اگر بخواهم تمام آن روزهای آوارگی در خیابان را روی تقویم بشمارم، دقیقاً یک ماه طول کشید. سی روزی که هر یک روزش برای من به اندازه یک سالِ سرد و پرالتهاب گذشت. دکه‌ی روزنامه‌فروشیِ «اوستا حبیب»، یک قفسِ فلزی کوچک و محدود بود که در آن یک ماه، تبدیل به میدان جنگِ من برای بقا شد.

در همان روزهای اول، عمه‌ام با چشمانی پف‌کرده و چادری که سراسیمه سر کرده بود، مرا در چاپخانه پیدا کرد. با گریه التماس کرد که برگردم. اما غرورِ جریحه‌دارشده‌ی من، از سرمای خیابان بزرگ‌تر بود. دستانِ پینه‌بسته‌اش را بوسیدم و گفتم: «عمه جان، من اینجا راحتم. جام گرمه و نونم تو جیبِ خودمه. برگردم، هم خودم می‌شکنم، هم زندگیِ شما تلخ می‌شه.» رفت، اما تا مدت‌ها بغضِ آن روزش روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد.

من با همان شاگردانه‌ی ناچیزِ چاپخانه، شکمم را با نان بربری و پنیر سیر می‌کردم. هر روز صبحِ زود، پیش از اذان، روزنامه‌ها را دسته‌بندی می‌کردم و بعد، در تاریکی به سمتِ وضوخانه‌ی مسجدِ بازارچه می‌دویدم. آبی به سر و رویم می‌زدم و هفته‌ای یک‌بار هم به حمام عمومی (نمره) می‌رفتم تا بوی تندِ نفت و جوهر را از تنم بشویم و با لباسی تمیز، شبیه یک دانش‌آموزِ عادی پشت نیمکتِ دبیرستان بنشینم. شب‌ها نیز در دکه، زیر نور زردِ یک چراغ‌قوه روی روزنامه‌های باطله مچاله می‌شدم و با ولع تست‌های کنکور را می‌زدم.

رویا؛ روشناییِ کوچکِ آن سی روز:

در دلِ همان یک ماهِ سخت بود که پای «رویا» به داستانِ من باز شد. دختری آرام و غمگین که در عصرهای بارانی، برای خرید سیگارِ پدرِ بیمارش به دکه می‌آمد. رابطه‌ی ما در نهایتِ حجب و حیا و در حاشیه‌ی امنِ همان قفس فلزی شکل گرفت.

گاهی که سوز سرما بیداد می‌کرد، او کنار پیت حلبیِ شعله‌وری که بیرون دکه روشن می‌کردم می‌ایستاد. در سکوت، فلاسک کوچک چای قندپهلویی را که یواشکی آورده بود به دستم می‌داد. در همان شب‌ها بود که برایش از دفترچه‌ی قرمزم شعر سپید می‌خواندم، او گوش می‌داد و با لبخندش، سرمای استخوان‌سوز و بوی تندِ چراغِ «علاءالدین» سبزی که اوستا حبیب برایم آورده بود را قابل تحمل می‌کرد. رویا، تنها دلخوشیِ من در آن سی روزِ تاریک بود؛ احساسی ناب که لابه‌لای تیتر درشت روزنامه‌ها در قلبم جوانه زد.

نقطه عطف: رازِ دکه فاش می‌شود

اما این زندگیِ دوگانه نمی‌توانست تا ابد پنهان بماند. خستگیِ مزمن، چشمانِ همیشه سرخ و دست‌هایی که هرچه می‌شستم باز هم ردی از جوهرِ چاپخانه در شیارهایشان پیداست، بالاخره کار دستم داد.

«آقای کمالی»، دبیر ادبیاتمان، مردی جاافتاده و دقیق بود. او تنها کسی بود که انشاها و متن‌های مرا با ولع می‌خواند و همیشه زیر برگه‌هایم می‌نوشت: "قلمت بوی درد و پختگی می‌دهد، پسرم."

