اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

امروز عصر، یه چرت کوتاه زدم؛ از اون خواب‌های ظهری که آدم نیم‌ساعت بعدش با یه حس عجیب بیدار می‌شه.

توی خواب، خودم رو وسط یه تاکستان بزرگ و سرسبز دیدم.

نسیم ملایمی می‌وزید و بوی خاک نمناک و برگ‌های تازه می‌اومد. اما جالب‌ترین بخش ماجرا این بود که من اونجا فقط تماشاچی نبودم؛ داشتم مشغول کار بودم! مشغول بودم که ریسه‌های انگور رو درست کنم، اون‌ها رو مدیریت کنم و این‌طور که می‌گفتم، «گسترش‌شون بدم» تا بتونن میوه‌های جدید و تازه‌تری رو به خود ببینن.

راستش وقتی بیدار شدم، یه حس خیلی خوب و پرانرژی داشتم. انگار اون توی خواب، نمادی از یه چیز بزرگتر بود. انگار داشتم به خودم می‌گفتم که برای رسیدن به اون میوه‌های شیرین زندگی، فقط نباید منتظر نشست؛ باید رفت سراغ ریشه‌ها، باید ریسه‌ها رو درست کرد و با دقت و حوصله، زمین رو آماده کرد تا فردا قراره برام میوه‌های جدید بیاره.

می‌دونید، گاهی اوقات ذهن ما توی خواب، همون حرف‌هایی رو می‌زنه که توی بیداری شاید بهشون توجه کم می‌کنیم.

خواب من مثل یه پیام بود: «ادامه بده، داری مسیر درست رو می‌ری؛ با همین دقت و برنامه‌ریزی، به زودی وقت چیدن میوه‌هاست!»

شما هم تا حالا خوابی دیدید که بعد از بیدار شدن، انگار یه انگیزه‌ی بزرگ یا یه پیام خاص توی دلتون باقی گذاشته باشه؟ 

اگه دنبال یه موسیقی می‌گردی که هم تو رو به فضا ببره و هم هیجانِ یه فینال بزرگ رو به جونت بندازه، فقط کافیه یه آهنگ از «ژان میشل ژار» بذاری.

ببین، موسیقی ژار فقط یه سری صداهای الکترونیک نیست؛ این‌ها اصلاً یه جور «سفر» هستن. وقتی آهنگ‌های بی‌نظیری مثل Oxygène رو گوش می‌دی، انگار از شلوغی دنیا جدا شدی و وسط یه اقیانوسِ ستاره‌ای شنا می‌کنی. آرامشِ محض!

ژار به ما یاد داد که چطور می‌شه با برق و مدار، روحی در کالبد صدا دمید؛ صدایی که می‌تونه مثل یه رویا آروم باشه، و خستگی یک روز پر مشغله و روزمره رو بشوره ببره پایین!

 هدفون رو بذار و بذار ژار ببردت به دنیایی که هم قشنگه و هم خیلی هیجان‌انگیزه!

البته من صدا ها رو از اسپیکر استیج خونه پخش میکنم و به آرامش مطلق می رسم ...

سایه هایی در اتاقِ ممتد

اوقات اوقات اوقات · 31 اردیبهشت ·

امروز به دفترچه خاطرات قدیمی ام مراجعه کردم و یک داستان کاملا واقعی اما تلخ برایتان روایت میکنم ...

بهمن ماه ۱۳۹۶- تهران

دفترچه‌ی یادداشت من، اکنون شبیه به یک گورستانِ کوچک شده بود؛ پر از نام‌ها، سن‌ها و آمارِ سردی که از دلِ مراکز بهزیستی و پناهگاه‌های امن بیرون کشیده شده بودند. من به عنوان یک محققِ آسیب‌های اجتماعی، عادت کرده بودم با «عدد» فکر کنم، اما وقتی وارد بخشِ ویژه‌ی مراقبت‌های روانی شدم، اعداد ناگهان به «چهره» تبدیل شدند.

در اتاقِ شماره ۷، نورِ ملایمِ آفتاب از میانِ پرده‌های نیمه‌باز، بر روی میزی می‌تابید که روی آن، یک لیوانِ نیمه‌پر و چند برگه کاغذِ پاره قرار داشت. روی تخت، دختری نشسته بود که سنّش به سختی از بیست سال می‌گذشت، اما چشمانش... چشمانش مثل خانه‌هایی بود که سال‌هاست کسی در آن‌ها زندگی نمی‌کند؛ خالی، سرد و غرق در غباری از بی‎‌اعتمادی.

