اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

شنبه؛ تکرارِ ملال در چرخه روتین

‌من همیشه با شنبه‌ها یک مسئله‌ی بنیادین داشته‌ام؛ گویی با این روز، پیوندی ناگسستنی و البته دشوار برقرار است. از همان روزهای دور که با خود عهد می‌بستم: «از شنبه شروع می‌کنم!»؛ اما انگار شنبه، همیشه بیشتر از آنکه شروعِ یک حرکت تازه باشد، شروعِ یک سنگینیِ ملموس است.

امروز، یکی دیگر از همان شنبه‌های سنگین بود. روزی که ملال، تمامِ فضای درونی‌ام را اشغال کرده بود. از کلافگیِ پشتِ کلاس‌های آنلاین و مشاوره‌های درسی گرفته تا پاسخ دادن به تماس‌های بی‌موقع و گاه کلافه‌کننده دانشجویان و دوستانم در تحریریه؛ تمامِ آن کارهای روتینی که چند ماهی است به جای فعالیتِ حضوری، از میان دیوارها و از پشت میز خانه‌ام مدیریت می‌کنم.

در واقع، اگر بخواهم صادق باشم، شاید «کار» زیادی نکرده باشم، اما از ساعت ۸ صبح تا ۲۱ شب، تمامِ توانم را صرفِ جنگیدن با این روتین‌های تکراری کردم. در میان این هیاهوی بی‌هوده، ناخودآگاه تصویر چارلی چاپلین در فیلم «دوران مدرن» (Modern Times) در ذهنم جان گرفت؛ همان چرخه بی‌پایان و ماشینی که انسان را در میان چرخ‌دنده‌های تکرار، گم می‌کند.

آه ...

خیلی خسته ام ... هنوز یک ساعت دیگر تا پایان این روز باقی مانده است.

زمان . . .

اوقات اوقات اوقات · 26 اردیبهشت ·

زمان،

آنست

که در ذهن می‌تپد،

بذرِ خاطره می‌کارد

و بر شاخه‌یِ فردا

میوه‌یِ حسرت آویزان می‌کند.

به آدم‌هایِ ایستگاهی نگاه کن،

 آن‌ها که در عبورند،

بینِ دیروز و فردا، معلق در غبارِ همین حالا.

هر کدام، قصه‌ای کوتاه‌اند، چون شبنمِ صبحگاهی

که پیش از آفتابِ روز، تبخیر می‌شود در هوایِ بی‌کرانِ هستی.

چای در دل ام.

 چون آینه ای است، که تصویرِ تمامِ رفته‌ها را

در خود دارد.

گرم، عمیق،

و عطرآگین از بودن.

لحظه‌ای که در مقابلِ هجومِ ثانیه‌ها، متوقف می‌شوم؛

در همین حضور ساده، پناه می‌گیرم.

یادم می‌آید...

لطافتِ روح، باید آموخته باشد

که زمان، جز بازیِ نور و سایه نیست.

یک نفسِ عمیق می‌تواند عمری باشد و یک نگاهِ کوتاه، می‌تواند فصلی را به انتها برساند.

زمان،

آن رودخانه‌یِ بی‌ساحل است، که ما، چون برگ‌هایی رها شده، در آن شناوریم.

گاهی سرعتمان می‌گیرد، گاهی در برکه‌ای آرام

می‌یابیم خود را.

و در عمقِ این شناوری، تنها چیزی که می‌ماند، طعمِ همین چای است، و گرمایِ نابی که از لطافتِ روح، جاری می‌شود.

«اوقات»

در ستایش چای !

در ستایش چای !

اوقات اوقات اوقات · 26 اردیبهشت ·

امکان ندارد بخواهم در باب یک موضوعی فکر کنم و آسمان ریسمان بافی های فلسفی ذهنم مرا غافلگیر نکند !