عصر یکی از روزهای اواخر آن یک ماه، هوا به شدت سرد بود و بارانِ ریزی می‌بارید. من کرکره‌ی دکه را تا نیمه پایین کشیده بودم و زیر نور علاءالدین، غرقِ حل کردنِ مسائل فیزیک بودم. ناگهان کسی به پیشخوان فلزی تقه زد. سرم را بالا آوردم و خشکم زد. آقای کمالی با یک چترِ سیاه و کیف چرمی‌اش، آن‌سوی دریچه ایستاده بود.

نگاهش از روی چهره‌ی بهت‌زده‌ی من، سر خورد روی علاءالدینِ نفتی، پتوهای نازکِ مچاله‌شده در گوشه‌ی دکه، تکه‌نانِ خشکیده‌ی کنارِ پیشخوان و در نهایت، کتابِ فیزیکِ بازمانده‌ام. قطرات باران از لبه‌ی چترش می‌چکید، اما او بی‌حرکت ایستاده بود. چند ثانیه‌ی طولانی فقط نگاهم کرد. چانه‌اش لرزید.

با صدایی که به زحمت از گلویش خارج می‌شد گفت: «تو... تو اینجا زندگی می‌کنی؟ اون انشاهای شاهکار... از دلِ این قفسِ آهنی بیرون میاد؟»

سرم را پایین انداختم. شرم تمام وجودم را گرفت: «آقا... ما یه جا کار می‌کنیم، همینجا هم می‌خوابیم. جامون بد نیست...»

آقای کمالی چترش را بست، بی‌اعتنا به باران، از لای دریچه دستِ زمخت و جوهری‌ام را محکم گرفت. چشمانش خیس شده بود، نه از باران، از اشک. گفت: «وسایلت رو جمع کن. تو جات اینجا نیست. تو باید قلم دست بگیری، نه اینکه تو این سرما بلرزی.»

کوچ به سوی آرامش؛ مدرسه‌ی خیریه:

آن شب، برخلافِ اصرار و ترسِ من از اوستا حبیب، آقای کمالی مرا با خودش برد. فردا صبح، او که از وضعیتِ درسی و استعداد من آگاه بود، دستم را گرفت و به یک مجتمع آموزشی شبانه‌روزی که زیر نظر یک بنیاد خیریه‌ی معتبر اداره می‌شد، برد.

با ضمانت و پیگیریِ دلسوزانه‌ی او، مدیریتِ مدرسه پرونده‌ام را پذیرفت. وقتی برای اولین بار کلیدِ کمدِ فلزیِ خوابگاه را به دستم دادند، احساس کردم دنیا را به من داده‌اند.

روز بعدش رفتم و اتفاق تازه زندگی ام را به اوستا حبیب گفتم، او هم خیلی خوشحال شد و برایم آرزوی موفقیت کرد.

یک تختِ گرم: دیگر نیازی نبود روی بسته‌های روزنامه‌ی باطله بخوابم و از سرمای فلز بلرزم.

غذای گرم و حمام: بوی نفتِ علاءالدین جایش را به بوی صابون و غذای گرمِ سلف‌سرویس داد. دیگر نیازی به دویدن به سمتِ مسجد در تاریکیِ صبح نبود.

تمرکزِ مطلق: حالا می‌توانستم تمامِ انرژی‌ام را که پیش از این صرفِ تقلا برای نمردن از سرما و گرسنگی می‌شد، روی درس‌هایم و کنکور متمرکز کنم.

آن روزها، دکه و چاپخانه را ترک کردم، اما دفترچه‌ی قرمزم را با خود به خوابگاه آوردم. شب‌ها در سکوتِ خوابگاه، روی تختم می‌نشستم و به دختری فکر می‌کردم که دیگر هرگز او را ندیدم. دختری که بوی باران می‌داد و در عصرهای تاریکِ آن سی روزِ تلخ، با چای قندپهلو و لبخندش، اجازه نداد انسانیت و امید در وجودِ پسرکِ دکه‌خواب یخ بزند. حالا من در مسیری هموارتر قدم گذاشته بودم و رویای دانشگاه، دیگر یک سرابِ دوردست در میانِ دودِ پیتِ حلبی نبود.