عبور از فرمول های مهندسی، کوچ به سوی رستگاریِ کلمات
· 14 مرداد · خواندن 3 دقیقه سالهای لیسانس در آن کلانشهرِ داغ، به جنگی تمامعیار میانِ دو دنیای کاملاً متفاوت تبدیل شد. روزها در کلاسهای دانشکدهی مهندسی، میانِ معادلاتِ، فرمول ها و منطقِ سردِ اعداد غرق بودم و شبها در شیفتهای طاقتفرسای چاپخانهی صنعتیِ شهر، با بوی سرب و صدای کرکنندهی دستگاههای چاپِ افست دستوپنجه نرم میکردم.
من مهندسی میخواندم چون در دنیای پسری که از فقر و روستا آمده بود، مهندس شدن امنترین و منطقیترین راه برای فرار از گرسنگی و رسیدن به ثبات بود. اعداد دروغ نمیگفتند و فرمولها همیشه به یک جوابِ قطعی میرسیدند؛ اما روحِ من، با قطعیت و چارچوبهای آهنین بیگانه بود.
تولدِ یک پناهگاهِ بیزمان:
در همان شبهایی که کنار دستگاهِ چاپ میایستادم و خروجِ دستههای روزنامه و مجلات را تماشا میکردم، نقطهی عطفی در درونم شکل گرفت. من دیگر فقط به دستگاهِ مکانیکیِ چاپ نگاه نمیکردم، بلکه نگاهم روی تیترها، دردهای جامعه و کلماتی که روی کاغذهای کاهی نقش میبستند، قفل میشد. من جوهر را از روی غلتکها پاک میکردم، اما میخواستم کسی باشم که آن جوهر را به معنا تبدیل میکند. دفترچهی قرمزم دیگر برای حجمِ حرفهایم، شعرهای سپیدم و نگاهِ انتقادیام به جامعه کافی نبود.
با ورودِ اینترنت به زندگیها، رویای قدیمیام رنگِ واقعیت گرفت. من پناهگاهِ جدیدم را در فضای مجازی بنا کردم؛ وبلاگهایی ساختم که برای من حکمِ یک حریمِ امن را داشتند. فضایی کاملاً ناشناس که در آن میتوانستم بدونِ نام و چهره، دردهایی را بنویسم که در قالبِ زمان نمیگنجیدند؛ انگار نوشتن در آن خلوتِ مجازی، تنها راهِ من برای رسیدن به یک «رستگاریِ» درونی بود. من پشتِ نامهای مستعار پنهان میشدم، اما کلماتم عریانترین و واقعیترین بخشِ وجودم بودند. بازخوردهایی که از آدمهای غریبه میگرفتم، به من فهماند که قدرتِ من در حلِ معادلاتِ مهندسی نیست، بلکه در لمسِ روحِ جامعه و کلمات است.
تصمیمِ بزرگ؛ طغیان علیه منطقِ مهندسی:
وقتی دورهی کارشناسی مهندسی به پایان رسید، همه منتظر بودند با مدرکم واردِ یک کارخانهی صنعتی شوم و برای همیشه به یک زندگیِ کارمندی و بیحاشیه تن بدهم. اما من در یک تصمیمِ جنونآمیز و شجاعانه، تمامِ معادلات را به هم ریختم.
من مسیرم را کج کردم تا برای مقطعِ ارشد و دکتری، به جای فولاد و بتن، انسان و جامعه را بشناسم. در آزمونِ تحصیلات تکمیلی، وارد رشتهی علوم اجتماعی و ارتباطات شدم.
این تغییر رشته، برای خیلیها یک خودکشیِ تحصیلی بود، اما برای من، شبیهِ بازگشت به خانهی پدری بود. من از ماشینها فرار کردم تا به آدمها برسم. در کلاسهای جامعهشناسی و ارتباطات، من فقط تئوری نمیخواندم؛ من تمامِ آن سالهای آوارگی در دکهی فلزی، شبهای خوابگاهِ خیریه، فقرِ پنهانِ روستا و نگاههای خستهی کارگرانِ چاپخانه را در قالبِ نظریههای علمی کالبدشکافی میکردم.
رسیدن به قله؛ پیوندِ قلم، جامعه و دانشگاه:
حالا که به آن مسیرِ طولانی نگاه میکنم، میبینم هیچچیز در زندگیِ من تصادفی نبود.
آن پسرکِ دکهخوابِ دیروز، امروز به جایگاهی رسیده است که رویایش را در همان شبهای سرد میدید. من امروز یک روزنامهنگار و نویسنده هستم؛ کسی که سالها پیش الفبای این کار را با لمسِ سربِ داغ و شستنِ غلتکهای چاپخانه یاد گرفت و حالا خودش تیتر میزند، تحلیل میکند و روایتگرِ دردهای جامعه است.
من امروز یک استاد دانشگاه هستم. وقتی با کت و شلوارِ مرتب پشتِ تریبون میایستم و به چهرهی دانشجویانم در کلاسهای ارتباطات و جامعهشناسی نگاه میکنم، گاهی در میانِ ردیفهای آخر، سایهی پسرکی با لباسهای رنگورورفته را میبینم که از خستگیِ کارِ شبانه چشمانش سرخ است، اما با ولع به کلماتم گوش میدهد.
داستانِ زندگیِ من، از یک روستای دورافتاده شروع شد، از سرمای یک پیتِ حلبی گذشت، در دالانی از فرمولهای مهندسی پخته شد، و در نهایت، روی سکوی دانشگاه و در لابهلای صفحاتِ روزنامهها و وبلاگهایم به آرامش رسید. من ثابت کردم که گاهی برای پیدا کردنِ مسیرِ درست، باید تمامِ پلهای پشتِ سرت را با کلماتِ یک شعرِ سپید، از نو بسازی.