به لیوان چای روی میز نگاه میکنم و بداهه می نویسم:

«وقتی بخارِ چای از لبه‌ی فنجان بالا می‌رود، گویی نفس‌هایِ پنهانِ جهان است. این بخار، پیوند میانِ زمین و آسمان است؛ میانِ ماده و روح. هر بار که بخارِ گرمِ چای به صورت م می‌کوبد، گویی دستِ عشقی از دنیای غیب، بر گونه‌ی خسته‌ی ما نوازش می‌کند. چای، معشوقی است که با صبر و آرامش، با نگاهی گرم و نگاهی که از اعماقِ هستی می‌آید، به سراغ ما می‌آید تا در میانه‌ی تنهاییِ ما، حضور داشته باشد.»

 

خُل و چِل هم هر کسی است که غیر من فکر کند 🫤

میان دو جهان؛ انتخابِ دشوارِ ریشه‌ها

گاهی زندگی، فرصت‌هایی را پیش پای ما می‌گذارد که شبیه به یک رویای تمام‌عیار هستند؛ رویایی که در آن تمام قطعات پازل، درست و دقیق، در کنار هم قرار می‌گیرند تا مسیر آینده‌ای درخشان را ترسیم کنند. اما حقیقت این است که گاهی «درست بودنِ» یک مسیر از نظر منطقی و حرفه‌ای، با «راست بودنِ» آن از نظر قلبی، فرسنگ‌ها فاصله دارد.

داستان من از پردیس Ciutadella در دانشگاه Pompeu Fabra آغاز شد. زمانی که فرصت مطالعاتی به من داده شد، گویی درهای یکی از زیباترین کتابخانه‌های جهان به رویم گشوده شد. بارسلونا، با آن نورهای ملایم مدیترانه‌ای و کوچه‌های پر از تاریخ، میزبان پژوهش من شد. روزهای من میان صفحات کتاب‌ها و دغدغه‌های علمی می‌گذشت؛ روزهایی که در آن، حس می‌کردم در آستانه‌ی یک تحول بزرگ هستم.

در میان آن روزهای پرکشش، فرصت‌هایی پیش آمد که شاید هر پژوهشگری آرزوی آن‌ها را داشته باشد. حتی لحظاتی از تقاطع مسیرم با چهره‌های برجسته دنیای رسانه، مانند ملاقات با ساندرا ساباتس، روزنامه‌نگار مشهور اسپانیا، داشت؛ گفتگویی کوتاه اما عمیق که به من نشان داد علم و نگاه به جهان، چگونه می‌تواند مرزها را درنوردد.

اما نقطه عطف داستان من، زمانی رقم خورد که پازل به کمال رسید. بورس تحصیلی و اقامت دائمی به من پیشنهاد شد. تمام چراغ‌های سبز برای ماندن در آن سرزمین روشن بود. از نظر مسیر شغلی، از نظر امنیت و از نظر آینده‌ی حرفه‌ای، آنجا «بهشت» بود. اما در همان لحظه، زمانی که داشتم به آینده‌ام در اسپانیا نگاه می‌کردم، ناگهان خودم را در میان خاک ایران یافتم.

انتخاب بازگشت، انتخابی نبود که با منطقِ ریاضی یا استراتژی‌های شغلی قابل محاسبه باشد. من میان «موفقیت در غرب» و «بودن در وطن» ایستاده بودم. تصمیمی گرفتم که از دید بسیاری، شاید اشتباه یا حتی خودکشیِ حرفه‌ای به نظر می‌رسید: من ایران را انتخاب کردم.

بازگشت به وطن، با تمام زیبایی‌ها و پیچیدگی‌هایش، بهایی داشت که تا امروز زیر بار سنگینش هستم. این تصمیم، زنجیره‌ای از فقدان‌ها را به دنبال داشت. چیزهای شخصی، فرصت‌های از دست رفته و حتی برخی پیوندهای خانوادگی و موقعیت‌های اجتماعی که در آنجا برایم فراهم بود، یکی پس از دیگری از دست رفتند. گاهی در سکوت شب‌ها، وزنِ این «باخت‌ها» را روی شانه‌هایم حس می‌کنم؛ باخت‌هایی که شاید در نگاه اول، به قیمت ماندن در وطن پرداخته شده باشند.