نامش «سارا» بود. یا حداقل، نامی که در پرونده‌اش ثبت شده بود.

وقتی با او صحبت کردم، ابتدا با آن دیواره‌ی دفاعیِ معمولیِ آسیب‌دیدگان شروع کرد: سکوت، نگاه‌های متناوب به زمین و پاسخ‌های تک‌کلمه‌ای. اما وقتی کلمه‌ی «آن‌ها» را در میان حرف‌هایم آوردم، بدنش لرزید.

سارا درگیرِ یک جریانِ عرفانیِ کاذب شده بود؛ جریانی که با وعده‌ی «رهایی از بندِ مادیات» و «وصول به حقیقتِ مطلق»، وارد خلأهای عاطفیِ او شده بود. او که در خانه‌ای با روابطِ سمی بزرگ شده بود، در میانِ آن فرقه، «معشوقی» یافته بود که تمامِ حقیقت را در اختیار داشت. آن‌ها به او گفته بودند که رنج‌هایش، نشانه‌ی پاک شدن است؛ که جدایی از خانواده و از دنیای واقعی، پله‌ای برای رسیدن به نور است.

«آن‌ها گفتند دنیا یک زندان است و فقط آن‌ها کلیدِ خروج را دارند...» صدایش مثل خش‌خشِ برگ‌های خشک بود.

اما حقیقت، چیزی متفاوت بود. آن کلید، در واقع ابزاری برای استثمارِ روحِ او بود. فرقه، ذره‌ذره او را از جامعه جدا کرد. ابتدا دوستان، سپس تحصیل، و در نهایت، حتی تواناییِ تشخیصِ درست از نادرست. سارا در میانه‌ی آن «نورِ کاذب»، در تاریکیِ مطلقِ انزوا گم شده بود. وقتی متوجه شد که آن «استاد» چیزی جز یک بازیگرِ ماهر برای کنترلِ ذهن‌های آسیب‌پذیر نیست، تمامِ جهانِ او فرو ریخت.

او به نقطه‌ای رسیده بود که دیگر نه دنیای مادی را می‌خواست و نه آن بهشتِ خیالی را. او فقط می‌خواست «تمام شود».

در پرونده‌اش نوشته شده بود: «تلاش برای خودکشی با مصرف بیش از حد داروهای مسکن در تاریخِ...»

همسایه پر حاشیه !

اوقات اوقات اوقات · 30 اردیبهشت ·

پیش‌تر، در کلامِ پیشین، اشاراتی پراکنده به همسایهٔ فضول و کنجکاوم داشتم؛ اما اکنون که وقتِ بازگوییِ ملموس‌تر است، باید بگویم که ماجرا از این قرار است. دو سالی می‌شود که واحدی از این مجتمعِ مسکونیِ ما را خریداری کرده‌اند؛ مردی که معلوم نیست از کدام کورهٔ دهاتی و دورافتاده برآمده که گویی هنوز پروتکل‌هایِ فرهنگِ آپارتمان‌نشینی را در حافظهٔ خاکستریِ خود بارگذاری نکرده است! ایشان از آن دست همسایگانِ لمپن و گرگوری و تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ای است که در این بازارِ آشفته و اقتصادِ بیمارِ وطنمون، انگار تقی به توقی زده و یک‌شبه ثروتی کلان را به جیب زده است؛ درست مثل همان شخصیتِ «آصف» در سریال «آوای باران» که گویی از زیرِ خاک بیرون آمده و با ثروتِ ناگهانی، خود را به بزرگی زده است.

