روزنامهی سنجش، سرزمین نخل و آفتاب و یک دیدار در هیاهو
· 11 ساعت پیش · خواندن 4 دقیقه اواخر تابستان بود. در آن سالها، سرنوشتِ ما در صفحاتِ کاهیِ ویژهنامهی «پیک سنجش» رقم میخورد. صبحِ روزی که نتایج میآمد، قبل از باز شدنِ کیوسکِ روزنامهفروشی در صف ایستاده بودم. روزنامه را گرفتم. با دستانی که به شدت میلرزید، ستونها را خط به خط پایین آمدم.
وقتی نامم را در کنارِ نامِ یکی از بزرگترین و معتبرترین دانشگاههای دولتیِ جنوبِ کشور دیدم، زانوهایم سست شد. برای من که تمام نوجوانیام در طردشدگیِ حیاطِ عمه و انزوای خوابگاهِ خیریه گذشته بود، دیدنِ نامم در آن سطر، شبیه یک رستگاریِ تمامعیار بود. من بالاخره بلیطِ خروج از چرخهی فقر را به دست آورده بودم.
ورود به هزارتوی جنوب و بحرانِ خوابگاه:
چند روز بعد، با همان کیفِ برزنتیِ رنگورورفته و دفترچهی قرمزم، سوارِ اتوبوس شدم. وقتی اتوبوس واردِ ترمینالِ کلانشهرِ جدید شد، اولین چیزی که به استقبالم آمد، سیلیِ هوای داغ و سنگینِ جنوب بود. آفتاب در این جلگهی پهناور، شبیه یک وزنهی فیزیکی روی شانهها حس میشد. از شیشهی خاکیِ مینیبوسهای شهری، رودخانهی عظیم و پرآبی را دیدم که با پلهای هلالیاش شهر را به دو نیم کرده بود؛ شهری زنده، پرهیاهو، با مردمانی خونگرم که شبهایش بوی فلافل و رطوبتِ شرجی میداد.
پردیسِ دانشگاه، شبیه یک شهرِ کوچک بود؛ با ساختمانهای قدیمی و باشکوه، و خیابانهای وسیعی که با نخلهای سربهِفلککشیده و درختانِ درهمتنیدهی اکالیپتوس سایه انداخته بودند. وارد سالنِ بزرگِ ثبتنام شدم. کولرهای گازیِ ایستاده در سالن با تمام توان کار میکردند تا حریفِ گرمای بیرون و جمعیتِ متراکمِ داخل شوند.
فرمها را یکییکی پر کردم تا به میزِ «امور خوابگاهها» رسیدم. مسئولِ باجه، مردی خسته که مدام عرقِ پیشانیاش را پاک میکرد، نگاهی به فرمم انداخت و گفت: «ظرفیت خوابگاهِ دولتی ورودیهای جدید برای این ترم پر شده. اسمت میره تو لیستِ رزرو. تا اون موقع باید خودت یه جا رو پیدا کنی، یا ودیعهی سنگینی برای خوابگاههای خودگردانِ سطح شهر بپردازی.»
این جمله، شبیه آوار روی سرم خراب شد. ودیعه؟ من حتی پولِ کرایهی برگشتم را هم به زور داشتم! در همان لحظه بود که فهمیدم سایهی فقر هنوز دست از سرم برنداشته است. با خودم عهد کردم به جای زانوی غم بغل گرفتن، به محض خروج از دانشگاه، در خیابانهای این کلانشهرِ داغ به دنبالِ یک چاپخانهی بزرگ و صنعتی بگردم. من الفبای کار با دستگاهِ چاپ را در نوجوانی و در دکهی اوستا حبیب یاد گرفته بودم و حالا این تنها سلاحِ من برای زنده ماندن در این غربت، پرداختِ ودیعهی خوابگاه و ادامهی تحصیل بود.
یک آشناییِ بیهنگام میانِ فرمهای ثبتنام:
با ذهنی آشفته و پر از اعداد و ارقامِ هزینهها، روی یکی از نیمکتهای راهرو، درست زیرِ بادِ خنکِ کولر نشستم تا آخرین فرمِ تعهدنامه را پر کنم. خودکارم را روی کاغذ فشار میدادم، انگار میخواستم تمامِ خشمم از سیستمِ خوابگاه را روی آن خالی کنم.
در همین حین، دختری با عجله و اضطراب روی گوشهی دیگرِ نیمکت نشست. پوشهای پر از مدارک در دست داشت که لبههایشان از بینظمی بیرون زده بود. به شدت عصبی به نظر میرسید. کیفش را زیر و رو میکرد و زیر لب با کلافگی چیزی میگفت.
نگاهش با نگاهِ من گره خورد. با صدایی که سعی میکرد آرام باشد اما لرزشِ اضطراب در آن پیدا بود، گفت:
«ببخشید... خودکارتون رو چند لحظه به من امانت میدید؟ باید این فرم رو سریع تحویل بدم، باجه داره بسته میشه.»
لحظهی برخورد: خودکارم را به سمتش گرفتم. وقتی خواست فرم را روی زانویش بگذارد و بنویسد، پوشهاش از روی پایش سُر خورد و تمام مدارکش کفِ راهرو پخش شد.
بیاختیار روی زمین زانو زدم تا کمکش کنم. در همان حین که داشتم برگههای کپی شناسنامه و عکسهای پرسنلیاش را جمع میکردم، کیفِ برزنتیِ خودم هم کج شد و دفترچهی قرمزِ یادداشتهایم روی زمین افتاد.
دفترچه دقیقاً جلوی پای او باز شد. بادِ تندِ کولرِ گازی، ورقهای کاهیاش را تکان داد و روی یکی از شعرهای سپیدم متوقف شد. دختر در حالی که مدارکش را از دستِ من میگرفت، نگاهش روی خطوطِ دفترچه خشک شد. چند ثانیهی کوتاه، در میانِ آن هیاهو و سروصدای سالنِ ثبتنام، سکوتی سنگین بین ما شکل گرفت.
بالاخره سرش را بالا آورد. چشمانش برقی از کنجکاوی داشت. با لحنی که حالا دیگر مضطرب نبود، بلکه پر از احترام و تعجب بود پرسید:
«این... این شعرها رو خودتون مینویسید؟ چقدر... چقدر عمیق و غمگینن.»
هول شدم. دفترچه را سریع از روی زمین چنگ زدم و بستم. شرمِ همیشگیام از فاش شدنِ دنیای درونم باعث شد فقط سرم را تکان دهم.
لبخندی زد، خودکارم را پس داد و گفت: «من "سارا" هستم. ورودیِ همین رشته. امیدوارم باز هم بتونم از این شعرها بخونم.»
این دیدار، در میانِ آن همه دغدغه، آوارگی و اضطرابِ بیپولی، شاید یک اتفاقِ بیهنگام بود؛ اما شبیه کاشتنِ یک بذرِ کوچک در زمینی تشنه بود. دوستیِ ما از همان راهروی شلوغ، بدون هیچ اغراقِ سینمایی، تنها با یک خودکارِ امانتی و چند سطر شعرِ سپید آغاز شد.
وقتی از دانشگاه بیرون زدم و دوباره موجِ هوای داغ و شرجی به صورتم خورد، دیگر آن پسرکِ کاملاً تنها نبودم. حالا هم باید به دنبالِ بوی سرب و مرکب در چاپخانههای این شهرِ پهناور میگشتم تا رویایم را زنده نگه دارم، و هم دلیلی برای نوشتنِ شعرهای جدید در دفترچهی قرمزم پیدا کرده بودم.