اما وقتی به عقب نگاه می‌کنم، به این حقیقت می‌رسم: زندگی، مجموعه‌ی موفقیت‌های بیرونی نیست، بلکه مجموعه‌یِ «آشتی با خود» است. من شاید بخش‌هایی از زندگی‌ام را در آن پردیسِ قدیمی و در خیابان‌های بارسلونا جا گذاشته باشم، اما در اینجا، در میان همین خاک و همین آدم‌ها، چیزی را پیدا کردم که با هیچ بورس و هیچ اقامتی قابل خرید نبود: «حس تعلق».

من در اسپانیا پژوهش کردم، اما در ایران زندگی می‌کنم. و شاید این بزرگترین پژوهش من باشد؛ پژوهش درباره‌ی معنای واقعیِ خانه.

بمان...

اوقات اوقات اوقات · 24 اردیبهشت ·

بمان

حتی اگر تمامِ این آرامش‌ها،

فریبِ یک طوفانِ پیش‌رو باشد.

بمان...

حتی اگر تمامِ وعده‌هایت،

مثلِ ردِ پایِ برف،

با اولین وزشِ باد از بین بروند.

می‌دانم...

که گاهی سکوتت،

از فریادهایت سنگین‌تر است،

و گاهی رفتنت،

به بهانه‌ی «بهتر شدن»،

فقط شکستی است در دلِ تمامِ ما.

اما نگو «جدا شویم»...

این کلمه،

بویِ خاکِ قبر می‌دهد؛

بویِ تمامِ فرداهایی که شاید،

هرگز نرسند.

من با همین دلِ شکسته،

و همین باورِ نصفه‌نیمه به تو،

در ایستگاهِ انتظار مانده‌ام؛

چرا که می‌دانم...

اگر فردا نباشیم،

حتی یک «ببخشیدِ» ساده هم،

برایِ جبرانِ این بی‌وفایی،

کافی نخواهد بود.

«اوقات»

در دنیای پیچیده سیاست بین‌الملل، ما معمولاً اخبار را از دریچه «امنیت ملی»، «منافع کشور» یا «اخلاق سیاسی» دنبال می‌کنیم. اما آیا تا به حال فکر کرده‌اید که پشت پرده‌ی این تصمیمات بزرگ، چه جریان‌های پنهانی در حال حرکت هستند؟ آیا جنگ‌ها و تنش‌های بزرگ، صرفاً برای حفظ صلح یا امنیت رخ می‌دهند، یا شاید «آشوب» خود به یک کالای گران‌بها تبدیل شده است؟

یکی از بحث‌برانگیزترین مفاهیم در تحلیل‌های مدرن، پدیده «سود بردن از آشوب» (Profiting from Chaos) است. این ایده مطرح می‌کند که برای برخی از بازیگران قدرتمند، ثبات و آرامش، دشمنِ ثروت است. در واقع، آن‌ها از بی‌ثباتی سیاسی و نظامی به عنوان موتور محرک ثروت‌آفرینی خود استفاده می‌کنند.

این عبارت، نگاهِ ما را از یک نگاه «ایده‌آل‌گرا» (که فکر می‌کند جنگ‌ها به دلیل اختلاف عقاید یا مرزهاست) به یک نگاه «رئالیسم اقتصادی» (که می‌گوید جنگ‌ها موتور محرکِ ثروت هستند) تغییر می‌دهد.

«در جنگ‌های مدرن، میدان نبرد تنها در خاک نیست؛ بلکه در تابلوی قیمت‌های بورس، نمودارهای رمزارزها و حساب‌های هلدینگ‌های بزرگ است. در این میدان، گلوله‌ها شاید به سمت دشمن شلیک شوند، اما هدف اصلی، جابه‌جا کردن ثروت از جیب ملت‌ها به جیبِ کسانی است که از آشوب، لذت می‌برند.»

در خیابان‌های شلوغ شهر، صحنه‌های عجیبی در جریان است؛ صحنه‌هایی که در آن‌ها حقیقت، زیر لایه‌ای از چسب و پلاستیک دفن شده است. خودرویی که با موتور و بدنه چینی ساخته شده، حالا با یک نشانِ تغییریافته، ادای تویوتا را در می‌آورد. این حرکت، فراتر از یک تغییر ظاهری ساده، فریادی است از سوی روحی که از «بودن» می‌ترسد و به «نمودن» پناه می‌برد.

ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که در آن «ارزشِ اشیاء» بر «ارزشِ انسان‌ها» مقدم شده است. وقتی کسی آرم خودروی خود را عوض می‌کند، در واقع در حال بازسازی هویت کاذب خود است. او می‌خواهد به جهان بگوید: «من آن چیزی هستم که می‌بینید، نه آن چیزی که واقعاً هستم.» این پدیده، نشان‌دهنده نوعی فرار از واقعیت است؛ فراری از پذیرش وضعیت موجود و تلاش برای رسیدن به استانداردهایی که تنها در کاتالوگ‌های تجملاتی تعریف شده‌اند.

این «جعل هویتِ مادی»، در حقیقت یک نوع خودبیگانگی است. ما چنان در تله‌ی مصرف‌گرایی و قضاوت‌های سطحی فرو رفته‌ایم که حتی نمی‌توانیم با آنچه داریم، با عزت نفس روبرو شویم. وقتی نشانِ یک برند را بر خودروی دیگری می‌چسبانیم، در واقع داریم به خودمان می‌گوییم که حقیقتِ ما، کافی نیست. ما در جستجوی آنیم که با کپی کردنِ نشانه‌ها، خلأهای درونی‌مان را پر کنیم؛ اما فراموش می‌کنیم که حقیقت، هرگز با چسب و برچسب، ترمیم نمی‌شود.

خلاصه: پس از نابودی، بازمانده‌ها دوباره به حالتِ اولیه برمی‌گردند، در غارها زندگی می‌کنند و تاریخ دوباره از نقطه‌یِ صفر (و اشتباهِ قدیس) شروع می‌شود.

نکات تحلیلی:

«پایان‌بندیِ کتاب برای من بسیار تکان‌دهنده بود. اینکه داستان به نقطه‌یِ آغاز بازمی‌گردد، نشان‌دهنده‌یِ نگاهِ نیهیلیستیِ (پوچ‌گرایانه) فرانس به تاریخ است. او می‌گوید تاریخ، یک خطِ مستقیم به سویِ پیشرفت نیست، بلکه یک چرخه‌یِ تکرار شونده از حماقت است. این پایان، خواننده را با یک پرسشِ بی‌امان رها می‌کند: آیا ما واقعاً در حالِ حرکت به سمتی هستیم، یا فقط داریم در دایره‌یِ تکرارِ خودمان می‌چرخیم؟»

شرح کلی:

فلسفه غرب از عصر روشنگری به بعد، بر این فرض استوار شده که انسان با استفاده از «عقل» (Reason) و «علم»، در حال حرکت روی یک خط مستقیم به سوی کمال و بهتر شدن است. در این نگاه، تاریخ یک صعودِ مداوم است.

اما فرانس با بازگشت به غار، این خط مستقیم را می‌شکند و آن را به یک دایره تبدیل می‌کند. او می‌گوید عقلانیتِ غرب، نه ابزاری برای رهایی، بلکه ابزاری برای «بهینه‌سازیِ تخریب» بوده است. ما از ابزار سنگی به بمب اتم رسیده‌ایم، اما «منطقِ تسلط» و «میل به نابودیِ دیگری» تغییری نکرده؛ ما فقط ابزارهای ویرانگری‌مان را پیچیده‌تر کرده‌ایم. این دقیقاً همان بازگشت به نقطه صفر است: تکنولوژی پیشرفت کرده، اما اخلاق و آگاهیِ انسانی در همان سطحِ غارنشینی باقی مانده است.