بگذریم از این وصف‌ها... اصلِ مطلب، مزاحمت‌های بی‌موقع و سرک کشیدن‌هایِ بی‌ملاحظه‌ٔ این خانواده است که اعصابِ آدم را چنان می‌برد که گویی کسی به لایه‌هایِ نازکِ صبرِ ما چنگ می‌زند. یک بار، آن مردک! با همان طنینِ صدایِ ناهنجار و پرخاشگرش، چنان فریاد می‌زند که گویی در بازارِ گوسفند و قوچ، مشغولِ معامله است! با همان لحنِ «لو‌لولی»، می‌آید پیش من و می‌گوید: «آقای دکتر! این دخترمان را که می‌شناسید...» و از آنجا شروع می‌کند به چاشنی‌زدن به تعریف و تمجیدهایِ بی‌جا از وی. البته این‌ها هم با یک مقدمه‌یِ زیرکانه و غرض‌آلود همراه است؛ چرا که همسرش، همیشه با چنان مهارتی، غذاهایِ بدطعم و بی‌مزه و بی‌روحش را برای من می‌فرستد که گویی قصد دارد با این طعم‌هایِ ناخوشایند، ذائقهٔ من را از هر چیزی تهی کند! انگار نقشه‌اش این است که من را به «دخترِ ترشیده» خودشان امیدوار کند!

اما ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. شبِ یکی از آن شب‌هایِ آرام که آدم در جستجویِ سکون و آرامش است، ناگهان زنگِ در، چنان با صلابت و بی‌ملاحظگی به صدا درآمد که گویی کسی درِ بابِ بهشت را می‌کوبد! با باز کردنِ در، با صحنه‌یِ مضحکی روبه‌رو شدم: آن خانواده، با چنان وقارِ ساختگی و لبخندهایِ پرده‌ای، در آستانه‌یِ در ایستاده بودند که گویی مهمانِ رسمیِ دربار هستند. همسرِ مردک، با ظرفی که بویِ سوختگی و بی‌مزه بودن از آن برمی‌خواست، و خودِ مرد، با آن هیبتِ غریب و آوازِ بلندش، چنان در فضایِ خصیِ من رخنه کردند که گویی صاحب‌خانه نیستند، بلکه در حالِ تحمیلِ یک «جشنِ اجباری» هستند! آن‌ها با آن چنان تعریف و تمجیدهایِ توخالی از دخترشان، سعی داشتند با تکیه بر آن ثروتِ تازه‌به‌دست‌آمده، بر من برتری بجویند؛ اما من فقط در نگاهِ آن‌ها، خالی بودنِ مغز و پر بودنِ جیب را می‌دیدم.

در میانه‌یِ این نمایشِ کمدی و تلخ، نگاهِ من به سمتِ سرایدارِ مجتمع افتاد که در گوشه‌یِ راهرو، چون سایه‌ای بی‌جان ایستاده بود. آه، که چه تضادِ مضحکی! آن سرایدارِ بیچاره که سال‌ها با قناعت و عفت روزگار گذرانده بود، اکنون در برابرِ این ثروتِ ناگهانی و تظاهرآمیز، چنان رنگ باخته و ذلیل و خوار گشته بود که گویی تمامِ عزتِ نفسش را در برابرِ آن «دست‌بوسی‌ها» و «تشکر‌هایِ مبالغه‌آمیز» گرو گذاشته است. هر بار که من با کمالِ ادب، آن غذاهایِ ناخوشایند را رد می‌کنم، او مثلِ یک «قرقیِ» بی‌اراده و مسخ‌شده، با چنان شتابی می‌آید که گویی قرار است پاداشِ نخلِ اکسفورد را دریافت کند! او با دست‌بوسی‌هایِ مبالغه‌آمیز و آن لبخندهایِ از سرِ نیاز، ظرف را از من می‌گیرد و به سمتِ آن خانه می‌برد؛ گویی در حالِ انتقالِ یک گنجینه است، نه یک ظرفِ غذایِ بدطعم.

باری، این مجتمعِ ما، اکنون صحنه‌یِ نمایشِ تضادهایِ عجیبی شده است؛ جایی که ثروتِ بی‌فرهنگ، با وقارِ بی‌اراده و تظاهرِ بی‌ملاحظه، در یک رقصِ مضحک با هم هم‌آهنگ شده‌اند.

اما در نهایت، وقتی خستگیِ این نمایش‌هایِ روزمره بر شانه‌هایم سنگینی می‌کند، به این اندیشه فرو می‌روم که آیا ثروت، واقعاً می‌تواند خلأهایِ روح را پُر کند؟ آن مردک که گویی از میانِ تپه‌هایِ دوردستِ غبارآلود برآمده، با هر بار که صدایِ بلندش در راهرو می‌پیچد، گویی بیشتر از پیش از خود دور می‌شود؛ او فکر می‌کند با انباشتنِ پول، اعتبار می‌خرد، غافل از اینکه اعتبار، جواهری است که در گاوصندوق‌ها نگهداری نمی‌شود، بلکه در آرامشِ برخورد و وقارِ رفتارِ آدمی نهفته است. او ثروت را پله‌ای برایِ بالا رفتن از دیگران می‌بیند، در حالی که حقیقت، پله‌ای برایِ نزدیک شدن به انسانیت است.

