رقصِ نور بر پهنه‌ی جان

اوقات اوقات اوقات · 27 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه

امروز، گویی تمامِ جهان در آغوشِ نوری تازه فرو رفته است. بیدار شده‌ام و در رگ‌هایم، نه خون، که جریانی از شوق و اشتیاق می‌دود؛ گویی تمامِ سلول‌های وجودم، با اولین پرتوهای سپیده‌دم، به رقص درآمده‌اند.

خداوندِ مهربان، با چه ظرافتی این جهان را نقاشی کرده است؟

هر برگِ سبز، هر قطره‌ی شبنم، و هر نسیمِ ملایمی که بر گونه‌ام می‌نشیند، نغمه‌ای است از شکوهِ بی‌کرانِ او.

 من امروز در تماشایِ این معجزه هستم؛ در تماشایِ اینکه چطور زندگی، با تمامِ پیچیدگی‌هایش، همچون یک باغِ شکوفا، پُر از فرصت‌های تازه و فرصت‌های دوباره است.

قلبم، چون پرنده‌ای که راهِ بازگشت به آشیانه‌ی نور را یافته باشد، در سینه‌ام بال می‌زند.

می‌دانم که هر لحظه، هدیه‌ای است که از سویِ آن قادرِ مطلق، برای تجربه‌ی دوباره‌ی معناست. من با تمامِ وجود، عاشقِ این رقصِ بی‌نظیرِ زندگی هستم و با هر نفس، سپاسِ بی‌کرانِ او را در قلبم زمزمه می‌کنم. جهان امروز برای من، تابلویی است از رنگ‌های امید که هر رگه‌اش، دعوتی است به عشق و شادمانی.