نتیجه‌گیری:

آیا ما در حال حرکت هستیم؟

پایان‌بندی کتاب این پرسش را مطرح می‌کند: آیا تاریخ، فرآیندِ «یادگیری» است یا فرآیندِ «تکرار»؟

اگر تاریخ را از منظرِ «تکنولوژی» ببینیم، ما در حال حرکت به سوی جلو هستیم. اما اگر از منظرِ «آگاهی و اخلاق» ببینیم، فرانس می‌گوید ما در یک «چرخه‌یِ ابدیِ حماقت» گرفتاریم. فرانس در کتاب خود به وضوح داستان تمدنی غرب را برای ما روایت می کنند که غرب و آمریکا، با تمام ادعایشان بر برتریِ عقلانی، در حال نمایشِ این هستند که چگونه «عقلِ بدونِ حکمت» می‌تواند منجر به بازگشتِ تمدن به نقطه صفر شود.

در واقع، «اشتباهِ قدیس» در کتاب، نمادی از این است که حتی شریف‌ترین تلاش‌ها برای ساختن یک نظم جدید، اگر بر پایه همان غرور و میل به سلطه باشد، محکوم به شکست و بازگشت به همان غار است.

به نظر شما، آیا راهی برای شکستن این چرخه وجود دارد؟ یا اینکه «غار» سرنوشتِ حتمی هر تمدنی است که خود را در قله‌ی قدرت و سلطه می‌بیند؟

همیشه فکر می‌کردم بزرگترین دستاوردِ انسان، رسیدن به مقاصدِ بزرگ است؛ اما امروز می‌فهمم که بزرگترین دستاورد، همان "عشق" است. همان تپشی که در لحظاتِ تنهایی، به ما یادآوری می‌کند که ما زنده‌ایم. عشق، تنها چیزی است که می‌تواند در میانِ این همه هیاهو، سکوتی آرام و زیبا در دلِ ما بسازد.

امسال، آرزوی من دیگر نه رسیدن به جاده‌های دور، که رسیدن به همان "احساسِ صمیمیت" است. می‌خواهم یاد بگیرم چطور با تمامِ وجود، زندگی را لمس کنم، چطور با نگاهی عاشقانه به تماشایِ طلوع و غروب آفتاب بنشینم...

زندگی بدونِ عشق، فقط گذرِ زمان است.

امروز، در روزِ تولدم، به جایِ آرزوهایِ بزرگ، به دنبال "احساساتِ کوچک" خواهم بود.

می‌خواهم هر روز، دلیلی برایِ لبخند زدن پیدا کنم، دلیلی برایِ دوست داشتنِ خود و دلیلی برایِ عاشقی با جهان هستی.

امسال، می‌خواهم بیشتر "حس" کنم و کمتر "فکر" کنم. می‌خواهم اجازه دهم عشق، تمامِ صفحاتِ سالِ جدیدم را پر کند. ✨❤️»

---

‌"آب و عطش"

«من،

مانندِ خشکیِ طولانیِ یک سال،

در انتظارِ تو بودم؛

تا عشق،

مانندِ اولین بارانِ مه،

بر پهنه‌یِ روحم بنشیند

و مرا، دوباره، سبز کند.»

«اوقات»

خلاصه: تمدنِ پنگوئن‌ها به اوجِ تکنولوژیک خود می‌رسد. اما این پیشرفت، منجر به ساختِ سلاح‌هایِ ویرانگر می‌شود. جنگ‌هایِ عظیم و در نهایت، فروپاشیِ جزیره در اثرِ بمب‌ها و پیشرفتِ مهارنشدنیِ ابزارِ مرگ، پایانِ این دوره است.

نکات تحلیلی:

«در بخش‌هایِ پایانی، لحنِ کتاب از طنز به تراژدیِ محض تغییر می‌کند. فرانس با نگاهی پیشگویانه، نشان می‌دهد که چگونه تمدن، در نهایت خود را در تله‌یِ ساخته‌یِ خویش گرفتار می‌کند. پیشرفتِ تکنولوژیک، بدونِ پیشرفتِ اخلاقی، تنها به معنایِ "بهینه‌سازیِ نابودی" است. وقتی می‌بینیم که پنگوئن‌ها با همان ابزارهایِ تمدنی که به آن می‌بالیدند، خود را نابود می‌کنند، در واقع فرانس دارد از سقوطِ بشریت در قرنِ بیستم و بیست‌ویکم حرف می‌زند.»