و اما آن سرایدارِ بیچاره... تماشایِ او، درسِ تلخِ دیگری است. او که شاید در چشمِ آن همسایگان، تنها یک «خدمتکارِ بی‌اراده» باشد، اما در واقع نمادی است از آن دسته آدم‌هایِ خسته که در برابرِ طوفانِ نیاز، گاهی مصلحت را بر عزت می‌گزینند. ما در این دورانِ پرآشوب، مدام در میانه‌یِ این دو قطبِ مضحک گرفتار می‌شویم: میانِ کسانی که «دارند اما نیستند» و کسانی که «هستند اما از خود سیر شده‌اند».

در پایانِ روز، وقتی چراغ‌هایِ واحدِ آن‌ها خاموش می‌شود و سکوتِ سنگینِ مجتمع بر همه سایه می‌افکند، می‌فهمم که خوشبختی و آرامش، نه در ظرف‌هایِ پر از غذایِ بدطعم و تظاهر به بزرگی است، و نه در دست‌بوسی‌هایِ مبالغه‌آمیز برایِ رسیدن به نانی ناچیز؛ بلکه در همان حریمِ کوچکی است که ما با احترام به خود و دیگران، دورِ خود می‌کشیم. چرا که ثروت، اگر با فقرِ اخلاق همراه باشد، تنها به آدمی می‌آموزد که چگونه در میانِ انبوهی از دارایی‌ها، تنها و بی‌روح زندگی کند.

حقیقت فرمول نیست !

اوقات اوقات اوقات · 30 اردیبهشت ·

بسیاری از ما در جستجویِ راهی برای رسیدن به آرامش، به دنبال «نقشه‌های آماده» می‌گردیم.

نقشه‌هایی که با کلماتِ پیچیده، ادعایِ علمی بودن دارند و وعده می‌دهند که اگر گام‌به‌گام حرکت کنی، به مقصد می‌رسی.

اما حقیقت، هرگز در قالبِ یک فرمول یا یک «حلقه» نمی‌گنجد.

معنویت، یعنی از دست دادنِ امنیتِ نقشه‌ها و جرئتِ قدم گذاشتن در ناشناخته‌ها.

بگرد دنبالِ تجربه، نه دنبالِ دستورالعمل.

بگرد دنبالِ پرسش، نه دنبالِ پاسخ‌های آماده.

حقیقت، مسیر است؛ نه مقصدِ از پیش تعیین شده.

مراقبِ آن‌هایی باش که «رازِ هستی» را در چند اصطلاحِ دهان‌پرکن خلاصه می‌کنند.

آن‌هایی که با استفاده از نامِ علم، به فکر کردنِ تو پایان می‌دهند.

وقتی معنویت تبدیل به یک «دستورالعمل فنی» می‌شود، دیگر معنویت نیست؛ یک الگوریتم است.

و الگوریتم‌ها، جایِ روح را نمی‌گیرند؛ فقط جایِ ماشین‌ها را پر می‌کنند.

«حقیقت نباید تو را در گروه‌های خاص یا مدل‌های فکریِ بسته زندانی کند؛ بلکه باید به تو این قدرت را بدهد که با فکر کردن، پرسیدن و نگاه کردن به جهان با چشم‌های خودت، معنای زندگی را پیدا کنی. اگر یک جریان، «فکر کردن» را به عنوان ضعف یا نقصِ ایمان یا آگاهی معرفی می‌کند، یعنی همان جریان، جایِ رشد و حقیقت را ندارد.»

امروز صبح، خورشید خیلی زودتر از اراده‌ی من به پنجره کوبید؛ نه با نور، که با صدای گوش‌خراشِ زنگ تلفن کاری. در آن لحظاتِ کش‌دارِ میانِ خواب و بیداری، نثارِ تماس‌گیرنده جملاتی کردم که اگر به گوشش می‌رسید، احتمالاً هرگز شماره‌ام را نمی‌گرفت! اما خب، چاره‌ای نبود؛ با چشمانی نیمه‌باز و موهایی آشفته، به جنگِ آن کارِ عقب‌افتاده رفتم و با چند کلیک، دخلش را آوردم و خلاص.

