شهد ممنوع
· 29 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه «برخی تجربهها، نه در میانِ روشنایی، که در دلِ تاریکترین سکوتها رقم میخورند؛ جایی که مرز میانِ رهایی و اسارت، به باریکیِ یک لحظه میشود. این شعر، روایتِ عبور از طوفانی است که تمامِ باورها را در هم میکوبد، تا در نهایت، در طعمِ سرخِ یک حقیقتِ ممنوع، دوباره به زندگی بازگردد. از تلاطمِ شب تا شکوفاییِ لبها؛ سفری برای پیدا کردنِ معنا در میانِ بیامانیهای جهان.»
به طوفانِ جدایی، جانِ من بند نشد
به جز یادِ تو، در این دل، کسی بند نشد
میانِ تلاطمِ شب، میانِ سکوتِ من
چو طعمِ لبهای تو، در دلم بند نشد
لبِ تو، همان میوهیِ ممنوعِ بهشت است
که هر چه از من گذشت، با تو بند نشد!
چو آمدی، میانِ این تاریکیِ بیامان
به لبهایت، تمامِ هستیِ من بند نشد!
چو بوسیدی، میانِ این سکوتِ تلخِ شب
شکوفه، در دلِ این جانِ من، بند نشد!
به لبهایت، به آن طعمِ سرخ و مستانه
امیدی، در دلِ این شب، دوباره بند نشد!
تمامِ غم، به بوسهیِ تو، در میانِ ما
به زنجیرِ غصه و درد، دیگر بند نشد!
«اوقات»
۲۹ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