وقتی خواب، بوی انگور و برکت میآید...
· 31 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه امروز عصر، یه چرت کوتاه زدم؛ از اون خوابهای ظهری که آدم نیمساعت بعدش با یه حس عجیب بیدار میشه.
توی خواب، خودم رو وسط یه تاکستان بزرگ و سرسبز دیدم.
نسیم ملایمی میوزید و بوی خاک نمناک و برگهای تازه میاومد. اما جالبترین بخش ماجرا این بود که من اونجا فقط تماشاچی نبودم؛ داشتم مشغول کار بودم! مشغول بودم که ریسههای انگور رو درست کنم، اونها رو مدیریت کنم و اینطور که میگفتم، «گسترششون بدم» تا بتونن میوههای جدید و تازهتری رو به خود ببینن.
راستش وقتی بیدار شدم، یه حس خیلی خوب و پرانرژی داشتم. انگار اون توی خواب، نمادی از یه چیز بزرگتر بود. انگار داشتم به خودم میگفتم که برای رسیدن به اون میوههای شیرین زندگی، فقط نباید منتظر نشست؛ باید رفت سراغ ریشهها، باید ریسهها رو درست کرد و با دقت و حوصله، زمین رو آماده کرد تا فردا قراره برام میوههای جدید بیاره.
میدونید، گاهی اوقات ذهن ما توی خواب، همون حرفهایی رو میزنه که توی بیداری شاید بهشون توجه کم میکنیم.
خواب من مثل یه پیام بود: «ادامه بده، داری مسیر درست رو میری؛ با همین دقت و برنامهریزی، به زودی وقت چیدن میوههاست!»
شما هم تا حالا خوابی دیدید که بعد از بیدار شدن، انگار یه انگیزهی بزرگ یا یه پیام خاص توی دلتون باقی گذاشته باشه؟