بعد از آن نبردِ صبحگاهی، بساطِ پادشاهی‌ام را پهن کردم؛ عطر نان بربری تازه که با گرمایِ نیمرویِ عسلی گره خورده بود، جانِ دوباره‌ای به کالبدم دمید. چای هم که دیگر جای خود دارد؛ همان چایِ قندپهلویِ اصیلی که انگار تمامِ خستگیِ خواب‌آلودگی را با خود می‌شوید و می‌برد.

ساعتی را به احوال‌پرسیِ اجباری با دانشجویانی گذراندم که گویا دانشگاه را با «خوابگاهِ ابدی» اشتباه گرفته‌اند و درس و مشق را به دستِ باد سپرده‌اند. بعد از آن، یک «قیلوله‌ی» کوتاه، حکمِ توقفِ اجباریِ دنیا را داشت برای من.

سپس سراغِ ضیافتِ زرشک‌پلویِ زعفرانی رفتم؛ غذایی که عطرش تمامِ خانه را پر کرد و با خنکایِ دلسترِ هلو، ترکیبی شد برایِ دل‌خوشی‌هایِ کوچکِ زندگی.

نمازِ ظهر و عصرم هم شد مجالی برای خلوت؛ عهدی دوباره با آن بالاسری که می‌داند در دلم چه می‌گذرد و چه گلایه‌هایی دارم.

بعدازظهر، دوباره افتادم در دامِ کلاسِ روشِ تحقیق؛ برای دانشجویانِ «عقب‌مانده» از قافله‌ی علم، نکته‌برداری کردم و فرمان‌های لازم را صادر نمودم.

اما بگویم از آن قرارِ کاریِ ساعت سه! که هر چه بود، مصداقِ بارزِ «وقت تلف کردن» بود؛ دو ساعتِ تمام در ترافیک و مسیر گذشت برای ۱۵ دقیقه شنیدنِ چرندیاتِ بی‌پایه!

وقتی به خانه برگشتم، سدِ راهِ همیشگی‌ام انتظارم را می‌کشید؛ همان همسایه‌ی فضولی که گویی تخصصش «نصیحت‌هایِ صدمن‌یک‌غاز» است. با لبخندی که بیش از هر زمان دیگری آغشته به «ادبِ دفاعی» بود، شرش را کم کردم و به کنجِ امنِ آپارتمانم پناه بردم.

حالا، این قهوه اسپرسو که در فنجان می‌چرخد، تنها رفیقِ بی‌توقعِ من است. تلخ، مثلِ خیلی از لحظاتِ این روزگار. بیرونِ تراس، دودِ سیگار را به سمتِ آسمان فوت کردم و به ریشِ این دنیایِ بی‌پایانِ بی‌مروت خندیدم. این تلخیِ قهوه و دود، انگار زهرِ همه‌یِ اتفاقاتِ امروز را از جانم بیرون کشید.

در میانِ این هیاهویِ پوچ، همین خلوتِ شبانه و خندیدن به تلخی‌هاست که آدم را زنده نگه می‌دارد.

باشد که رستگار شویم.

شهد ممنوع

اوقات اوقات اوقات · 29 اردیبهشت ·

«برخی تجربه‌ها، نه در میانِ روشنایی، که در دلِ تاریک‌ترین سکوت‌ها رقم می‌خورند؛ جایی که مرز میانِ رهایی و اسارت، به باریکیِ یک لحظه می‌شود. این شعر، روایتِ عبور از طوفانی است که تمامِ باورها را در هم می‌کوبد، تا در نهایت، در طعمِ سرخِ یک حقیقتِ ممنوع، دوباره به زندگی بازگردد. از تلاطمِ شب تا شکوفاییِ لب‌ها؛ سفری برای پیدا کردنِ معنا در میانِ بی‌امانی‌های جهان.»

 

به طوفانِ جدایی، جانِ من بند نشد

به جز یادِ تو، در این دل، کسی بند نشد

 

میانِ تلاطمِ شب، میانِ سکوتِ من

چو طعمِ لب‌های تو، در دلم بند نشد

 

لبِ تو، همان میوه‌یِ ممنوعِ بهشت است

که هر چه از من گذشت، با تو بند نشد!

 

چو آمدی، میانِ این تاریکیِ بی‌امان

به لب‌هایت، تمامِ هستیِ من بند نشد!

