روزنوشت؛ تقویمِ یک روز پر ماجرا
· 29 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه امروز صبح، خورشید خیلی زودتر از ارادهی من به پنجره کوبید؛ نه با نور، که با صدای گوشخراشِ زنگ تلفن کاری. در آن لحظاتِ کشدارِ میانِ خواب و بیداری، نثارِ تماسگیرنده جملاتی کردم که اگر به گوشش میرسید، احتمالاً هرگز شمارهام را نمیگرفت! اما خب، چارهای نبود؛ با چشمانی نیمهباز و موهایی آشفته، به جنگِ آن کارِ عقبافتاده رفتم و با چند کلیک، دخلش را آوردم و خلاص.
بعد از آن نبردِ صبحگاهی، بساطِ پادشاهیام را پهن کردم؛ عطر نان بربری تازه که با گرمایِ نیمرویِ عسلی گره خورده بود، جانِ دوبارهای به کالبدم دمید. چای هم که دیگر جای خود دارد؛ همان چایِ قندپهلویِ اصیلی که انگار تمامِ خستگیِ خوابآلودگی را با خود میشوید و میبرد.
ساعتی را به احوالپرسیِ اجباری با دانشجویانی گذراندم که گویا دانشگاه را با «خوابگاهِ ابدی» اشتباه گرفتهاند و درس و مشق را به دستِ باد سپردهاند. بعد از آن، یک «قیلولهی» کوتاه، حکمِ توقفِ اجباریِ دنیا را داشت برای من.
سپس سراغِ ضیافتِ زرشکپلویِ زعفرانی رفتم؛ غذایی که عطرش تمامِ خانه را پر کرد و با خنکایِ دلسترِ هلو، ترکیبی شد برایِ دلخوشیهایِ کوچکِ زندگی.
نمازِ ظهر و عصرم هم شد مجالی برای خلوت؛ عهدی دوباره با آن بالاسری که میداند در دلم چه میگذرد و چه گلایههایی دارم.
بعدازظهر، دوباره افتادم در دامِ کلاسِ روشِ تحقیق؛ برای دانشجویانِ «عقبمانده» از قافلهی علم، نکتهبرداری کردم و فرمانهای لازم را صادر نمودم.
اما بگویم از آن قرارِ کاریِ ساعت سه! که هر چه بود، مصداقِ بارزِ «وقت تلف کردن» بود؛ دو ساعتِ تمام در ترافیک و مسیر گذشت برای ۱۵ دقیقه شنیدنِ چرندیاتِ بیپایه!
وقتی به خانه برگشتم، سدِ راهِ همیشگیام انتظارم را میکشید؛ همان همسایهی فضولی که گویی تخصصش «نصیحتهایِ صدمنیکغاز» است. با لبخندی که بیش از هر زمان دیگری آغشته به «ادبِ دفاعی» بود، شرش را کم کردم و به کنجِ امنِ آپارتمانم پناه بردم.
حالا، این قهوه اسپرسو که در فنجان میچرخد، تنها رفیقِ بیتوقعِ من است. تلخ، مثلِ خیلی از لحظاتِ این روزگار. بیرونِ تراس، دودِ سیگار را به سمتِ آسمان فوت کردم و به ریشِ این دنیایِ بیپایانِ بیمروت خندیدم. این تلخیِ قهوه و دود، انگار زهرِ همهیِ اتفاقاتِ امروز را از جانم بیرون کشید.
در میانِ این هیاهویِ پوچ، همین خلوتِ شبانه و خندیدن به تلخیهاست که آدم را زنده نگه میدارد.
باشد که رستگار شویم.