری کن که تو هنوز زندهای؛ با تمامِ زخمها، با تمامِ شکستگیها و با تمامِ این شوقِ عجیبی که هنوز در عمقِ سینهات برای فردایی روشنتر نفس میکشد.
یک استکان چای برای خودت بریز. بنشین کنارِ همین پنجرهای که رو به دنیا باز است. جهان هر چقدر هم که تاریک باشد، برای روشن شدنِ دلِ ما، تنها بهانهای کوچک مثلِ یک لبخند کافیست.