 

چو بوسیدی، میانِ این سکوتِ تلخِ شب

شکوفه، در دلِ این جانِ من، بند نشد!

 

به لب‌هایت، به آن طعمِ سرخ و مستانه

امیدی، در دلِ این شب، دوباره بند نشد!

 

تمامِ غم، به بوسه‌یِ تو، در میانِ ما

به زنجیرِ غصه و درد، دیگر بند نشد!

 

«اوقات»

۲۹ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵

مأمنِ از دست رفته

مأمنِ از دست رفته

اوقات اوقات اوقات · 29 اردیبهشت ·

‌من خیلی کم غزل میگم، اما امشب گرفت و یک غزل از ذهنم تراوش شد ، این غزل داغ داغ است تازه از تنور درآمده ، ممکنه بعضی جاها خوب و درست درمون نباشه دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.

-------------------

آه، که بادِ بی‌امان، آرامشِ من را بِبُرد!

آن مأمنِ آشنا را، از میانِ جان بِبُرد!

شانه آوردی، ولی افسوس، که دیر آمدی...

آنگه که طوفان، تمامِ رنگِ جهان را بِبُرد!

در اوجِ تلاطم، بر سرِ من، گذشت آن باد

آن که می‌شد پناه من، از مژده و از مان بِبُرد! (مان: مایه و پناه)

بَرده آن فکرِ آرام، در میانِ غبار

آن که در بندِ نگاهت، بود، جان و جان بِبُرد!

این که این شانه، برایِ من، پُر از افسوس است

آن که می‌شد مایهٔ تسکین، زِ من، جان بِبُرد!

آرامشِ من، در میانِ باد، گم گشت و رفت

آن که مأمن بود، در میان بادِ، بی‌ مان بِبُرد!

«اوقات»

اوقات نامه

اوقات اوقات اوقات · 28 اردیبهشت ·

فصل ۱ _ جملات قصار

الف) «ما می‌توانیم در میانه‌ی ویرانی‌ها، چیزی را برای دوست داشتن پیدا کنیم؛ و گاهی، همین یافتنِ کوچک‌ترین پیوند انسانی، تنها راه نجات ما از سقوط در خلأ است.»

ب) «ارزش واقعی یک انسان، نه در جایگاهی که در اجتماع دارد، بلکه در میزانِ وفاداری او به اصولِ درونی و توانایی‌اش در پذیرشِ مسئولیتِ مراقبت از دیگران (یا حتی مراقبت از خود) نهفته است. در دنیای بی‌قاعده، تنها قانونِ درونیِ شماست که می‌تواند از فروپاشیِ شخصیت‌تان جلوگیری کند.»

رقصِ نور بر پهنه‌ی جان

اوقات اوقات اوقات · 27 اردیبهشت ·

امروز، گویی تمامِ جهان در آغوشِ نوری تازه فرو رفته است. بیدار شده‌ام و در رگ‌هایم، نه خون، که جریانی از شوق و اشتیاق می‌دود؛ گویی تمامِ سلول‌های وجودم، با اولین پرتوهای سپیده‌دم، به رقص درآمده‌اند.

خداوندِ مهربان، با چه ظرافتی این جهان را نقاشی کرده است؟

هر برگِ سبز، هر قطره‌ی شبنم، و هر نسیمِ ملایمی که بر گونه‌ام می‌نشیند، نغمه‌ای است از شکوهِ بی‌کرانِ او.

 من امروز در تماشایِ این معجزه هستم؛ در تماشایِ اینکه چطور زندگی، با تمامِ پیچیدگی‌هایش، همچون یک باغِ شکوفا، پُر از فرصت‌های تازه و فرصت‌های دوباره است.

قلبم، چون پرنده‌ای که راهِ بازگشت به آشیانه‌ی نور را یافته باشد، در سینه‌ام بال می‌زند.

می‌دانم که هر لحظه، هدیه‌ای است که از سویِ آن قادرِ مطلق، برای تجربه‌ی دوباره‌ی معناست. من با تمامِ وجود، عاشقِ این رقصِ بی‌نظیرِ زندگی هستم و با هر نفس، سپاسِ بی‌کرانِ او را در قلبم زمزمه می‌کنم. جهان امروز برای من، تابلویی است از رنگ‌های امید که هر رگه‌اش، دعوتی است به عشق و شادمانی.